{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آیا نفرت ماندگار خواهد بود

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۱۵

(ویو نیلسو)
نورِ کم‌جونِ صبح از لای پرده‌ها روی صورتم افتاده بود و من هنوز توی همون حسِ نیمه‌خواب و نیمه‌بیداری بودم.
چشم‌هامو آروم باز کردم و اول از همه بوی آشنای اتاق، بوی امنیت، بوی جونگ‌کوک... پیچید توی وجودم.
آروم سرمو چرخوندم.
جونگ‌کوک هنوز خواب بود.
صورتش توی آرامشِ خاصی فرو رفته بود؛ همون آرامشی که وقتی بیداره کمتر ازش می‌بینم. چند لحظه فقط نگاهش کردم و ناخودآگاه لبخند زدم.
یه دستمو آروم گذاشتم روی شکمم.
این روزها بیشتر از همیشه حسش می‌کردم...
یه چیزی توی وجودم بود که فقط مال من و اون بود.
راز کوچیکی که هنوز هیچ‌کس ازش خبر نداشت.
با احتیاط از تخت بلند شدم که بیدارش نکنم، اما قبل از اینکه قدمی بردارم، صدای خواب‌آلودش اومد:
_"کجا؟"
خشکم زد و برگشتم سمتش.
چشم‌هاشو هنوز کامل باز نکرده بود اما همون‌طوری هم داشت منو نگاه می‌کرد.
آروم گفتم:
+"بیدارت نکردم؟"
لبخند کمرنگی زد و دستشو دراز کرد:
_"نه... ولی جاش خالی شد."
چشم‌هامو ریز کردم و رفتم کنارش نشستم.
همون لحظه دستش دور کمرم حلقه شد و منو کشید سمت خودش.
سرمو روی سینه‌اش گذاشتم و چشم‌هامو بستم.
_"صبح بخیر خانومم."
با شنیدن این جمله، قلبم یه لرزش ریز کرد.
این "خانومم"‌هاش هنوزم بعد از این همه مدت دلمو می‌لرزوند، مخصوصاً حالا که دیگه همه‌چیز قرار بود از نو شروع بشه... از روی عشق، نه اجبار.
آروم جواب دادم:
+"صبح بخیر..."
دستش رفت روی موهام و نوازشم کرد:
_"خوبی؟ دیشب خیلی خسته بودی."
یه لحظه مکث کردم.
خوب بودم؟
نه فقط خسته بودم... پر از فکر بودم. پر از هیجان. پر از ترس.
برای مراسمی که قراره برگزار بشه، برای لباسی که باید انتخاب کنم، برای آینده‌ای که داره شکل می‌گیره... و برای رازی که زیر قلبم نگهش می‌دارم.
آروم گفتم:
+"خوبم... فقط کمی خوابم میاد."
_"پس بیشتر بخواب."
لبخند زدم و سرمو از روی سینه‌اش بلند کردم:
+"نه، امروز باید بریم لباس عروس ببینم."
با این حرف، ابروهاشو بالا انداخت و با شیطنت گفت:
_"لباس عروس؟ یعنی بالاخره قراره زن من با لباس سفید ببینم؟"
قلبم لرزید.
از وقتی با هم ازدواج کرده بودیم، این حس رو نداشتیم... اون ازدواج اجباری، سرد، پر از فاصله و اجبار بود.
اما حالا...
حالا قراره همون آدم با عشق نگام کنه، با عشق دستمو بگیره و کنارم وایسه.
همون چیزیه که همیشه ته دلم می‌خواستم.
آرام گفتم:
+"آره... این بار با دلِ خودم."
نگاهم کرد.
نگاهش نرم شد، عمیق شد، و بعد پیشونیمو بوسید:
_"همینش قشنگه."
.......
بعد از یه صبحونه‌ی ساده ولی گرم، آماده شدیم که بریم بیرون.
جونگ‌کوک اصرار داشت خودش منو ببره، خودش کنارش باشه، خودش همه‌چیزو انتخاب کنه...
اما من بیشتر از هرچیزی دوست داشتم این روزها رو آروم و بدون شلوغی بگذرونیم.
تو ماشین، وقتی داشتیم به سمت مزون می‌رفتیم، پنجره رو کمی پایین کشیدم و نسیم خنک صبح صورتمو نوازش کرد.
جونگ‌کوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:
_"سردت نشه."
لبخند زدم:
+"نمی‌شه."
_"بازم لجبازی؟"
_"شاید."
خندید و منم بی‌اختیار خندیدم.
چه عجیب بود...
قبلاً حتی یه لبخند ساده‌اش هم برام با ترس و تردید همراه بود، ولی الان همون لبخند، امن‌ترین جای دنیاست.
.....
مزون شلوغ نبود و همین خوب بود.
وقتی وارد شدیم، مسئول مزون با احترام جلو اومد و بعد از سلام و احوال‌پرسی، چند مدل لباس نشونم داد.
همه‌شون قشنگ بودن... خیلی قشنگ.
ولی دلم یه چیز دیگه می‌خواست.
لباسی که هم ساده باشه، هم خاص.
هم شیک باشه، هم منو توش خودم نشون بده.
جونگ‌کوک هم کنارم ایستاده بود و هر از گاهی با جدیت نگاه می‌کرد اما معلوم بود بیشتر از من هیجان داره.
یه لباس سفید با دامنِ سبک و طراحی لطیف جلوی چشمم گرفته شد.
دستم ناخودآگاه روی پارچه‌اش کشیده شد.
_"این رو بپوشید خانم."
رفتم داخل اتاق پرو.
وقتی لباسو پوشیدم، برای یه لحظه به خودم توی آینه نگاه کردم و نفس توی سینه‌م حبس شد.
این من بودم؟
دختری که یه روز با ترس و اجبار وارد یه ازدواج شده بود...
حالا داشت برای مراسم عشقش لباس انتخاب می‌کرد.
چشم‌هام خیس شد.
نه از غم...
از سنگینیِ همه‌ی روزهایی که گذشت تا به این لحظه برسم.
با احتیاط در رو باز کردم و بیرون اومدم.
جونگ‌کوک همون لحظه سرشو بالا آورد.
نگاهش که به من افتاد، هیچ حرفی نزد.
فقط خیره موند.
همین سکوتش از هزار تا جمله بیشتر دلمو لرزوند.
آروم گفت:
_"خیلی قشنگی..."
لبخندم لرزید:
+"راست می‌گی؟"
از جاش بلند شد و چند قدم نزدیک‌تر اومد:
_"نه فقط قشنگ... تویی که این لباسو قشنگ کردی."
صورتم داغ شد....

شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
بقیه پارت تو کامنت
دیدگاه ها (۱۹)

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۱۷(ویو نیلسو )سوار ماشین شد...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۱۸(ویو نیلسو )["جمعه"]با صد...

پارت ۱۱۵ دیر تر آمد بالاست🎀آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۱۴(ویو جونگ کوک )دکتر از ات...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

"سرنوشت " فصل ۲ p,33....خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط