{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب...

#داستان_شب...



زن و مردی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است. به همسرش گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید. مرد هیچ نگفت. هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد. یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید. مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم. چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید...


#شب_خوش...
دیدگاه ها (۳)

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

تو چهره کامیل دقت کرد. این که چقد آروم و دوست داشتنی به نظر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط