{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 63
کلافه شده بود و یک ساعت مونده بود که به دوازده برسه
+ چرا نمیاد...درم که قفل کرده مرتیکه دراز
با گوشیش مشغول بود و یهو یه فکری به ذهنش رسید و شماره دازای رو گرفت...چاقو رو از تو کشو برداشت و زخم سطحی ای رو پاش ایجاد کرد و پاش خونریزی کردو چویا زخم رو یکم عمیق تر کرد و جیغ خفه ای کشید که دازای بلاخره بعد چند بوق گوشیو برداشت
_ چی میخوای؟
+ کجایی؟
_ به تو چه
+ مستی؟
_ زنگ زدی اینا رو بپرسی؟
+ مرتیکه درو قفل کردی خودتم گذاشتی رفتی خب من اینجا حوصلم سر رفته
_ میخوای بیام نجاتت بدم؟
+ احمق بیا درو باز کن
_ لباساتو عوض کردی؟
+ نچ
_ پس میمونی همونجا
+ لباس ندارم عقل کل...واسم لباس بیار
_ خیلی پرو شدی...من بیارم؟ من عقل کلم یا تو
+ معلومه من
_ همونجا میمونی تا من بیام
+ کی میای؟
_ به تو چه
+ دازای!!!!!!!!
پشت گوشی بهش خندید و با خنده گفت
_ یکم دیگه میام بانوی من
+ دازای
_ چیه باز
+ پام زخمه
_ چرا؟
لحنش سریع نگران شد و چویا سعی کرد جلو خنده اش رو بگیره
+ حواسم نبود پام کشیده شد به لبه میز...میسوزه
_ به اکوتاگاوا میگم موری سان رو خبر کنه بیاد یه نگاه به پات بندازه
+ ولی لباسم مناسب نیست...موری سان منو اینطوری ببینه بنظرت فکر بدی نمیکنه که اینطوری تو اتاق توام؟ و از همه مهم تر میخوای منو تو این وضع ببینه؟
دازای آهی کشید و گفت
_ عمیقه؟
+ نه زیاد
_ یکم صبر کن کارم که تموم شد میام
چویا ذوق زده شد و باشه ای گفت و گوشیش رو خاموش کردو سمت سرویس رفت و از کمد بالا کمک های اولیه رو برداشت و با باند زخمشو بست و موهاشو باز کرد و دور ورش پریشون کرد
+ خیلی خب...ناکاهارا چویا حاضره برای عشقش دلبری کنه
روی تخت منتظر نشست که نیم ساعتی گذاشت و چویا به معنی واقعی حوصلش سر رفته بود و تصمیم گرفت بره و یه دوش کوتاه بگیره...
بعد از دوش گرفتنش...حوله رو از تنش در آورد و فقط یکی از لباسای سفید دازای رو تنش کرد و اونقدری بهش بزرگ بود تا فقط نوک انگشتاش از آستین بیرون بود و تا بالای رونش رو می‌گرفت
موهاشو خشک کرد و دوباره از همون عطر استفاده کرد و آهی کشید و فکری به سرش زد...گیره مشکی رنگ رو از لای موهاش در آورد و تو جا کلیدی فرو برد و با کمی ور رفتن درو باز کرد و وقتی فهمید راه رو خالیه سمت اتاق خودش رفت و کمی آرایش ملایم کرد و دوباره به اتاق دازای برگشت و سعی کرد با همون گیره درو قفل کنه و موفق هم شد
+ چقدر دردسر داره...میخوام فقط یکم اذیتش کنمو این همه بدبختی
پوفی کشید و رو تخت نشست که به دقیقه نکشید صدای باز شدن قفل و در آخر باز شدن در به گوشش رسید و دازای رو بین چهارچوب در دید.
دازای تا نگاهش به چویا خورد تو جاش خشکش زد...چویا از کی تا حالا انقدر خوشگل شده بود؟؟ تاحالا توجه نکرده بود که همچین فرشته ای کنارشه.
بی اهمیت حرکت کردو درو پشت سرش بست و لباس ها رو تو صورتش پرت کرد
_ اینا رو کویو سان داد بپوش و برو اتاقت...پاتو ببینم...چیشده
جلوش زانو زد و به پاش نگاه کرد و باند رو باز کرد
_ چرا حواست نی...
تازه متوجه شد که لباس خودش تنشه و هیچی پاش نیست باعث شد ضربان قلبش سرعت بگیره...بلند شد و رو به روش ایستاد که چویا سرخ شد و سرشو پایین انداخت
_ بهت...میاد...
(دامه در کامنت...)
دیدگاه ها (۲۴)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط