{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قراردادِ نفرت

نام: قراردادِ نفرت
Part:1

صدای برخورد چنگال با بشقاب، تنها صدایی بود که توی سالن بزرگ خونه شنیده می‌شد.

ا/ت از همون لحظه‌ای که وارد اتاق شده بود، حس می‌کرد یه چیزی درست نیست.

پدرش زیادی ساکت بود.

مادرش حتی یه بار هم توی چشم‌هاش نگاه نکرده بود.

و از همه مهم‌تر، مردی که ته میز نشسته بود، کسی نبود جز جونگکوک.

ا/ت اخم کرد.

اون رو می‌شناخت.

همه جونگکوک رو می‌شناختن.

پسرِ خانواده‌ای که سال‌ها با خانواده‌ی ا/ت دشمن بودن.

جونگکوک بدون هیچ احساسی بهش نگاه می‌کرد؛ سرد، آروم و غیرقابل‌خوندن.

ا/ت صندلی‌اش رو عقب کشید و نشست.

«خب؟ چرا منو اینجا خواستین؟»

پدرش یه نفس عمیق کشید.

«ا/ت... باید درباره‌ی یه موضوع مهم باهات حرف بزنم.»

ا/ت نگاهش رو بین پدرش و جونگکوک چرخوند.

«چه موضوعی؟»

چند ثانیه سکوت افتاد.

بعد پدرش جمله‌ای رو گفت که کل دنیای ا/ت رو به هم ریخت.

«تو باید با جونگکوک ازدواج کنی.»

ا/ت برای چند لحظه فقط به پدرش زل زد.

بعد زد زیر خنده.

«خیلی بامزه بود.»

هیچ‌کس نخندید.

لبخند روی صورت ا/ت کم‌کم محو شد.

«...شوخی نمی‌کنین؟»

پدرش چیزی نگفت.

ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.

«تو می‌دونستی؟»

جونگکوک با خونسردی جواب داد:

«منم امشب فهمیدم.»

ا/ت با عصبانیت از جاش بلند شد.

«پس جواب هر دومون مشخصه. نه.»

پدرش با صدایی جدی گفت:

«این تصمیم گرفته شده.»

ا/ت با ناباوری خندید.

«تصمیم گرفته شده؟ درباره‌ی ازدواج من؟ بدون اینکه حتی از خودم بپرسین؟»

جونگکوک برای اولین بار کمی به جلو خم شد.

«فکر نکن منم خیلی مشتاق این ازدواجم.»

ا/ت نگاه تندی بهش انداخت.

«نگران نباش. تو آخرین آدمی هستی که دلم می‌خواد باهاش ازدواج کنم.»

جونگکوک ابرویش رو بالا برد.

«خوبه. چون منم قصد ندارم عاشقت بشم.»

ا/ت یه لبخند سرد زد.

«پس حداقل سر یه چیز توافق داریم.»

پدر ا/ت محکم روی میز کوبید.

«کافیه! این ازدواج انجام می‌شه.»

سکوت سنگینی کل اتاق رو گرفت.

ا/ت به صورت پدرش نگاه کرد.

«و اگه قبول نکنم؟»

پدرش این بار جواب نداد.

اما جونگکوک جواب رو می‌دونست.

و از نگاهش معلوم بود که این ازدواج، چیزی بیشتر از یه معامله‌ی ساده‌ست.

ا/ت هنوز نمی‌دونست چرا مجبور شده با بزرگ‌ترین دشمن خانواده‌اش ازدواج کنه.

نمی‌دونست جونگکوک چه رازهایی رو ازش پنهون می‌کنه.

و نمی‌دونست این ازدواج اجباری، قراره زندگی هر دوتاشون رو برای همیشه عوض کنه.

فقط یه چیز رو می‌دونست:

اون از جونگکوک متنفر بود.

و قراره باهاش ازدواج کنه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قراردادِ نفرتPart:²ا/ت بدون اینکه حتی یک کلمه‌ی دیگه حر...

نام: قراردادِ نفرتPart:³ساعت دقیقاً ده صبح بود.ا/ت عمداً هنو...

نام: قراردادِ نفرتژانر:عاشقانه | ازدواج اجباری | دشمنی به عش...

نام: قراردادِ نفرتPart:⁵بعد از رستوران، ا/ت زودتر از همه رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط