تو این پیچ و خم زندگی...
تو این پیچ و خم زندگی...
من ترجیح میدم سر پیچ بشینمو به دره نگاه کنم...
دره...
خیلی عمیقه...
نگــاه میکنم مردمی را که برای نجات خود...آری فقط برای خود میجنگد...
ولی من آسوده و آرام بر سر پیچ نشسته ام...
نگاه هایشان...فریاد هایشان...ناامیدی هایشان...باورهایشان...
و دختری که التماس میکند که مرا بالا بکش...
به او میگوییم پایین افتادن از این دره بهتر است تا زدگی بر فراز آن...
آری من همان مترسک سر مزرعه هستم که میبیند...همهمه ی پرندگان را برای غذا...
آه و ناله کشاورز برای محصول...
و به کجا...
به کجا...شیب یک تپه برای کسی شادمانیست که درمانده باشد...هم از زندگی هم از عقل...بذار تا در گوشت بگویم...اگر عقل داشت با تنی خسته در سرازیریها ی زندگیش که خودش میگوید خوشی...با سرعت نمیرفت...
پس حواس را باید کسب کرد در این همهمه های غم آلود...که مبادا در شیب به سمتی فنا رفته و پای در نیستی گذاریم برای رهایی از خوشی...
۱۰۰۱.
من ترجیح میدم سر پیچ بشینمو به دره نگاه کنم...
دره...
خیلی عمیقه...
نگــاه میکنم مردمی را که برای نجات خود...آری فقط برای خود میجنگد...
ولی من آسوده و آرام بر سر پیچ نشسته ام...
نگاه هایشان...فریاد هایشان...ناامیدی هایشان...باورهایشان...
و دختری که التماس میکند که مرا بالا بکش...
به او میگوییم پایین افتادن از این دره بهتر است تا زدگی بر فراز آن...
آری من همان مترسک سر مزرعه هستم که میبیند...همهمه ی پرندگان را برای غذا...
آه و ناله کشاورز برای محصول...
و به کجا...
به کجا...شیب یک تپه برای کسی شادمانیست که درمانده باشد...هم از زندگی هم از عقل...بذار تا در گوشت بگویم...اگر عقل داشت با تنی خسته در سرازیریها ی زندگیش که خودش میگوید خوشی...با سرعت نمیرفت...
پس حواس را باید کسب کرد در این همهمه های غم آلود...که مبادا در شیب به سمتی فنا رفته و پای در نیستی گذاریم برای رهایی از خوشی...
۱۰۰۱.
- ۸۵۰
- ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط