«آنجا که رزهای وحشی میرویند»
«آنجا که رزهای وحشی میرویند»
"Where the wild roses grow"
پارت 1
جونگکوک…» تهیونگ یک روز عصر، وقتی در کنارِ رودخانه قدم میزدند و دستشان بیاختیار در هم گره خورده بود، با صدایی که پر از شوق بود گفت: «نمیدونم چه اتفاقی افتاد، ولی… من واقعاً دوستت دارم. خیلی زیاد.»
جونگکوک دستش را فشار داد.
لبخندی زد، اما این بار لبخندش کمی فرق داشت.
کمی تنگتر، کمی عصبیتر.
«منم همینطور، تهیونگ. تو… تو همهی دنیای منی.»
او این جمله را با همان لحنِ آرام و مطمئن گفت، اما در اعماقِ چشمانش، چیزی شبیه به **هراس** موج میزد. هراسی که در لفافهی عشق پیچیده شده بود، و تهیونگ، در آن لحظه، آن را با شدتِ عشقِ جونگکوک اشتباه گرفت.
اما در کنارِ این عشقِ شکوفا، تاریکیِ آرامی هم در حالِ رشد بود.
جونگکوک، که در ابتدا فقط «دوستت دارم» را با «مالکیت» اشتباه گرفته بود، کمکم داشت از این مالکیت لذت میبرد.
اول، فقط دوست داشت تهیونگ را بیشتر ببیند.
بعد، دلش میخواست وقتی تهیونگ با کسی دیگر حرف میزند، احساسِ ناراحتی کند.
بعد ، نگاههایِ خیرهاش به دیگران، نه از رویِ کنجکاوی، بلکه از رویِ حسادتِ بیمارگونه بود.
وقتی تهیونگ برای خریدِ نان از خانه بیرون میرفت، جونگکوک با اضطرابِ شدیدی منتظرش میماند.
هر تاخیرِ کوچکی، برایش مثلِ یک شکنجه بود.
انگار که بخشی از وجودش، از او جدا شده بود.
او شروع کرده بود به پنهان کردنِ این حسها.
وقتی تهیونگ میگفت: «امروز توی بازار یه مرده بهم لبخند زد»، جونگکوک صورتش را در هم میکشید، اما به جایِ ابرازِ ناراحتی، به تهیونگ میگفت: «از این به بعد، زودتر بیا خونه.»
این «زودتر بیا خونه»ها، به تدریج تبدیل به «کجا بودی؟»هایِ نامحسوس شد.
و «کجا بودی؟»ها، به «با کی حرف زدی؟»هایِ مستقیم.
تهیونگ، که عاشق بود و به جونگکوک اعتماد داشت، اینها را فقط عشقِ زیاد میدید.
اما در واقع، اینها بذرهایِ جنونی بودند که داشتند آرام اما پیوسته، در دلِ جونگکوک ریشه میدواندند.
هر روز، حرصِ او به تهیونگ بیشتر میشد.
هر روز، حسِ مالکیتش قویتر میشد.
انگار که تهیونگ، نه یک انسان، بلکه گوهری بود که باید در امنترین نقطه، دور از چشمِ همگان، فقط برایِ خودِ جونگکوک نگه داشته میشد.
این عشق، که در ابتدا شیرین بود، حالا داشت طعمِ تلخِ یک وسواسِ دیوانهوار به خود میگرفت. و تهیونگ، غافل از این طوفانِ پنهان، فقط در نورِ عشقِ ظاهریِ جونگکوک، غرق بود.
"Where the wild roses grow"
پارت 1
جونگکوک…» تهیونگ یک روز عصر، وقتی در کنارِ رودخانه قدم میزدند و دستشان بیاختیار در هم گره خورده بود، با صدایی که پر از شوق بود گفت: «نمیدونم چه اتفاقی افتاد، ولی… من واقعاً دوستت دارم. خیلی زیاد.»
جونگکوک دستش را فشار داد.
لبخندی زد، اما این بار لبخندش کمی فرق داشت.
کمی تنگتر، کمی عصبیتر.
«منم همینطور، تهیونگ. تو… تو همهی دنیای منی.»
او این جمله را با همان لحنِ آرام و مطمئن گفت، اما در اعماقِ چشمانش، چیزی شبیه به **هراس** موج میزد. هراسی که در لفافهی عشق پیچیده شده بود، و تهیونگ، در آن لحظه، آن را با شدتِ عشقِ جونگکوک اشتباه گرفت.
اما در کنارِ این عشقِ شکوفا، تاریکیِ آرامی هم در حالِ رشد بود.
جونگکوک، که در ابتدا فقط «دوستت دارم» را با «مالکیت» اشتباه گرفته بود، کمکم داشت از این مالکیت لذت میبرد.
اول، فقط دوست داشت تهیونگ را بیشتر ببیند.
بعد، دلش میخواست وقتی تهیونگ با کسی دیگر حرف میزند، احساسِ ناراحتی کند.
بعد ، نگاههایِ خیرهاش به دیگران، نه از رویِ کنجکاوی، بلکه از رویِ حسادتِ بیمارگونه بود.
وقتی تهیونگ برای خریدِ نان از خانه بیرون میرفت، جونگکوک با اضطرابِ شدیدی منتظرش میماند.
هر تاخیرِ کوچکی، برایش مثلِ یک شکنجه بود.
انگار که بخشی از وجودش، از او جدا شده بود.
او شروع کرده بود به پنهان کردنِ این حسها.
وقتی تهیونگ میگفت: «امروز توی بازار یه مرده بهم لبخند زد»، جونگکوک صورتش را در هم میکشید، اما به جایِ ابرازِ ناراحتی، به تهیونگ میگفت: «از این به بعد، زودتر بیا خونه.»
این «زودتر بیا خونه»ها، به تدریج تبدیل به «کجا بودی؟»هایِ نامحسوس شد.
و «کجا بودی؟»ها، به «با کی حرف زدی؟»هایِ مستقیم.
تهیونگ، که عاشق بود و به جونگکوک اعتماد داشت، اینها را فقط عشقِ زیاد میدید.
اما در واقع، اینها بذرهایِ جنونی بودند که داشتند آرام اما پیوسته، در دلِ جونگکوک ریشه میدواندند.
هر روز، حرصِ او به تهیونگ بیشتر میشد.
هر روز، حسِ مالکیتش قویتر میشد.
انگار که تهیونگ، نه یک انسان، بلکه گوهری بود که باید در امنترین نقطه، دور از چشمِ همگان، فقط برایِ خودِ جونگکوک نگه داشته میشد.
این عشق، که در ابتدا شیرین بود، حالا داشت طعمِ تلخِ یک وسواسِ دیوانهوار به خود میگرفت. و تهیونگ، غافل از این طوفانِ پنهان، فقط در نورِ عشقِ ظاهریِ جونگکوک، غرق بود.
- ۳۶۳
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط