پارت دیر تر آمد بالاست
پارت ۱۱۵ دیر تر آمد بالاست🎀
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۱۶
(ویو نیلسو )
بعدش نوبت کفش بود.
جونگکوک اصرار داشت که کفش رو خودش انتخاب کنه.
میگفت:
_"این قسمت رو به من بسپار."
و من هم با خنده قبول کردم.
وقتی چند جفت کفش سفید و نقرهای آوردن، او با دقت نگاهشون میکرد؛ انگار نه انگار داره کفش انتخاب میکنه، انگار مهمترین تصمیم دنیا روبهروشه.
بالاخره یه جفت کفش ساده و ظریف رو برداشت و جلوی من گرفت:
_"این."
با تعجب نگاهش کردم:
+"چرا این؟"
شونه بالا انداخت:
_"چون بهت میاد. چون شلوغ نیست. چون تو هم همینطوریای... قشنگ، ولی بدون اغراق."
لبخندم عمیق شد.
این مرد چقدر خوب بلد بود منو بفهمه...
آروم گفتم:
+"پس همونو میگیرم."
دستمو گرفت و آرام فشار داد:
_"نه... ما میگیریم."
برای لحظهای دلم گرفت.
نه از غم... از این که این "ما" چقدر باارزش بود.
چقدر آرزویش را داشتم.
..........
وقتی از مزون بیرون اومدیم، آفتاب کمی گرمتر شده بود.
جونگکوک درِ ماشین رو برام باز کرد و با هم نشستیم.
قبل از حرکت، برگشت طرفم و آهسته گفت:
_"نیلسو..."
نگاهش کردم:
+"جانم؟"
یه لحظه مکث کرد، بعد خیلی جدیتر از قبل گفت:
_"از این به بعد، هیچچیز قرار نیست از روی اجبار باشه. نه لباس، نه مراسم، نه زندگی... هرچی هست، با خواست توئه."
چشمهام برای چند ثانیه روی صورتش ثابت موند.
همون چند جمله، انگار همهی زخمهای قدیمی رو یهکم سبکتر کرد.
لبخند کوچیکی زدم و آهسته گفتم:
+"و من... این بار واقعاً انتخابت کردم."
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستمو گرفت و برای چند ثانیه محکم توی دستش نگه داشت، انگار میخواست مطمئن شه که این بار واقعیه...
که این عشق، دیگه فقط رویا نیست...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۱۶
(ویو نیلسو )
بعدش نوبت کفش بود.
جونگکوک اصرار داشت که کفش رو خودش انتخاب کنه.
میگفت:
_"این قسمت رو به من بسپار."
و من هم با خنده قبول کردم.
وقتی چند جفت کفش سفید و نقرهای آوردن، او با دقت نگاهشون میکرد؛ انگار نه انگار داره کفش انتخاب میکنه، انگار مهمترین تصمیم دنیا روبهروشه.
بالاخره یه جفت کفش ساده و ظریف رو برداشت و جلوی من گرفت:
_"این."
با تعجب نگاهش کردم:
+"چرا این؟"
شونه بالا انداخت:
_"چون بهت میاد. چون شلوغ نیست. چون تو هم همینطوریای... قشنگ، ولی بدون اغراق."
لبخندم عمیق شد.
این مرد چقدر خوب بلد بود منو بفهمه...
آروم گفتم:
+"پس همونو میگیرم."
دستمو گرفت و آرام فشار داد:
_"نه... ما میگیریم."
برای لحظهای دلم گرفت.
نه از غم... از این که این "ما" چقدر باارزش بود.
چقدر آرزویش را داشتم.
..........
وقتی از مزون بیرون اومدیم، آفتاب کمی گرمتر شده بود.
جونگکوک درِ ماشین رو برام باز کرد و با هم نشستیم.
قبل از حرکت، برگشت طرفم و آهسته گفت:
_"نیلسو..."
نگاهش کردم:
+"جانم؟"
یه لحظه مکث کرد، بعد خیلی جدیتر از قبل گفت:
_"از این به بعد، هیچچیز قرار نیست از روی اجبار باشه. نه لباس، نه مراسم، نه زندگی... هرچی هست، با خواست توئه."
چشمهام برای چند ثانیه روی صورتش ثابت موند.
همون چند جمله، انگار همهی زخمهای قدیمی رو یهکم سبکتر کرد.
لبخند کوچیکی زدم و آهسته گفتم:
+"و من... این بار واقعاً انتخابت کردم."
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستمو گرفت و برای چند ثانیه محکم توی دستش نگه داشت، انگار میخواست مطمئن شه که این بار واقعیه...
که این عشق، دیگه فقط رویا نیست...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۰.۲k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط