Chapter Seven, Part ¹⁴
Chapter Seven, Part ¹⁴
× راستش...
.
(نگاهی به شب قبل)
.
افسر کیم با قدرت بی مثالش بدن اون نگهبان ترسو و لرزون رو به داخل اتاق میکشوند و نزد فرمانده و امپراطورش میاورد.
به محض رها شدنش توسط سرجوخه اش به پای امپراطور افتاد.
... س-س-سرورم... غلط کردم! اشتباه کردم! از جونم بگذرید! التماستون میکنم، خواهش میکنم! هر کاری بگید میکنم! اصلا زندانیم کنید، مجازاتم کنید، هر کاری که دوست دارید بکنید فقط از جونم بگذرید! خواهش میکنم!!
مین وقتی که از جاش برخاست، جوری که انگار دستاش با لباسش هماهنگ کرده باشه، آزاد و رها تکون میخورد.
در مقابل انسانی که به چشمش جز تیکه ای گوشت حقیر دیده نمیشد ایستاد و سر به پایین نگاهش میکرد.
... سرورم لطفا چیزی بگید! بگید تا سر حد مرگ مجازاتم کنن ولی لطفا جونم رو ازم نگیرید، التماستون میکنم! خواهش!
صدای بیرون کشیده شدن تیغه ی تیز شمشیر فرمانده از داخل محافظِ پیچیده شده به کمرش همانا و افتادن جسم بیجون نگهبان بی عرضه همانا.
فرمانده و افسری که کارشون همین بود از حرکت ناگهانی و بی کلام امپراطور شوکه شدن.
.
.
.
× بعد از اعدام اون نگهبان خون زیادی ازش سرازیر شد ولی... گوشه ای از اتاق که اصلا نزدیک به ما هم نبود قطره های خونی وجود داشت. بیشتر نزدیک جایی بود که پادشاه قبلا نشسته بود. جدا از این قضایا... چند باری از گوشه حیاط دیدم که انگار ناگهان از خود بی خود شدن، یعنی... حواسشون به طرز عجیبی پرت شده.. گاهی هم وقتی صداشون زدم انگار اصلا نشنیدن همچنین...
با طولانی تر شدن سکوت کانگ و دیدن تردیدش ملکه دووم نیاورد.
° همچنین چی!
× مدت ها قبل وقتی که باهم به گشت زنی در شهر رفته بودیم، وقتی که برگشتیم به قصر دیدم که روی سرشونه اشون کثیف بود. چیزی شبیه به سس ولی... گویا وقتی لباس رو ندیمه ها شستن.. لکه پاک نشده.. و فقط کمرنگ تر شد
° یعنی... زبونم لال... امپراطور بیمار هستن؟.. امکانش هست؟... خدای من... باید با طبیب صحبت کنم! باید.. باید در این باره صحبت کنم! برو به ندیمه بگو طبیبو خبر کنه!
× بانوی من... طبیب در حال حاضر داخل قصر نیستن...
° چی؟ کجاست!
× رفتن به کوهستان برای جمع آوری گیاهان دارویی
° اَیش... چند تا از نیروهات رو اعزام کن. باید هر چه زودتر ایشون رو ملاقات کنم...
× چشم بانوی من
.
.
× افسر کیم!!
< بله قربان!
× چند تا از نیروها رو با خودت ببر به کوهستان و طبیب دربار رو بیار، هرچه سریع تر.
< بله قربان!
.
درست زمانی که افسر کیم برگشت تا به راه بیفته یه حسی بهش نجوا داد که باید اول بره جایی دیگه...
.
< سرورم... فکر میکنم اتفاقی افتاده
_ منظورت چیه؟
< مثل اینکه ملکه مادر دستور دادن طبیب دربار هر چه زودتر به ملاقات ایشون برن. فرمانده کانگ از من خواستن که برم و ایشون رو نزد ملکه مادر بیارم. فکر میکنم... ممکن باشه به چیزی پی برده باشن..
چند ثانیه ای سکوت، ذهن مین رو تصرف کرد و باعث شد سریعتر تصمیمش رو بگیره.
_ جوری که انگار هیچی نشده برو و دستور رو عملی کن، تو هیچی نمیدونی، فهمیدی؟
< بله سرورم!...
× راستش...
.
(نگاهی به شب قبل)
.
افسر کیم با قدرت بی مثالش بدن اون نگهبان ترسو و لرزون رو به داخل اتاق میکشوند و نزد فرمانده و امپراطورش میاورد.
به محض رها شدنش توسط سرجوخه اش به پای امپراطور افتاد.
... س-س-سرورم... غلط کردم! اشتباه کردم! از جونم بگذرید! التماستون میکنم، خواهش میکنم! هر کاری بگید میکنم! اصلا زندانیم کنید، مجازاتم کنید، هر کاری که دوست دارید بکنید فقط از جونم بگذرید! خواهش میکنم!!
مین وقتی که از جاش برخاست، جوری که انگار دستاش با لباسش هماهنگ کرده باشه، آزاد و رها تکون میخورد.
در مقابل انسانی که به چشمش جز تیکه ای گوشت حقیر دیده نمیشد ایستاد و سر به پایین نگاهش میکرد.
... سرورم لطفا چیزی بگید! بگید تا سر حد مرگ مجازاتم کنن ولی لطفا جونم رو ازم نگیرید، التماستون میکنم! خواهش!
صدای بیرون کشیده شدن تیغه ی تیز شمشیر فرمانده از داخل محافظِ پیچیده شده به کمرش همانا و افتادن جسم بیجون نگهبان بی عرضه همانا.
فرمانده و افسری که کارشون همین بود از حرکت ناگهانی و بی کلام امپراطور شوکه شدن.
.
.
.
× بعد از اعدام اون نگهبان خون زیادی ازش سرازیر شد ولی... گوشه ای از اتاق که اصلا نزدیک به ما هم نبود قطره های خونی وجود داشت. بیشتر نزدیک جایی بود که پادشاه قبلا نشسته بود. جدا از این قضایا... چند باری از گوشه حیاط دیدم که انگار ناگهان از خود بی خود شدن، یعنی... حواسشون به طرز عجیبی پرت شده.. گاهی هم وقتی صداشون زدم انگار اصلا نشنیدن همچنین...
با طولانی تر شدن سکوت کانگ و دیدن تردیدش ملکه دووم نیاورد.
° همچنین چی!
× مدت ها قبل وقتی که باهم به گشت زنی در شهر رفته بودیم، وقتی که برگشتیم به قصر دیدم که روی سرشونه اشون کثیف بود. چیزی شبیه به سس ولی... گویا وقتی لباس رو ندیمه ها شستن.. لکه پاک نشده.. و فقط کمرنگ تر شد
° یعنی... زبونم لال... امپراطور بیمار هستن؟.. امکانش هست؟... خدای من... باید با طبیب صحبت کنم! باید.. باید در این باره صحبت کنم! برو به ندیمه بگو طبیبو خبر کنه!
× بانوی من... طبیب در حال حاضر داخل قصر نیستن...
° چی؟ کجاست!
× رفتن به کوهستان برای جمع آوری گیاهان دارویی
° اَیش... چند تا از نیروهات رو اعزام کن. باید هر چه زودتر ایشون رو ملاقات کنم...
× چشم بانوی من
.
.
× افسر کیم!!
< بله قربان!
× چند تا از نیروها رو با خودت ببر به کوهستان و طبیب دربار رو بیار، هرچه سریع تر.
< بله قربان!
.
درست زمانی که افسر کیم برگشت تا به راه بیفته یه حسی بهش نجوا داد که باید اول بره جایی دیگه...
.
< سرورم... فکر میکنم اتفاقی افتاده
_ منظورت چیه؟
< مثل اینکه ملکه مادر دستور دادن طبیب دربار هر چه زودتر به ملاقات ایشون برن. فرمانده کانگ از من خواستن که برم و ایشون رو نزد ملکه مادر بیارم. فکر میکنم... ممکن باشه به چیزی پی برده باشن..
چند ثانیه ای سکوت، ذهن مین رو تصرف کرد و باعث شد سریعتر تصمیمش رو بگیره.
_ جوری که انگار هیچی نشده برو و دستور رو عملی کن، تو هیچی نمیدونی، فهمیدی؟
< بله سرورم!...
- ۲.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط