{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

 تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام 
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری 
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می 
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است 
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....
دیدگاه ها (۵)

چنانکه ارّه‌ی کُند از درخت می‌گذردسه‌شنبه بی تو و یادت چه سخ...

قطره ای در صدفی پنهان شد.رفته رفته به صدف مهمان شد.در نهانخا...

فردوسی بزرگ***در این خاک زرخیز ایران زمیننبودند جز مردمی پاک...

به دوشم می کشم اندوه صدها سال یک زن راتوحق داری اگر دیگر نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط