{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک

پارت یک

پشت در، کسی منتظرم بود

باران، آرام و بی‌وقفه روی شیشه‌های خانه می‌بارید.

هر از گاهی، نور سفیدِ رعد، آسمان را می‌شکافت و چند ثانیه بعد، صدای غرش آسمان سکوت شب را از هم می‌درید.

خانه بیش از همیشه بزرگ و خالی به نظر می‌رسید.

پدر و مادرم از صبح برای شرکت در مراسمی به شهر دیگری رفته بودند و قرار بود فردا برگردند.

برای اولین بار بود که قرار بود شب را کاملاً تنها در این خانه بگذرانم.

با خودم گفتم فقط باید امشب را تحمل کنم.

بعد از تماشای فیلمی که نیمه‌کاره رهایش کرده بودم، چراغ‌های پذیرایی را خاموش کردم و به سمت پله‌ها رفتم.

دستم روی نرده چوبی سر خورد.

همین که پایم را روی اولین پله گذاشتم...

تق...

خشکم زد.

صدایی کوتاه...

از سمت درِ ورودی.

چند ثانیه همان‌جا ایستادم و به سکوت گوش دادم.

شاید صدای باد بود.

شاید هم شاخه‌های درخت به در برخورد کرده بودند.

نفسم را بیرون دادم و خواستم بالا بروم که...

تق... تق... تق...

این بار واضح‌تر.

ضربه‌هایی آرام، اما منظم.

قلبم تندتر از همیشه می‌زد.

نگاهم بی‌اختیار به ساعت دیواری افتاد.

۱۲:۴۷ شب.

چه کسی ممکن بود این ساعت پشت در خانه باشد؟

آرام از پله‌ها پایین آمدم.

هر قدمی که برمی‌داشتم، صدای چوب‌های قدیمی زیر پایم در خانه می‌پیچید.

انگار خود خانه هم از آمدن آن مهمان ناخوانده خبر داشت.

وقتی به در رسیدم، صدای ضربه‌ها قطع شده بود.

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

سرد بود...

سردتر از چیزی که باید باشد.

با احتیاط از چشمی در نگاه کردم.

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط کوچه‌ای تاریک، بارانی و خالی.

چند لحظه همان‌طور ایستادم.

شاید کسی شوخی کرده بود.

یا شاید فقط توهم زده بودم.

دستگیره را پایین کشیدم.

در، با صدای آرامی باز شد.

باد سردی به صورتم خورد و بوی خاک خیس تمام فضای خانه را پر کرد.

به چپ نگاه کردم.

به راست.

هیچ‌کس نبود.

خواستم در را ببندم...

که ناگهان احساس کردم کسی درست پشت سرم ایستاده است.

نفسم در سینه حبس شد.

حتی جرئت نداشتم برگردم.

تمام موهای تنم سیخ شده بود.

در همان سکوت سنگین، صدایی آرام، بم و سرد، درست کنار گوشم زمزمه کرد:

«بالاخره پیدات کردم...»

بدنم از ترس یخ زد.

اما قبل از اینکه حتی فرصت جیغ زدن پیدا کنم...

همه‌چیز در تاریکی فرو رفت.

((پایان پارت یک))

👀فقط یه حدس برن...اون غریبه برای نجات آرینا اومده یا نابود کردنش؟ 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

فقط بچه ها یچیزی رمان من فصلی ایراد داره؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط