{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک حق تو گلو ای کرد سپس همان چشم های کیوت و قرمز اش یا

دخترک حق تو گلو ای کرد سپس همان چشم های کیوت و قرمز اش یا لپ های قرمز و نک دماغ اش قرمز مانندش زل زد به جونگکوک و با صدا گرفته گفت : کاشکی ..بتونم ...
جونگکوک تند تر ابرو بالا برد سپس با انرژی گفت : ببین آوا من دکتر تو هستم بهت کمک میکنم فقد کافیه به حرفام گوش بدی ..
دخترک با امید نگاهش کرد پلک زد و لب هایش آویزان شدن ... جونگکوک همچنین با لبخند و اطمینان حاصل از خوش رویی گفت : تو باید از همه مهم تر جلو پدرت وایستی درسته اون بزرگ تو هست ولی این بدجنسی باعث نمیشه که ترو زندونی کنه ..
دخترک آب دماغش را بالا کشید : من .. میتونم ؟ ..
جونگکوک چشم هایش بزرگ شدن سپس تند گفت : البته که میتونی .. بیا از گوشی شروع کنیم .. باشه .. به داداشت گفتم .. برات گوشی بخره ..
دخترک ناگاهنی لرزید و دستمال کاغذی را در دستش فشرد : .. اگه دستم گوشی ببینه .. منو .. می‌کشه .. منو ..
تند تند گفت و می‌لرزید جونگکوک تند تر گفت : آوا گوش بده بهم نگاهم کن ..
چشم انداز بزرگش حاصل از رنگ سبز را به جونگکوک دوخت .. خجالت زده سر پایین کرد سپس با اخم کیوت حاصل از لباس و بوی عرق اش شرمنده سکوت کرد چطور متوجه خودش نبود ..
جونگکوک سر کج گرد سپس دست هایش را در هم قفل کرد و با محبت گفت : یا از یه دوش و لباس تمیز تر شروع کنیم ...
دخترک این بار اخم کرد و از نظرش واقعا این دکتر ذهنش را میخواند و این باعث استرسش میشد ..

حمایت
دیدگاه ها (۳)

دل شکستن هنر است🥀 🥀 تا می توانی دل بشکن🥀 🥀بخند...

کسی باید باشد🥀 🥀آنقدر خوب🥀 🥀که تمام زخم ها را🥀...

🥀دلم می سوزد🥀 🥀برای خودم🥀 🥀برای تنهایی عمیقم🥀 ...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

جونگکوک با تکان داد سرش تعیید کرد و وارد اتاقش شد با گام آرا...

جونگکوک عصبی از کت پشت جون وو گرفت و او را بلند کرد بدون هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط