Chapter Seven, Part ²⁹
Chapter Seven, Part ²⁹
سینباناول از دستش افتاد و در حالی که خودش حالش خوب نبود، چشماش رو به سمت صورت امپراطور حرکت داد.
خونریزی متوقف شده بود و میشد حالا آرامش رو روی صورتش دید.
دستش که کنار صورت امپراطور قرار داشت غرق خون بود و دست دیگه اش انقدری که به اطراف تکونش داده بود، مثل آبی که در معرض زلزله قرار گرفته باشه، میلرزید.
رنگ در رخسارش نبود و انرژی ای برای لب باز کردن نداشت.
اشخاص بیرون در وقتی که شنیدن صدا متوقف شده در رو آروم باز کردن و وقتی دیدن مراسم به پایان رسیده، وارد شدن.
ملکه مادر مثل همیشه یورش برد سمت پسرش و فرمانده و افسرش هم کنارشون ایستادن. فرمانده کانگ وقتی که حالت جیمین رو دید نگران شد.
× شمن پارک؟ حالتون خوبه؟
جیمین با سر تاییدی کرد و دست روی زانوش گذاشت تا بلند شه. زنگوله اش رو برداشت و ایستاد و به چهره ی امپراطور مین نگاه کرد.
< فکر میکنم بهتر باشه کمی استراحت کنید.
جیمین که نمیتونست حرف بزنه با سر تعظیمی کرد که هم نشون از رفتنش باشه و هم نشون از اینکه مشکلی نیست و خوبه. برگشت و رفت سمت در کشویی و خواست از فاصله ای که بینش بود خارج شه.
وقتی که پاش از دروازه در خارج شد ناگهان چشماش داخل سرش چرخید و افتاد.
فرمانده کانگ و افسر کیم سریعا رفتن کمک شمن پارک و تو آغوش خودشون گرفتنش...
سینباناول از دستش افتاد و در حالی که خودش حالش خوب نبود، چشماش رو به سمت صورت امپراطور حرکت داد.
خونریزی متوقف شده بود و میشد حالا آرامش رو روی صورتش دید.
دستش که کنار صورت امپراطور قرار داشت غرق خون بود و دست دیگه اش انقدری که به اطراف تکونش داده بود، مثل آبی که در معرض زلزله قرار گرفته باشه، میلرزید.
رنگ در رخسارش نبود و انرژی ای برای لب باز کردن نداشت.
اشخاص بیرون در وقتی که شنیدن صدا متوقف شده در رو آروم باز کردن و وقتی دیدن مراسم به پایان رسیده، وارد شدن.
ملکه مادر مثل همیشه یورش برد سمت پسرش و فرمانده و افسرش هم کنارشون ایستادن. فرمانده کانگ وقتی که حالت جیمین رو دید نگران شد.
× شمن پارک؟ حالتون خوبه؟
جیمین با سر تاییدی کرد و دست روی زانوش گذاشت تا بلند شه. زنگوله اش رو برداشت و ایستاد و به چهره ی امپراطور مین نگاه کرد.
< فکر میکنم بهتر باشه کمی استراحت کنید.
جیمین که نمیتونست حرف بزنه با سر تعظیمی کرد که هم نشون از رفتنش باشه و هم نشون از اینکه مشکلی نیست و خوبه. برگشت و رفت سمت در کشویی و خواست از فاصله ای که بینش بود خارج شه.
وقتی که پاش از دروازه در خارج شد ناگهان چشماش داخل سرش چرخید و افتاد.
فرمانده کانگ و افسر کیم سریعا رفتن کمک شمن پارک و تو آغوش خودشون گرفتنش...
- ۱.۱k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط