مخملی
مخملی
Part 30
تهجو- اون فقط چند دقیقه بزرگتره همین!
ته- به هر حال باید احترامتونو نگه دارید...حالا هم میخواید برید میخواید نرید
تهیونگ بعد حرفش تبدیل به گربه میشه و میره رو تخت لم میده.
تهجو و تهمین به هم نگاه میکنن. تصمیم میگیرن برن پایین.
جونگکوک و یونگی که درحال تماشای تلویزیون بودن با صدای قدم هایی به خودشون میان. فکر میکردن پسر کوچولوشون بعد از هشت ماه بلاخره به انسان تبدیل شده اما پسر کوچولوشون نبود و دوتا پسر خوشگل و جذاب بودن که داشتن از پله ها پایین میومدن. یونگی که حسش قوی بود فهمیده بود اونا بچههاشن که به انسان تبدیل شدن. با ذوق میره پیششون.
یونگی- سلام خوشگلای من!!
یونگیسرشو خم میکنه و گونه هردو پسر رو میبوسه.
جونگکوک هم بلند میشه میاد نزدیک تر.
با دیدن دختر که داشت از پله ها پایین میومد لبخند بزرگی میزنه.
کوک- پرنسس خونمونو ببین یونگی
یونگی سرشو میاره بالا و به تک دخترش نگاه میکنه و لبخندی میزنه.
یونگی- وایی دخترمو نگااا چقدر تو خوشگلی دختر!!
اما تهیون که ادم سفت و سختی بود دست به سینه با چشای باریک شده به اون دو مرد نگاه میکرد.
تهیون- من پرنسس شماها نیستم من پرنسس مامانمم..در ضمن سعی نکنید نزدیکمون بشید که مثل مامان تبدیل به گربه بشیم و دیگه نخوایم انسان بشیم! البته مامان تبدیل به قالب انسانیش شد ولی الان دوباره گربه شد...اونم چرا؟؟؟ چون تقصیر شماهاست حقتونه!
و بعد حرفش چشم غره ای میره و میره یه گوشه میشینه و تو فکره زیبایی مامانش میره..اولین بار بود قالب انسانیشو میدید و بیشتر از اونچه که فکر میکرد خوشگل بود مامانش.
جونگکوک و یونگی با حاضر جوابی دختر چشاشون درشت میشه. جونگکوک سمت یونگی میره و در گوشش زمزمه میکنه:
کوک- الحق این خود تهیونگه همچیزش
یونگی سرشو تایید تکون میده.
یونگی که از قیافه های تهجو و تهمین فهمیده بود گشنشونه به تهیون نکاه میکنه.
یونگی- تو گشنت نیست پس؟
تهیون نگاهی میندازه بهشون.
تهیون- من با مامان غذا میخورم
یونگی سرشو به تایید تکون میده و با پسرا وارد آشپزخونه میشن مشغول آشپزی میشن.
جونگکوک میره سمت دختر و خم میشه سمتش.
کوک- مامانت نگفت چرا از من بیچاره دلخوره؟
دختر با اخم کمرنگی به جونگکوک خیره میشه.
تهیون- چون اذیتش میکنید وقتی تبدیل به انسان میشه!
کوک- من که کاریش نداشتم تازه خوبش هم کردم و نگهش داشتم تو بغلم....بعدش برو به مامانت بگو بسته تنبیه هردو مون دلمون براش تنگ شده
اخم دختر پر رنگ تر میشه.
تهیون- که دوباره اذیتش کنید؟ من همه چیزو میدونم...شما ها خیلی اصرار دارید خودتونو بهش تحمیل کنید!
جونگکوک هم متقابلاً اخم میکنه.
کوک- میدونی که داری با بزرگترت اشتباه صبحت میکنی دیگه نه؟ بعدش اون به ما ربط داره نه به تو فسقلی! فهمیدی؟
تهیون صورتشو اونور متمایل میکنه.
تهیون- اگه دوباره مامانمو اذیت کنید خودم شخصا میام جرتون میدم!
و بعد بلند میشه و میره تو اتاق پیش مامانش تا راضیش کنه با قالب انسانی بیاد پیششون.
جونگکوک به راه رفته تهیون خیره میشه.
کوک- بچه بی تربیت برو همون پیش مامانت!
جونگکوک که اخماش تو هم بود میره آشپزخونه که با دیدن پسرا لبخندی میزنه و اخماش میره کنار. درحالی که میخندیدن درحال پخت ماهی ها بودن. یونگی نگاهی به کوک میندازه و لبخندی میزنه.
جونگکوک مشغول چیدن میز میشه بشقاب قاشق هارو میچینه.
جونگکوک تو فکر تعدادشون بود.
«یروز تو این خونه یه نفر بود بعد شدن دوتا بعد سه تا و الان شیشتا»
ته یون میره تو اتاق و مامانشو راضی میکنه که این تنبیه هفت ماهه رو تموم کنه و بعد به مامانش گفت که اگه اذیتش کردن دوباره بهش بگه که بره جرشون بده.
تهیونگ هم که راضی شده بود تبدیل میشه و لباساشو میپوشه.
از تو اینه به خودش نگاهی میندازه و موهای نقره ایشو مرتب میکنه و بعد با ته یون میاد از اتاق بیرون.
یونگی غذا هارو چیده بود رو میز و پسرا هم نشسته بودن
یونگی یه تیکه از ماهی رو برداشته بود که تیغ هاشو جدا کنه بریزه تو ظرف تهیونگ که بخوره ولی با دیدن تهیونگ که همراه دخترشون داشتن میومدن بهشون خیره میشه.
تهیونگ چهرش پخته تر شده بود و این چندین برابر از قبل جذاب و خوشگل ترش کرده بود!
جونگکوک نگاه یونگی رو دنبال میکنه و به تهیونگ میرسه و اونم مثل یونکی مسخ تهیونگ میشه...چقدر پسر کوچولوش بزرگ شده!
تهمین تهجو لبخندی به مامانشون میزنن.
تهجو- مامان بیا ببین آپا چی پخته خیلی بوی خوبی میده
Part 30
تهجو- اون فقط چند دقیقه بزرگتره همین!
ته- به هر حال باید احترامتونو نگه دارید...حالا هم میخواید برید میخواید نرید
تهیونگ بعد حرفش تبدیل به گربه میشه و میره رو تخت لم میده.
تهجو و تهمین به هم نگاه میکنن. تصمیم میگیرن برن پایین.
جونگکوک و یونگی که درحال تماشای تلویزیون بودن با صدای قدم هایی به خودشون میان. فکر میکردن پسر کوچولوشون بعد از هشت ماه بلاخره به انسان تبدیل شده اما پسر کوچولوشون نبود و دوتا پسر خوشگل و جذاب بودن که داشتن از پله ها پایین میومدن. یونگی که حسش قوی بود فهمیده بود اونا بچههاشن که به انسان تبدیل شدن. با ذوق میره پیششون.
یونگی- سلام خوشگلای من!!
یونگیسرشو خم میکنه و گونه هردو پسر رو میبوسه.
جونگکوک هم بلند میشه میاد نزدیک تر.
با دیدن دختر که داشت از پله ها پایین میومد لبخند بزرگی میزنه.
کوک- پرنسس خونمونو ببین یونگی
یونگی سرشو میاره بالا و به تک دخترش نگاه میکنه و لبخندی میزنه.
یونگی- وایی دخترمو نگااا چقدر تو خوشگلی دختر!!
اما تهیون که ادم سفت و سختی بود دست به سینه با چشای باریک شده به اون دو مرد نگاه میکرد.
تهیون- من پرنسس شماها نیستم من پرنسس مامانمم..در ضمن سعی نکنید نزدیکمون بشید که مثل مامان تبدیل به گربه بشیم و دیگه نخوایم انسان بشیم! البته مامان تبدیل به قالب انسانیش شد ولی الان دوباره گربه شد...اونم چرا؟؟؟ چون تقصیر شماهاست حقتونه!
و بعد حرفش چشم غره ای میره و میره یه گوشه میشینه و تو فکره زیبایی مامانش میره..اولین بار بود قالب انسانیشو میدید و بیشتر از اونچه که فکر میکرد خوشگل بود مامانش.
جونگکوک و یونگی با حاضر جوابی دختر چشاشون درشت میشه. جونگکوک سمت یونگی میره و در گوشش زمزمه میکنه:
کوک- الحق این خود تهیونگه همچیزش
یونگی سرشو تایید تکون میده.
یونگی که از قیافه های تهجو و تهمین فهمیده بود گشنشونه به تهیون نکاه میکنه.
یونگی- تو گشنت نیست پس؟
تهیون نگاهی میندازه بهشون.
تهیون- من با مامان غذا میخورم
یونگی سرشو به تایید تکون میده و با پسرا وارد آشپزخونه میشن مشغول آشپزی میشن.
جونگکوک میره سمت دختر و خم میشه سمتش.
کوک- مامانت نگفت چرا از من بیچاره دلخوره؟
دختر با اخم کمرنگی به جونگکوک خیره میشه.
تهیون- چون اذیتش میکنید وقتی تبدیل به انسان میشه!
کوک- من که کاریش نداشتم تازه خوبش هم کردم و نگهش داشتم تو بغلم....بعدش برو به مامانت بگو بسته تنبیه هردو مون دلمون براش تنگ شده
اخم دختر پر رنگ تر میشه.
تهیون- که دوباره اذیتش کنید؟ من همه چیزو میدونم...شما ها خیلی اصرار دارید خودتونو بهش تحمیل کنید!
جونگکوک هم متقابلاً اخم میکنه.
کوک- میدونی که داری با بزرگترت اشتباه صبحت میکنی دیگه نه؟ بعدش اون به ما ربط داره نه به تو فسقلی! فهمیدی؟
تهیون صورتشو اونور متمایل میکنه.
تهیون- اگه دوباره مامانمو اذیت کنید خودم شخصا میام جرتون میدم!
و بعد بلند میشه و میره تو اتاق پیش مامانش تا راضیش کنه با قالب انسانی بیاد پیششون.
جونگکوک به راه رفته تهیون خیره میشه.
کوک- بچه بی تربیت برو همون پیش مامانت!
جونگکوک که اخماش تو هم بود میره آشپزخونه که با دیدن پسرا لبخندی میزنه و اخماش میره کنار. درحالی که میخندیدن درحال پخت ماهی ها بودن. یونگی نگاهی به کوک میندازه و لبخندی میزنه.
جونگکوک مشغول چیدن میز میشه بشقاب قاشق هارو میچینه.
جونگکوک تو فکر تعدادشون بود.
«یروز تو این خونه یه نفر بود بعد شدن دوتا بعد سه تا و الان شیشتا»
ته یون میره تو اتاق و مامانشو راضی میکنه که این تنبیه هفت ماهه رو تموم کنه و بعد به مامانش گفت که اگه اذیتش کردن دوباره بهش بگه که بره جرشون بده.
تهیونگ هم که راضی شده بود تبدیل میشه و لباساشو میپوشه.
از تو اینه به خودش نگاهی میندازه و موهای نقره ایشو مرتب میکنه و بعد با ته یون میاد از اتاق بیرون.
یونگی غذا هارو چیده بود رو میز و پسرا هم نشسته بودن
یونگی یه تیکه از ماهی رو برداشته بود که تیغ هاشو جدا کنه بریزه تو ظرف تهیونگ که بخوره ولی با دیدن تهیونگ که همراه دخترشون داشتن میومدن بهشون خیره میشه.
تهیونگ چهرش پخته تر شده بود و این چندین برابر از قبل جذاب و خوشگل ترش کرده بود!
جونگکوک نگاه یونگی رو دنبال میکنه و به تهیونگ میرسه و اونم مثل یونکی مسخ تهیونگ میشه...چقدر پسر کوچولوش بزرگ شده!
تهمین تهجو لبخندی به مامانشون میزنن.
تهجو- مامان بیا ببین آپا چی پخته خیلی بوی خوبی میده
- ۳۵۴
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط