{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 115
✦.................................

+ نه...

صدای آیلین از میان هق‌ هقش بیرون آمد انگشت‌ هایش از میان دست جیمین رها شد و قبل از اینکه کسی بتواند مانعش شود، دوید؛ چند قدم بیشتر نبود

خودش را محکم به سینه‌ی تهیونگ کوبید دستانش دور کمر مرد حلقه شد، بی‌توجه به خون گرمی که از پهلویش روی لباس خودش می‌نشست؛ انگار اگر رهایش می‌کرد، همان لحظه از دستش می‌رفت.

تهیونگ برای کسری از ثانیه خشکش زد؛ تفنگ هنوز در دستش بود، صدای گلوله‌ها هنوز اطرافشان می‌پیچید، بی‌سیم‌ها یکی‌ یکی دستور می‌خواستند، اما انگار همه‌ی آن صداها برای یک لحظه دور شدند

فقط آیلین را حس می‌کرد؛ بدنش که از شدت گریه می‌لرزید نفس‌های بریده‌اش و انگشت‌هایی که لباس خونی او را چنگ زده بودند

آیلین صورتش را روی سینه‌ی مرد فشرد و با صدایی که بیشتر شبیه التماس بود تا حرف زدن، زمزمه کرد:

+ خواهش می‌کنم... نمیخوام جایی برم...

پلک‌های تهیونگ آرام روی هم نشست درد هر لحظه بیشتر می‌شد، اما بازوی سالمش بی‌اختیار دور شانه‌های دختر حلقه شد دست دیگرش آرام روی موهای آیلین نشست

ل៸ب‌هایش خیلی آهسته روی فرق سر دختر نشست بو៸سه‌ای کوتاه، آرام اما پر از چیزی که هیچ‌وقت نگفته بود

جیمین چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود برای اولین بار نمی‌دانست باید دخالت کند یا نه، حتی چند سرباز هم بی‌اختیار نگاهشان روی آن دو مانده بودانگار زمان برای چند ثانیه ایستاده بود

آیلین چشم‌هایش را بست؛ نفس لرزانش را بیرون داد و بالاخره چیزی را که تمام این مدت در دلش حبس کرده بود، با تمام وجود گفت:

+ دوستت دارم...

فقط سه کلمه بود؛ اما برای تهیونگ صدای انفجارها، آژیرها و فریاد نیروها همان لحظه خاموش شدند.

تهیونگ حتی نفس کشیدنش هم برای یک لحظه متوقف شد، نگاهش آرام پایین آمد مستقیم داخل چشم‌ های خیس دختر.

مردمک چشم‌های تهیونگ برای لحظه‌ای لرزید نفسش نیمه‌کاره ماند انگار هیچ‌وقت خودش را برای شنیدن این سه کلمه آماده نکرده بود، با صدایی گرفته که از درد و احساس در هم آمیخته بود، آرام گفت:

_ الان...

مکث کوتاهی کرد، نگاهش هنوز از چشم‌ های آیلین جدا نشده بود

_ الان وقت گفتن قشنگ‌ ترین جمله‌ت نبود...

اشک از گونه‌ی آیلین پایین افتاد لبخند کمرنگی میان گریه روی ل៸بش نشست

+ ولی شاید... آخرین فرصت بود...

تهیونگ نفس آرامی کشید انگار همان جمله تمام دیوار هایی را که سال‌ ها دور خودش ساخته بود، فرو ریخته بود. بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را بالا آورد گونه‌ی خیس آیلین را با شستش لم៸س کرد بعد خیلی آرام...

آن‌قدر آرام که انگار می‌ترسید اگر عجله کند این لحظه از بین برود.. خم شد فاصله‌ی میانشان از بین رفت ل៸ب‌ هایش فقط برای چند ثانیه روی ل៸ب‌های آیلین نشست؛ نه با شتاب نه از روی هو៸س فقط یک بو៸سه‌ی کوتاه، آرام و لرزان

جوابی که هیچ‌وقت با کلمات نمی‌توانست بدهد، وقتی عقب رفت، پیشانی‌ اش هنوز به پیشانی دختر تکیه داشت.

_ این...

مکث کوتاهی کرد

_ جوابم بود.

در همان لحظه صدای رگبار دوباره همه‌جا را لرزاند گلوله‌ای کنار دیوار رد شد جیمین بالاخره به خودش آمد، جلو پرید و بازوی آیلین را گرفت.

جیمین با لحنی محکم گفت:

جیمین: دیگه بسه! باید ببریمت!

+ نه... ولـم کن...

آیلین دوباره دستش را سمت تهیونگ دراز کرد، اما جیمین این بار با زور او را عقب کشید تهیونگ نگاهش را از آیلین برنداشت با همان صدای آرام اما قاطع گفت:

_ سالم برسونش.

فقط همین، اما لحنش از هر دستور نظامی سنگین‌تر بود، جیمین محکم تر دست ایلین را گرفت و سرش را پایین آورد:

جیمین: چشم، فرمانده.

آیلین هنوز گریه می‌کرد، دستش را به سمت تهیونگ دراز کرده بود

+ زنده بمون

تهیونگ فقط خیلی آرام سر تکان داد و قبل از اینکه آن دو در دود و آشوب ناپدید شوند، آخرین نگاهش را به دختری دوخت که حالا دیگر می‌دانست قشنگ‌ترین جمله‌ی زندگی‌اش را درست وسط میدان جنگ شنیده است

ـــــــــــ

چندصد متر آن‌طرف‌تر پشت یکی از کامیون‌ های زرهی، مردی با صورت خاک‌آلود نفس‌ نفس میزد خون از کنار ابرویش پایین آمده بود گوشی مخصوص ارتباط رمزگذاری‌شده را از جیبش بیرون کشید و تماس را برقرار کرد.

چند بوق کوتاه، بعد صفحه روشن شد.

رئیس: گزارش.
دیدگاه ها (۸)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 114✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113✦....

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط