ابلیس
قبل پارت اول داخل کامنت رو بخونید ادامه اش همینجاست
part 64
با نفس نفس بهش خیره شد و به کتفش چنگ انداخت
+ خیلی...عوضی ای
_ تن خودت خارید...
کنار گوشش خم شد و با صدای تحریک کننده اش ادامه داد
_ منم برات خاروندم
چویا اونقدری درد داشت که نمیتونست چطور رو تخت بشینه
+ همین الان...کمک کن ببر منو حموم
_ فردا هم هست
خودشو کنارش انداخت و از پشت محکم تو بغلش گرفت و سرشو وارد موهاش کرد
+ تو فردا...میری...مثل همیشه پس کمکم کن
_ خستم
+ یه جوری میگی انگار جامون عوض شده
_ خود ضربه هم زحمت های خودشو داره
چویا سرخ شد و مثل یه موش سعی کرد تو بغلش مخفی شه اما دلش خیلی درد میکرد
+ دازای...
سمتش چرخید و صورتشو قاب گرفت
+ هر کاری بگی میکنم فقط کمکم کن...فردا اذیت میشم
_ خوابم میاد
همونطور تو بغلش فرو برد و چویا آهی کشید و زبونش رو روی سینه اش که به دست خودش کبود شده بود کشید که صدای اوم کشیده دازای بلند شد
+ از رو نمیری؟ مرتیکه منحرف پاشو منو ببر حموم
دازای دست از اذیت کردنش برداشت و برآید استایل بلندش کرد
_ نیم وجب قد داری دو برابر قدت زبون
+ لازم نکرده تو درمورد قد من نظر بدی
دازای بهش خندید و داخل وان گذاشتش و ابو تنظیم کرد و وان رو پر کرد
_ اینم از این...من دیگه رفتم
چویا سرشو پایین انداخت...مثل همیشه عشق حالشو میکرد بعد دیگه چویایی براش وجود نداشت
تنهایی خودشو شست و کمی دلشو ماساژ داد و همراه حوله از حموم بیرون اومد و دید که خدمتکارای داخل مافیا ملافه رو داشتن عوض میکردن و طبق معمول دازای نبود.
+ دازای ساما کجا رفتن؟
" ایشون... "
یهو از پشت تو بغل فردی فرو رفت و لاله گوشش توسط همون فرد گزیده شد
_ دنبال منی؟
+ کجا...رفتی؟؟
دازای متوجه ناراحتیش شد و برای اینکه از دلش در بیاره محکم تر بغلش کرد و خدمتکارا بیرون رفتن و حوله رو از تنش انداخت
_ بوی خوبی میدی...
تن لختش رو محکم تر به خودش فشرد و چویا حس کرد الانه که له بشه و چشماشو محکم بسته بود و خجالت میکشید
_ به پیشنهادت فکر کردم...
چویا یهو چشماشو باز کردو سریع سمت دارای برگشت
+ ف...فکر کردی؟ یعنی...
دازای بهش لبخند زد و گونه اش رو نوازش کرد
_ یعنی عشقتو قبول میکنم
چویا حس کرد پروانه های داخل قلبش شروع به پرواز کردن و نمیدونست چه عکسالعملی نشون بده
+ ج...جدی میگی؟؟؟
دازای به چهره چویا خندید و کوتاه و سطحی لباشو بوسید اما اینبار با حسی ناشناخته برای چویا آمیخته بود
_ موفق شدی دیوونم کنی چیبی کوچولو
چویا جیغی زد و محکم بغلش کرد...حتی این جوابو تو خوابش هم نمیدید و باعث شد هیجان و ذوق زده شه
+ ممنونم...ممنونم...ممنونم دازای
دازای با یه لبخند پاسخ بغلش رو داد و سرشو وارد گردنش کرد و رایحه اش رو داخل ریه هاش برد...
_ از حالا مال توام چیبی ی من
+ باورم نمیشه...نمیتونم باور کنم
هق هق هاش بلند شد که دازای متعجب شد...قصدش خوشحال کردنش بود اما مثل همیشه دوباره به گریه انداختش
_ چیبی
با نگرانی به صورتش نگاه کردو آروم گفت
_ ناراحت شدی؟ نباید قبول میکردم؟
لحنش معصوم و بچگانه بود و چویا از این همه پاکی نمیدونست چی بگه...چرا یهو اینطوری شد الان باید میخندید نه گریه میکرد
+ نه...نه خوشحالم...خیلی خوشحالم
خیلی یهویی لباشو بوسید و دازای سریع دستشو پشت کمرش گذاشت و تن لختش رو در آغوشش گرفت و به سرعت تو اون بوسه پر از عشق همراهیش کرد...دیگه نمیترسید...اون ترسو نبود و نمیترسید و از کسی که دوستش داشت فاصله نمیگرفت...دازای اوسامو هر چیزیو که بخواد میتونه بدست بیاره و اولیش چویا بود...
__________________________________________________________
ادامه دارد...
part 64
با نفس نفس بهش خیره شد و به کتفش چنگ انداخت
+ خیلی...عوضی ای
_ تن خودت خارید...
کنار گوشش خم شد و با صدای تحریک کننده اش ادامه داد
_ منم برات خاروندم
چویا اونقدری درد داشت که نمیتونست چطور رو تخت بشینه
+ همین الان...کمک کن ببر منو حموم
_ فردا هم هست
خودشو کنارش انداخت و از پشت محکم تو بغلش گرفت و سرشو وارد موهاش کرد
+ تو فردا...میری...مثل همیشه پس کمکم کن
_ خستم
+ یه جوری میگی انگار جامون عوض شده
_ خود ضربه هم زحمت های خودشو داره
چویا سرخ شد و مثل یه موش سعی کرد تو بغلش مخفی شه اما دلش خیلی درد میکرد
+ دازای...
سمتش چرخید و صورتشو قاب گرفت
+ هر کاری بگی میکنم فقط کمکم کن...فردا اذیت میشم
_ خوابم میاد
همونطور تو بغلش فرو برد و چویا آهی کشید و زبونش رو روی سینه اش که به دست خودش کبود شده بود کشید که صدای اوم کشیده دازای بلند شد
+ از رو نمیری؟ مرتیکه منحرف پاشو منو ببر حموم
دازای دست از اذیت کردنش برداشت و برآید استایل بلندش کرد
_ نیم وجب قد داری دو برابر قدت زبون
+ لازم نکرده تو درمورد قد من نظر بدی
دازای بهش خندید و داخل وان گذاشتش و ابو تنظیم کرد و وان رو پر کرد
_ اینم از این...من دیگه رفتم
چویا سرشو پایین انداخت...مثل همیشه عشق حالشو میکرد بعد دیگه چویایی براش وجود نداشت
تنهایی خودشو شست و کمی دلشو ماساژ داد و همراه حوله از حموم بیرون اومد و دید که خدمتکارای داخل مافیا ملافه رو داشتن عوض میکردن و طبق معمول دازای نبود.
+ دازای ساما کجا رفتن؟
" ایشون... "
یهو از پشت تو بغل فردی فرو رفت و لاله گوشش توسط همون فرد گزیده شد
_ دنبال منی؟
+ کجا...رفتی؟؟
دازای متوجه ناراحتیش شد و برای اینکه از دلش در بیاره محکم تر بغلش کرد و خدمتکارا بیرون رفتن و حوله رو از تنش انداخت
_ بوی خوبی میدی...
تن لختش رو محکم تر به خودش فشرد و چویا حس کرد الانه که له بشه و چشماشو محکم بسته بود و خجالت میکشید
_ به پیشنهادت فکر کردم...
چویا یهو چشماشو باز کردو سریع سمت دارای برگشت
+ ف...فکر کردی؟ یعنی...
دازای بهش لبخند زد و گونه اش رو نوازش کرد
_ یعنی عشقتو قبول میکنم
چویا حس کرد پروانه های داخل قلبش شروع به پرواز کردن و نمیدونست چه عکسالعملی نشون بده
+ ج...جدی میگی؟؟؟
دازای به چهره چویا خندید و کوتاه و سطحی لباشو بوسید اما اینبار با حسی ناشناخته برای چویا آمیخته بود
_ موفق شدی دیوونم کنی چیبی کوچولو
چویا جیغی زد و محکم بغلش کرد...حتی این جوابو تو خوابش هم نمیدید و باعث شد هیجان و ذوق زده شه
+ ممنونم...ممنونم...ممنونم دازای
دازای با یه لبخند پاسخ بغلش رو داد و سرشو وارد گردنش کرد و رایحه اش رو داخل ریه هاش برد...
_ از حالا مال توام چیبی ی من
+ باورم نمیشه...نمیتونم باور کنم
هق هق هاش بلند شد که دازای متعجب شد...قصدش خوشحال کردنش بود اما مثل همیشه دوباره به گریه انداختش
_ چیبی
با نگرانی به صورتش نگاه کردو آروم گفت
_ ناراحت شدی؟ نباید قبول میکردم؟
لحنش معصوم و بچگانه بود و چویا از این همه پاکی نمیدونست چی بگه...چرا یهو اینطوری شد الان باید میخندید نه گریه میکرد
+ نه...نه خوشحالم...خیلی خوشحالم
خیلی یهویی لباشو بوسید و دازای سریع دستشو پشت کمرش گذاشت و تن لختش رو در آغوشش گرفت و به سرعت تو اون بوسه پر از عشق همراهیش کرد...دیگه نمیترسید...اون ترسو نبود و نمیترسید و از کسی که دوستش داشت فاصله نمیگرفت...دازای اوسامو هر چیزیو که بخواد میتونه بدست بیاره و اولیش چویا بود...
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵۲۱
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط