{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, Part ²²

Chapter Seven, Part ²²
تجربه قدم گذاشتن توی خونه های بازرگانا و تاجرا رو داشت ولی اینکه قدم بزاره توی کاخ سلطتنی امپراطور، نه.
ظاهرش فقط کمی شکیل تر بود اما این باور که امپراطور یه کشور داخلش زندگی میکنه باعث خاص تر دیدن موضوع میشد.
.
.
+ ببخشید؟ کسی داخل هست؟
... اوه بله بفرمایید. شما؟
+ عا اوه آم.. من شمن پارک هستم، به درخواست ملکه اینجا اومدم و با اجازه امپراطور میخوام آزمایشاتی که درباره ایشون کردید رو با من به اشتراک بزارید.
... خب، امضای ایشون کو؟ من نمیتونم بدون دیدن نشونه ای از تایید ایشون این کارو بکنم
+ یعنی باید برگردم پیش ایشون و .. ورق کاغذی بیارم؟.. خب! زیاد طولش نمیدم! لطفا منتظرم بمونید.

ناگهان سرعت گرفت و دوید سمت نقطه اول تا اینبار اجازه امپراطور رو کتبی بگیره.
وقتی داخل سالن ندیمه ای رو دید سرعتش رو کم کرد و عادی راه رفت و سرش رو پایین انداخت.
بعد از اینکه سرش رو ریز چرخوند تا مطمئن بشه رفته دوباره به رو به روش نگاه کرد و... مثل یه بشقاب پرنده که اول رو هواست و ناگهان فرود میاد پخش زمین شد.

+ آ..آیییییی- شش شش!

تو اون لحظه هم دِین خودشو ادا کرد و هم دِین استادشو، چون اگه استاد یو هم اونجا بود صد در صد همینجوری میزد تو دهنش تا ساکتش کنه.
آروم با تکیه روی پای مخالفش بلند شد و سمت اتاق امپراطور رفت.
.
.
... این تمامیه چیزاییه که روشون آزمایش انجام داده شده.
+ معمولا کتابی هست که حال و اوصاف ولیعهد ها و امپراطور های گذشته تا به امروز داخلش نوشته میشه درسته؟
... .. درسته
+ من نیاز به اون هم دارم، به هر حال باید مطالعه اش کنم

نگاه مردد طبیب رو دید، با لبخندی مهربون که البته فقط شبحش از پشت اون پارچه سفید دیده میشد اما کاملا صادق بود دستی روی سینه اش گذاشت.

+ میتونید بهم اعتماد کنید، فکر میکنم حداقل یک بار لایق این اعتماد باشم. بالاخره ملکه مادر و خود امپراطور هم بهم اعتماد کردن
... کتابی که ازش حرف میزنید این سمته، لطفا دنبالم بیاید
دیدگاه ها (۶)

Chapter Seven, Part ²¹^ داری میری به دیدار یار؟ چقد نگرانی، ...

من موریانه ای هستم که خوراکم نه چوب، بلکه جان خودم است.

شاید در دنیایی دیگر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط