Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۵
در خیابان نزدیک هتل که خلوت و تاریک بود دست تو جیب هودی اش قدم میزد شاید برای آرام کردنش ذهنش یا رفع کردن عصبانیتش آنجا میبود
هویون سنگ جلوی پایش را کنار زد با پا زد و با خودش زمزمه کرد : چرا هیچی درست نمیشه آخه ...
لحظه ای صدای گریه خفیفی به گوشش خورد سره جایش ایستاد از کوچه کناری می آمد مشکوک قدم برداشت سمته صدا همینکه در کوچه رفت مردی را دید که دختر هم سن و سال خودش رو اذیت میکنه و به زور میبوسه
عصبی صدایش زد : هی اشغال ولش کن
مرد فرانسوی سر بلند کرد با پوزخندی گفت : هی زن کره ای گمشو از اینجا دخالت نکن وگرنه خودت جاش رو میگیری
مرد هنوز در حال پوزخند زدن بود که هویون به حرکت درآمد قدم به قدم نزدیکش میشد مثل یک سایه، فاصله را در کسری از ثانیه بلعید. اولین ضربهاش لرزه بر اندام کوچه انداخت نه یک مشت معمولی، بلکه ضربهای با کف دست که مستقیم زیر چانهی مرد نشست و صدای به هم خوردن دندانهای او را مثل شکستن سنگ در فضا پخش کرد
مرد گیج شد و عقب رفت، اما هویون اجازه نداد تعادلش را پیدا کند. خشمو عصبانیت هویون در چشمانش شعله نمیکشید، بلکه مثل یک سرمای کشنده در رگهایش جریان داشت. او یقه کاپشن مرد را با یک دست گرفت و او را به سمت خود کشید. با دست دیگر، سه ضربه متوالی و برقآسا به پهلوی مرد کوبید ضرباتی چنان کوتاه و پرقدرت که بازدم مرد با خون بیرون پرید.
مرد سعی کرد دستش را بلند کند تا هویون را هل بده، اما هویون با حرکتی که بیشتر به یک رقص شباهت داشت، دست او را در هوا قاپید، آن را چرخاند و با صدای تِق هولناکی استخوان مچ را از جا درآورد. مرد دهان باز کرد تا فریاد بکشد، اما هویون با خونسردیِ ترسناکی دستش را روی دهان او گذاشت و فریادش را خفه کرد.
او با لحنی که از خشم میلرزید اما همچنان آرام بود، کنار گوش مرد زمزمه کرد: صدات در نیاد... این تازه اولِ جریمهته آشغال
سپس هویون او را رها کرد و با یک لگد سنگین و چرخشی به پهلوی مرد، او را مثل یک کیسه زباله به سمت سطلهای فلزی پرتاب کرد. مرد میان زبالهها فرو افتاد و هویون بالای سرش ایستاد. او حتی نفسنفس هم نمیزد، فقط سینه مرد را زیر پوتینهای سنگینش فشرد و کمی وزناش را روی پا انداخت.
در خیابان نزدیک هتل که خلوت و تاریک بود دست تو جیب هودی اش قدم میزد شاید برای آرام کردنش ذهنش یا رفع کردن عصبانیتش آنجا میبود
هویون سنگ جلوی پایش را کنار زد با پا زد و با خودش زمزمه کرد : چرا هیچی درست نمیشه آخه ...
لحظه ای صدای گریه خفیفی به گوشش خورد سره جایش ایستاد از کوچه کناری می آمد مشکوک قدم برداشت سمته صدا همینکه در کوچه رفت مردی را دید که دختر هم سن و سال خودش رو اذیت میکنه و به زور میبوسه
عصبی صدایش زد : هی اشغال ولش کن
مرد فرانسوی سر بلند کرد با پوزخندی گفت : هی زن کره ای گمشو از اینجا دخالت نکن وگرنه خودت جاش رو میگیری
مرد هنوز در حال پوزخند زدن بود که هویون به حرکت درآمد قدم به قدم نزدیکش میشد مثل یک سایه، فاصله را در کسری از ثانیه بلعید. اولین ضربهاش لرزه بر اندام کوچه انداخت نه یک مشت معمولی، بلکه ضربهای با کف دست که مستقیم زیر چانهی مرد نشست و صدای به هم خوردن دندانهای او را مثل شکستن سنگ در فضا پخش کرد
مرد گیج شد و عقب رفت، اما هویون اجازه نداد تعادلش را پیدا کند. خشمو عصبانیت هویون در چشمانش شعله نمیکشید، بلکه مثل یک سرمای کشنده در رگهایش جریان داشت. او یقه کاپشن مرد را با یک دست گرفت و او را به سمت خود کشید. با دست دیگر، سه ضربه متوالی و برقآسا به پهلوی مرد کوبید ضرباتی چنان کوتاه و پرقدرت که بازدم مرد با خون بیرون پرید.
مرد سعی کرد دستش را بلند کند تا هویون را هل بده، اما هویون با حرکتی که بیشتر به یک رقص شباهت داشت، دست او را در هوا قاپید، آن را چرخاند و با صدای تِق هولناکی استخوان مچ را از جا درآورد. مرد دهان باز کرد تا فریاد بکشد، اما هویون با خونسردیِ ترسناکی دستش را روی دهان او گذاشت و فریادش را خفه کرد.
او با لحنی که از خشم میلرزید اما همچنان آرام بود، کنار گوش مرد زمزمه کرد: صدات در نیاد... این تازه اولِ جریمهته آشغال
سپس هویون او را رها کرد و با یک لگد سنگین و چرخشی به پهلوی مرد، او را مثل یک کیسه زباله به سمت سطلهای فلزی پرتاب کرد. مرد میان زبالهها فرو افتاد و هویون بالای سرش ایستاد. او حتی نفسنفس هم نمیزد، فقط سینه مرد را زیر پوتینهای سنگینش فشرد و کمی وزناش را روی پا انداخت.
- ۵۳۹
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط