«آنجا که رزهای وحشی میرویند»
«آنجا که رزهای وحشی میرویند»
"Where the wild roses grow"
پارت 1
سال ۱۹۴۳، شهرِ ناپل-ایتالیا
خورشیدِ بعدازظهر، گویی سنگیِ سرخ بود که آهسته در آسمانِ خاکستریِ پس از جنگ پایین میرفت. خیابانهای سنگفرشِ شهر، که روزی پر از هیاهوی زندگی بود، حالا تنها شاهدِ عبورِ شتابزدهی سربازان و چهرههای نگرانِ مردم بود. اما در میانِ این همه دلواپسی، باز هم جایی برای زیبایی بود. بازارِ گل، پناهگاهِ کوچکی از رنگ و عطر، که بویِ تلخِ خاکِ نمخورده را با رایحهی دلانگیزِ رز، میخک، و گلهای وحشی در هم میآمیخت.
*کیم تهیونگ*، با کولهباری از سکوت و خاطراتِ تلخِ گذشته، در این شهرِ غریبه، سعی داشت لنگری برای دلِ بیقرارش پیدا کند. او مردی بود با خطوطِ آرامِ صورت، چشمانی که گاه معصومیتِ کودکی را داشت و گاه عمقِ دردی کهنه را. آمدنش به این شهر، نه انتخاب بود و نه گریز؛ فقط یک مسیرِ ناخواسته در جادهی پر پیچ و خمِ جنگ. روزها در میانِ کوچههای باریک و خانههای رنگ و رو رفته قدم میزد، انگار که دنبالِ چیزی میگشت که خودش هم دقیقاً نمیدانست چیست.
آن روز، دلش هوایِ عطرِ گل کرده بود.
واردِ بازارِ گل شد. هیاهویِ مردم، رنگهایِ شادِ گلها، و عطرِ شیرینِ گلها، برای لحظهای او را از دنیایِ سردِ بیرون جدا کرد. چشمش به میانِ بساطِ گلفروشی افتاد. مردی ایستاده بود که انگار از دلِ تاریخ بیرون آمده بود. **جئون جونگکوک**. سی ساله، با شانههایی ستبر، قامتی بلند، و صورتی که مثلِ مجسمههای کلاسیک، تراشیده و بینقص بود. اما چیزی در نگاهش بود که تهیونگ را میخکوب کرد. چشمانِ تیرهی او، که عمیق بودند و نافذ؛ انگار که با نگاهشان، نه فقط ظاهر، که روحِ آدم را میسنجیدند.
جونگکوک، که طبقِ معمول، با دقتِ وسواسگونهای گلها را مرتب میکرد، ناگهان سرش را بلند کرد. نگاهش با نگاهِ تهیونگ برخورد کرد.
در آن لحظه، دنیایِ بیرون برای هر دو نفر، برای یک ثانیه، سکوت کرد.
تهیونگ حس کرد نفسش بند آمد. نه از ترس، نه از هیجانِ آنی؛ بلکه از آن حسِ غریبی که آدم وقتی چیزی را پیدا میکند که حتی نمیدانسته گم شده است، تجربه میکند. انگار هزاران سال بود که او را میشناخت.
جونگکوک نیز، که در زندگیاش عادت داشت همه چیز را بسنجد و پیشبینی کند، با دیدنِ تهیونگ، حس کرد چیزی در درونش، نه از رویِ محاسبه، بلکه از سرِ یک *نیازِ اولیه و غریزی*، بیدار شد. آن چشمهای روشن، آن لبخندِ کوتاه و کمرنگ که روی لبهای تهیونگ نشست، و آن شکنندگیِ لطیفی که در ایستادنش بود، جونگکوک را به کل، از دنیایِ خودش بیرون کشید.
«دنبالِ چی میگردی؟» صدای جونگکوک، بم و گیرا بود. صدایی که انگار از اعماقِ وجودش میآمد.
تهیونگ، که هنوز در شوکِ آن نگاهِ اول بود، با صدایی کمی لرزان جواب داد: «فقط… فقط یه کم رنگ.»
جونگکوک نگاهی به گلهایش انداخت، بعد دوباره به تهیونگ. لبخندی بسیار ریز، گوشهدار، و مرموز زد. «رنگ که اینجا زیاده. ولی بعضی رنگها، فقط برای بعضی آدما معنی دارن.»
این شروعِ آشناییِ آنها بود. آشناییای که از آن روز به بعد، هر روز عمیقتر شد. تهیونگ هر روز به بهانهای سراغِ جونگکوک میرفت. گاهی برای خریدنِ گل، گاهی فقط برای حرف زدن. و جونگکوک، با آن نگاههایِ نافذ و لبخندهایِ کمجانش، همیشه همانجا بود؛ انگار که منتظرِ او بوده.
روزها به هفتهها و هفتهها به ماهها کشید.
عشق، مثلِ یک پیچکِ سرسبز، آرام اما پیوسته، دورِ دلِ تهیونگ پیچید.
او عاشقِ صدای جونگکوک شده بود؛ صدایی که اسمش را با چنان احترامی صدا میزد که انگار نامِ مقدسی را بر زبان میآورد. عاشقِ دستهایِ مردونش که گلها را جفت و جور میکردند، و عاشقِ آن نگاههایِ عمیقی که انگار او را از تمامِ جنگ و وحشتِ بیرون، به امنترین نقطهی دنیا میبرد. جونگکوک برای او، تبدیل به نقطهی اتکایِ زندگیش شده بود. او دیگر به تنهاییِ خود فکر نمیکرد؛ تمامِ دنیایش، با جونگکوک تعریف میشد.
"Where the wild roses grow"
پارت 1
سال ۱۹۴۳، شهرِ ناپل-ایتالیا
خورشیدِ بعدازظهر، گویی سنگیِ سرخ بود که آهسته در آسمانِ خاکستریِ پس از جنگ پایین میرفت. خیابانهای سنگفرشِ شهر، که روزی پر از هیاهوی زندگی بود، حالا تنها شاهدِ عبورِ شتابزدهی سربازان و چهرههای نگرانِ مردم بود. اما در میانِ این همه دلواپسی، باز هم جایی برای زیبایی بود. بازارِ گل، پناهگاهِ کوچکی از رنگ و عطر، که بویِ تلخِ خاکِ نمخورده را با رایحهی دلانگیزِ رز، میخک، و گلهای وحشی در هم میآمیخت.
*کیم تهیونگ*، با کولهباری از سکوت و خاطراتِ تلخِ گذشته، در این شهرِ غریبه، سعی داشت لنگری برای دلِ بیقرارش پیدا کند. او مردی بود با خطوطِ آرامِ صورت، چشمانی که گاه معصومیتِ کودکی را داشت و گاه عمقِ دردی کهنه را. آمدنش به این شهر، نه انتخاب بود و نه گریز؛ فقط یک مسیرِ ناخواسته در جادهی پر پیچ و خمِ جنگ. روزها در میانِ کوچههای باریک و خانههای رنگ و رو رفته قدم میزد، انگار که دنبالِ چیزی میگشت که خودش هم دقیقاً نمیدانست چیست.
آن روز، دلش هوایِ عطرِ گل کرده بود.
واردِ بازارِ گل شد. هیاهویِ مردم، رنگهایِ شادِ گلها، و عطرِ شیرینِ گلها، برای لحظهای او را از دنیایِ سردِ بیرون جدا کرد. چشمش به میانِ بساطِ گلفروشی افتاد. مردی ایستاده بود که انگار از دلِ تاریخ بیرون آمده بود. **جئون جونگکوک**. سی ساله، با شانههایی ستبر، قامتی بلند، و صورتی که مثلِ مجسمههای کلاسیک، تراشیده و بینقص بود. اما چیزی در نگاهش بود که تهیونگ را میخکوب کرد. چشمانِ تیرهی او، که عمیق بودند و نافذ؛ انگار که با نگاهشان، نه فقط ظاهر، که روحِ آدم را میسنجیدند.
جونگکوک، که طبقِ معمول، با دقتِ وسواسگونهای گلها را مرتب میکرد، ناگهان سرش را بلند کرد. نگاهش با نگاهِ تهیونگ برخورد کرد.
در آن لحظه، دنیایِ بیرون برای هر دو نفر، برای یک ثانیه، سکوت کرد.
تهیونگ حس کرد نفسش بند آمد. نه از ترس، نه از هیجانِ آنی؛ بلکه از آن حسِ غریبی که آدم وقتی چیزی را پیدا میکند که حتی نمیدانسته گم شده است، تجربه میکند. انگار هزاران سال بود که او را میشناخت.
جونگکوک نیز، که در زندگیاش عادت داشت همه چیز را بسنجد و پیشبینی کند، با دیدنِ تهیونگ، حس کرد چیزی در درونش، نه از رویِ محاسبه، بلکه از سرِ یک *نیازِ اولیه و غریزی*، بیدار شد. آن چشمهای روشن، آن لبخندِ کوتاه و کمرنگ که روی لبهای تهیونگ نشست، و آن شکنندگیِ لطیفی که در ایستادنش بود، جونگکوک را به کل، از دنیایِ خودش بیرون کشید.
«دنبالِ چی میگردی؟» صدای جونگکوک، بم و گیرا بود. صدایی که انگار از اعماقِ وجودش میآمد.
تهیونگ، که هنوز در شوکِ آن نگاهِ اول بود، با صدایی کمی لرزان جواب داد: «فقط… فقط یه کم رنگ.»
جونگکوک نگاهی به گلهایش انداخت، بعد دوباره به تهیونگ. لبخندی بسیار ریز، گوشهدار، و مرموز زد. «رنگ که اینجا زیاده. ولی بعضی رنگها، فقط برای بعضی آدما معنی دارن.»
این شروعِ آشناییِ آنها بود. آشناییای که از آن روز به بعد، هر روز عمیقتر شد. تهیونگ هر روز به بهانهای سراغِ جونگکوک میرفت. گاهی برای خریدنِ گل، گاهی فقط برای حرف زدن. و جونگکوک، با آن نگاههایِ نافذ و لبخندهایِ کمجانش، همیشه همانجا بود؛ انگار که منتظرِ او بوده.
روزها به هفتهها و هفتهها به ماهها کشید.
عشق، مثلِ یک پیچکِ سرسبز، آرام اما پیوسته، دورِ دلِ تهیونگ پیچید.
او عاشقِ صدای جونگکوک شده بود؛ صدایی که اسمش را با چنان احترامی صدا میزد که انگار نامِ مقدسی را بر زبان میآورد. عاشقِ دستهایِ مردونش که گلها را جفت و جور میکردند، و عاشقِ آن نگاههایِ عمیقی که انگار او را از تمامِ جنگ و وحشتِ بیرون، به امنترین نقطهی دنیا میبرد. جونگکوک برای او، تبدیل به نقطهی اتکایِ زندگیش شده بود. او دیگر به تنهاییِ خود فکر نمیکرد؛ تمامِ دنیایش، با جونگکوک تعریف میشد.
- ۱۴۶
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط