▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟖 ▄▀▄▀
*منظورت چیه!؟
_م.. مامانم...
مطمعن نبودم بگم یا نه... اما به هر حال... اون الان تنها اشنای من بود...
_مامانم فکر میکنه از قصد رفتم جلو ماشین... اما فقط یه تصادف بود... این بار واقعا حتی بهش فکر هم نمی کردم...
سکوت اش نشانه انتظار اش بود...
_گفت... گفت هیچی نمیشم... گفت اگر میمردم بهتر بود... گفت نمیخواد من... عضوی از خانواده باشم....
میتونم قسم بخورم حتی خودم هم صدای خودم رو نمیشنیدم... چشم هایم از هجوم دوباره اشک ها می سوخت که این بار محکم تر بغل ام کرد...
*متاسفم... اما خوب میشه... همه چی خوب میشه... _اینقدر نگو خوب میشه... من حتی نمیدونم چی کار باید بکنم...!
حتی اشک هایم هم از تحمل سنگینی حرف ها خسته شده بودند
*باهم یه کاریش میکنیم... چیزی میخوای؟ جای داری بمونی؟
_نمیدونم... نمیدونم... وسایلم... خونه است...
*خب بیا بریم برشون داریم، تا یه جایی رو هم پیدا کنی پیش خودم میمونی که مطمعن باشم مسخره بازی درنمیاری
_نمیخوام... نمیخوام مزاحم کسی بشم
*مزاحم نیستی... باور کن
_خانواده خودت چی..
*اونا نیستن... رفتن مسافرت من تنهام، تو کنارم باشی هم بهتره
_ممنونم... قول میدم زود یه جایی برای خودم پیدا کنم...
*اشکال نداره.. عجله نکن... درست میشه... بیا بریم...
و اروم با نوازش های گرم اش تا خونه ام همراهی ام میکرد ، سکوت بین ما موج میزد....
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟖 ▄▀▄▀
*منظورت چیه!؟
_م.. مامانم...
مطمعن نبودم بگم یا نه... اما به هر حال... اون الان تنها اشنای من بود...
_مامانم فکر میکنه از قصد رفتم جلو ماشین... اما فقط یه تصادف بود... این بار واقعا حتی بهش فکر هم نمی کردم...
سکوت اش نشانه انتظار اش بود...
_گفت... گفت هیچی نمیشم... گفت اگر میمردم بهتر بود... گفت نمیخواد من... عضوی از خانواده باشم....
میتونم قسم بخورم حتی خودم هم صدای خودم رو نمیشنیدم... چشم هایم از هجوم دوباره اشک ها می سوخت که این بار محکم تر بغل ام کرد...
*متاسفم... اما خوب میشه... همه چی خوب میشه... _اینقدر نگو خوب میشه... من حتی نمیدونم چی کار باید بکنم...!
حتی اشک هایم هم از تحمل سنگینی حرف ها خسته شده بودند
*باهم یه کاریش میکنیم... چیزی میخوای؟ جای داری بمونی؟
_نمیدونم... نمیدونم... وسایلم... خونه است...
*خب بیا بریم برشون داریم، تا یه جایی رو هم پیدا کنی پیش خودم میمونی که مطمعن باشم مسخره بازی درنمیاری
_نمیخوام... نمیخوام مزاحم کسی بشم
*مزاحم نیستی... باور کن
_خانواده خودت چی..
*اونا نیستن... رفتن مسافرت من تنهام، تو کنارم باشی هم بهتره
_ممنونم... قول میدم زود یه جایی برای خودم پیدا کنم...
*اشکال نداره.. عجله نکن... درست میشه... بیا بریم...
و اروم با نوازش های گرم اش تا خونه ام همراهی ام میکرد ، سکوت بین ما موج میزد....
- ۶۵۲
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط