「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147
✦.................................
آیلین هنوز بالش را جلوی صورتش گرفته بود؛ از پشت بالش، فقط چشم های خجالت زدهاش پیدا بود؛ چشم هایی که هر بار به تهیونگ نگاه میکردند، دوباره فرار میکردند
تهیونگ همانطور نگاهش میکرد؛ نگاهی آرام، صمیمی و پر از لذتی که از خجالت کشیدنِ دختر روبه رویش میبرد، چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:
_ هنوزم قهری...؟
آیلین بالش را کمی پایین آورد اخم بامزه ای کرد و لب هایش را جمع کرد
+ آره... خیلی هم قهرم.
تهیونگ سرش را کمی کج کرد
_ مطمئنی؟
آیلین با اعتماد به نفس ساختگی سر تکان داد
+ کاملاً.
تهیونگ نگاهش را از صورتش نگرفت، بعد خیلی آرام خیره به دختر کوچولوش گفت:
_ پس چرا هر سی ثانیه یه بار نگام میکنی؟
آیلین برای چند لحظه خشکش زد، چشم هایش گرد شد
+ من... من نگاهت نمیکنم!
_ سه بار از وقتی قهر کردی
آیلین خواست چیزی بگوید، اما خودش هم فهمید لو رفته است بالش را برداشت و خیلی آرام به بازوی تهیونگ کوبید
+ بس کن... خیلی بدی.
صدای خندهی کوتاه تهیونگ داخل اتاق پیچید؛ نه بلند، نه اغراقشده فقط همان خندهی کوتاهی که باعث میشد تمام ابهتش برای آیلین رنگ دیگری بگیرد.
آیلین چند لحظه مات نگاهش کرد بعد با شیطنت لبخند زد:
+ میدونی...
_ چی؟
آیلین با ذوق خودش را کمی جلو کشید.
+ اگه جیمین الان اینجا بود... باورش نمیشد فرماندهی محترم اینقدر میخنده
تهیونگ نفس کوتاهی کشید
_ بهش نگو.
آیلین خندهاش گرفت.
+ چرا...؟
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
_ تا آخر عمر مسخرهم میکنه
آیلین دیگر نتوانست خودش را نگه دارد خندهی ریزش تمام اتاق را پر کرد همان خندهای که باعث شد تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کند انگار هر بار که آیلین میخندید، چیزی در دل خودش هم آرام میشد.
آیلین وقتی نگاه طولانی او را دید، خنده اش آرام تر شد سرش را کمی پایین انداخت و با شیطنت گفت:
+ چیه...؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
_ چون وقتی میخندی...
چند لحظه سکوت کرد، نگاهش نرم تر شد
_ قشنگتر میشی
لبخند از روی لب های آیلین محو شد، این بار دیگر از خجالت نبود دلش لرزیده بود چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد برای اینکه حال و هوای خودش را عوض کند، لبخند شیطنت آمیزی زد و آرام گفت:
+ پس معلومه مشکل از چشمای خودته، من همیشه همین شکلیم.
تهیونگ خیلی کوتاه خندید
_ آره... مشکل از چشم های منه.
اما لحنش آنقدر مطمئن بود که آیلین فهمید حتی یک کلمه اش شوخی نبوده، همان لحظه، صدای زنگ گوشی سکوت اتاق را شکست، آیلین گوشی را از روی تخت برداشت، روی صفحه نوشته شده بود : sister
تماس را جواب داد
سلین: آیلین؟ کجایی؟
آیلین نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت
+ خونهی تهیونگم...
صدای سلین از آن طرف خط با خنده همراه شد
سلین: واوو
بعد لحنش کمی جدی تر شد
سلین: مامان و بابا رسیدن... زودتر بیا خونه
آیلین سر تکان داد
+ باشه...
تماس که قطع شد، چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد بعد آهسته نفسش را بیرون داد.
+ باید برم...
تهیونگ اخم کرد.
_ انقدر زود؟
+ متاسفانه
تهیونگ همان لحظه از روی تخت بلند شد، کت مشکی اش را از روی صندلی برداشت، آیلین با تعجب نگاهش کرد
+ کجا...؟
تهیونگ دکمه های آستینش را مرتب کرد و خیلی آرام گفت:
_ میرسونمت.
+ لازم نیست خودم تاکسی میگیرم
تهیونگ کلید ماشین را از روی میز برداشت نگاهش آرام روی صورت آیلین نشست
_ هوا داره تاریک میشه
چند لحظه مکث کرد، بعد با همان لحن محکم و آرامی که جای بحث نمیگذاشت، ادامه داد:
_ میرسونمت.
آیلین چند ثانیه به چشم هایش نگاه کرد بعد لبخند محوی روی لبش نشست بدون اینکه مخالفت دیگری بکند، فقط خیلی آرام گفت:
+ باشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیست دقیقه بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماشین آرام کنار خیابان توقف کرد چراغ های خانهی خانوادهی لی از دور پیدا بودند تهیونگ ماشین را خاموش کرد، چند ثانیه سکوت داخل ماشین نشست
آیلین کمربندش را باز کرد، اما دستش روی قفل ماند، نمیدانست چرا اما دلش نمی خواست پیاده شود، کمی بعد خواست در را باز کند که تهیونگ زودتر پیاده شد.
با قدم های آرام دور ماشین آمد و درِ سمت آیلین را برایش باز کرد دستش را روی لبهی در نگه داشت
_ آروم...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147
✦.................................
آیلین هنوز بالش را جلوی صورتش گرفته بود؛ از پشت بالش، فقط چشم های خجالت زدهاش پیدا بود؛ چشم هایی که هر بار به تهیونگ نگاه میکردند، دوباره فرار میکردند
تهیونگ همانطور نگاهش میکرد؛ نگاهی آرام، صمیمی و پر از لذتی که از خجالت کشیدنِ دختر روبه رویش میبرد، چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:
_ هنوزم قهری...؟
آیلین بالش را کمی پایین آورد اخم بامزه ای کرد و لب هایش را جمع کرد
+ آره... خیلی هم قهرم.
تهیونگ سرش را کمی کج کرد
_ مطمئنی؟
آیلین با اعتماد به نفس ساختگی سر تکان داد
+ کاملاً.
تهیونگ نگاهش را از صورتش نگرفت، بعد خیلی آرام خیره به دختر کوچولوش گفت:
_ پس چرا هر سی ثانیه یه بار نگام میکنی؟
آیلین برای چند لحظه خشکش زد، چشم هایش گرد شد
+ من... من نگاهت نمیکنم!
_ سه بار از وقتی قهر کردی
آیلین خواست چیزی بگوید، اما خودش هم فهمید لو رفته است بالش را برداشت و خیلی آرام به بازوی تهیونگ کوبید
+ بس کن... خیلی بدی.
صدای خندهی کوتاه تهیونگ داخل اتاق پیچید؛ نه بلند، نه اغراقشده فقط همان خندهی کوتاهی که باعث میشد تمام ابهتش برای آیلین رنگ دیگری بگیرد.
آیلین چند لحظه مات نگاهش کرد بعد با شیطنت لبخند زد:
+ میدونی...
_ چی؟
آیلین با ذوق خودش را کمی جلو کشید.
+ اگه جیمین الان اینجا بود... باورش نمیشد فرماندهی محترم اینقدر میخنده
تهیونگ نفس کوتاهی کشید
_ بهش نگو.
آیلین خندهاش گرفت.
+ چرا...؟
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
_ تا آخر عمر مسخرهم میکنه
آیلین دیگر نتوانست خودش را نگه دارد خندهی ریزش تمام اتاق را پر کرد همان خندهای که باعث شد تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کند انگار هر بار که آیلین میخندید، چیزی در دل خودش هم آرام میشد.
آیلین وقتی نگاه طولانی او را دید، خنده اش آرام تر شد سرش را کمی پایین انداخت و با شیطنت گفت:
+ چیه...؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
_ چون وقتی میخندی...
چند لحظه سکوت کرد، نگاهش نرم تر شد
_ قشنگتر میشی
لبخند از روی لب های آیلین محو شد، این بار دیگر از خجالت نبود دلش لرزیده بود چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد برای اینکه حال و هوای خودش را عوض کند، لبخند شیطنت آمیزی زد و آرام گفت:
+ پس معلومه مشکل از چشمای خودته، من همیشه همین شکلیم.
تهیونگ خیلی کوتاه خندید
_ آره... مشکل از چشم های منه.
اما لحنش آنقدر مطمئن بود که آیلین فهمید حتی یک کلمه اش شوخی نبوده، همان لحظه، صدای زنگ گوشی سکوت اتاق را شکست، آیلین گوشی را از روی تخت برداشت، روی صفحه نوشته شده بود : sister
تماس را جواب داد
سلین: آیلین؟ کجایی؟
آیلین نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت
+ خونهی تهیونگم...
صدای سلین از آن طرف خط با خنده همراه شد
سلین: واوو
بعد لحنش کمی جدی تر شد
سلین: مامان و بابا رسیدن... زودتر بیا خونه
آیلین سر تکان داد
+ باشه...
تماس که قطع شد، چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد بعد آهسته نفسش را بیرون داد.
+ باید برم...
تهیونگ اخم کرد.
_ انقدر زود؟
+ متاسفانه
تهیونگ همان لحظه از روی تخت بلند شد، کت مشکی اش را از روی صندلی برداشت، آیلین با تعجب نگاهش کرد
+ کجا...؟
تهیونگ دکمه های آستینش را مرتب کرد و خیلی آرام گفت:
_ میرسونمت.
+ لازم نیست خودم تاکسی میگیرم
تهیونگ کلید ماشین را از روی میز برداشت نگاهش آرام روی صورت آیلین نشست
_ هوا داره تاریک میشه
چند لحظه مکث کرد، بعد با همان لحن محکم و آرامی که جای بحث نمیگذاشت، ادامه داد:
_ میرسونمت.
آیلین چند ثانیه به چشم هایش نگاه کرد بعد لبخند محوی روی لبش نشست بدون اینکه مخالفت دیگری بکند، فقط خیلی آرام گفت:
+ باشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیست دقیقه بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماشین آرام کنار خیابان توقف کرد چراغ های خانهی خانوادهی لی از دور پیدا بودند تهیونگ ماشین را خاموش کرد، چند ثانیه سکوت داخل ماشین نشست
آیلین کمربندش را باز کرد، اما دستش روی قفل ماند، نمیدانست چرا اما دلش نمی خواست پیاده شود، کمی بعد خواست در را باز کند که تهیونگ زودتر پیاده شد.
با قدم های آرام دور ماشین آمد و درِ سمت آیلین را برایش باز کرد دستش را روی لبهی در نگه داشت
_ آروم...
- ۱.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط