{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

پارت ۱ — «بادیگارد جدید»

صدای برخورد توپ بسکتبال با زمین سالن، کل فضا رو پر کرده بود.

آ.ت نفسش رو بیرون داد، توپ رو گرفت و با یک حرکت سریع سمت حلقه رفت.

شوت.

توپ مستقیم وارد حلقه شد.

رها از کنار زمین گفت:
«بازم بردی؟»

آ.ت با خونسردی جواب داد:
«مگه قرار بود ببازم؟»

رها خندید.
«یه روز یکی پیدا می‌شه که شکستت بده.»

آ.ت توپ رو برداشت.
«اون روز رو به منم خبر بده.»

همون لحظه گوشی آ.ت زنگ خورد.

به صفحه نگاه کرد.

پدر

آ.ت جواب داد:
«بله؟»

صدای پدرش جدی بود:
«امشب برگرد خونه. باید باهات حرف بزنم.»

آ.ت اخم کرد.
«درباره چی؟»

«وقتی رسیدی می‌فهمی.»

تماس قطع شد.

رها نزدیکش شد.
«چی شده؟»

آ.ت شونه بالا انداخت.
«نمی‌دونم. ولی از لحنش معلومه خبر خوبی نیست.»

---

چند ساعت بعد...

آ.ت وارد عمارت خانوادگی شد.

همین که وارد سالن شد، پدرش رو دید که کنار پنجره ایستاده.

کنارش یک نفر دیگه هم بود.

مردی قدبلند با لباس مشکی.

آ.ت چند لحظه بهش نگاه کرد.

بعد رو به پدرش گفت:
«این کیه؟»

پدرش جواب داد:
«جونگکوک.»

آ.ت ابرو بالا انداخت.
«خب جونگکوک کیه؟»

مرد برای اولین بار به سمتش برگشت.

نگاهش کاملاً جدی بود.

«بادیگارد جدیدت.»

آ.ت چند ثانیه ساکت موند.

بعد با ناباوری گفت:
«چی؟»

پدرش گفت:
«از امروز مسئول محافظت از توئه.»

آ.ت سریع گفت:
«من محافظ نمی‌خوام.»

جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«منم دنبال شغل دوم نبودم.»

آ.ت برگشت سمتش.
«پس استعفا بده.»

جونگکوک:
«امکانش نیست.»

«چرا؟»

«به پدرت بدهکارم.»

آ.ت با تعجب گفت:
«چه بدهی‌ای؟»

جونگکوک لحظه‌ای سکوت کرد.

«یه بدهی قدیمی.»

پدر آ.ت گفت:
«بیشتر از این لازم نیست بدونی.»

آ.ت زیر لب گفت:
«عالیه... یه آدم مرموز دیگه هم به زندگی من اضافه شد.»

جونگکوک شنید.

«من مرموز نیستم.»

آ.ت نگاهش کرد.
«پس چرا جواب سؤالام رو نمی‌دی؟»

جونگکوک:
«چون سؤال خوبی نپرسیدی.»

رها که تازه وارد سالن شده بود، با شنیدن این جمله آروم خندید.

آ.ت برگشت سمتش.
«تو نخند.»

رها:
«من؟ اصلاً.»

جونگکوک برای اولین بار لبخند خیلی کوچیکی زد.

آ.ت متوجه شد.

«تو الان خندیدی؟»

جونگکوک دوباره جدی شد.
«نه.»

«خندیدی.»

«مدرک داری؟»

آ.ت با حرص گفت:
«از همین الان ازت بدم میاد.»

جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«احساس مشترکه.»

پدر آ.ت زیر لب گفت:
«این دوتا قراره منو دیوونه کنن...»

اما هیچ‌کدام خبر نداشتند که این کل‌کل ساده، قرار است کم‌کم تبدیل به چیزی خیلی جدی‌تر شود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۲ — «من به بادیگارد نیاز ندارم!»...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۳ — «کری‌خونی ممنوع!»پنج دقیقه ب...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

آتیشی که از بارون شروع شد part 41ا. ت: جونگکوک؟جونگکوک: چی؟ا...

نام: قراردادِ نفرتPart:1صدای برخورد چنگال با بشقاب، تنها صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط