𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:57
سارانگ ناگهان بلند شد.
& اوه نه! دیرم شد.
کیفش رو برداشت...
بعد سریع سمت در دوید.
اما وسط راه برگشت.
&هیونگ!
یونجون سر بلند کرد.
&دوستت دارم.
اونقدر ناگهانی بود که خندهم گرفت.
یونجون چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-منم دوستت دارم پسر.
و سارانگ با لبخند از خونه بیرون رفت.
سکوت کوتاهی بین من و یونجون افتاد.
ناخودآگاه گفتم:
+تو واقعا خیلی هوای سارانگ رو داری.
یونجون نگاهم کرد.
این بار لبخندش محوتر شد.
-اون برادر توئه.
+میدونم.
-پس برای منم مهمه.
نمیدونستم چرا...
ولی اون جمله یه گرمای عجیبی توی سینهم پخش کرد.
شاید برای همین بود که سوالی که تمام صبح ذهنمو درگیر کرده بود ناخواسته از دهنم بیرون پرید.
𝘱𝘢𝘳𝘵:57
سارانگ ناگهان بلند شد.
& اوه نه! دیرم شد.
کیفش رو برداشت...
بعد سریع سمت در دوید.
اما وسط راه برگشت.
&هیونگ!
یونجون سر بلند کرد.
&دوستت دارم.
اونقدر ناگهانی بود که خندهم گرفت.
یونجون چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-منم دوستت دارم پسر.
و سارانگ با لبخند از خونه بیرون رفت.
سکوت کوتاهی بین من و یونجون افتاد.
ناخودآگاه گفتم:
+تو واقعا خیلی هوای سارانگ رو داری.
یونجون نگاهم کرد.
این بار لبخندش محوتر شد.
-اون برادر توئه.
+میدونم.
-پس برای منم مهمه.
نمیدونستم چرا...
ولی اون جمله یه گرمای عجیبی توی سینهم پخش کرد.
شاید برای همین بود که سوالی که تمام صبح ذهنمو درگیر کرده بود ناخواسته از دهنم بیرون پرید.
- ۶۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط