{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سه

پارت سه

پشت در، کسی منتظرم بود

بدنم خشک شده بود.

جرئت نفس کشیدن نداشتم.

صدای نفس‌های پشت سرم آرام و منظم بود؛ آن‌قدر نزدیک که انگار اگر دستم را دراز می‌کردم، می‌توانستم صورتش را لمس کنم.

نگاهم هنوز روی آینه ثابت مانده بود.

جمله روی آینه کم‌کم محو می‌شد؛ انگار هیچ‌وقت آنجا نوشته نشده بود.

«پشت سرت را نگاه نکن.»

اما حالا دیگر دیر شده بود.

اگر پشت سرم کسی نبود...

پس نفس‌هایش را چه کسی می‌کشید؟

لب‌هایم از ترس لرزید.

به سختی گفتم:

«...کی اونجاست؟»

هیچ جوابی نیامد.

فقط سکوت.

سکوتی که از هر فریادی وحشتناک‌تر بود.

چند ثانیه بعد، ناگهان همه‌چیز آرام شد.

دیگر صدای نفسی نمی‌آمد.

انگار هرگز کسی پشت سرم نبوده است.

تمام شجاعتم را جمع کردم.

با یک حرکت سریع برگشتم.

...

هیچ‌کس آنجا نبود.

اتاق خالی بود.

نفسم را با شدت بیرون دادم و دستم را روی سینه‌ام گذاشتم.

«داری دیوونه می‌شی...»

همین جمله را بارها زیر لب تکرار کردم تا خودم را آرام کنم.

اما درست همان لحظه، چشمم به پنجره افتاد.

پرده‌ها کنار رفته بودند.

پشت شیشه...

کسی ایستاده بود.

قدبلند.

با لباس مشکی.

صورتش در تاریکی گم شده بود.

فقط دو چشم... که انگار مستقیم به من خیره بودند.

از ترس یک قدم عقب رفتم.

پلک زدم.

و...

او ناپدید شد.

به سمت پنجره دویدم.

باران بی‌وقفه می‌بارید.

حیاط خالی بود.

اما روی زمین خیس، رد پاهایی دیده می‌شد...

رد پاهایی که از وسط حیاط شروع می‌شدند...

و درست زیر پنجره اتاق من تمام می‌شدند.

ردی برای آمدن نبود.

فقط ردی برای ایستادن.

قلبم دوباره به تپش افتاد.

با دست لرزان پرده را کشیدم و پنجره را قفل کردم.

آن شب دیگر نخوابیدم.

اما هنوز نمی‌دانستم...

آن مردی که پشت پنجره ایستاده بود، از من فرار می‌کرد...

یا مراقبم بود.


---

((پایان قسمت سوم))

👀 اگه جای آرینا بودی... پرده رو دوباره کنار می‌زدی یا تا صبح جرئت نزدیک شدن به پنجره رو نداشتی؟
🖤 جوابت رو کامنت کن...

«بعضی درها فقط یک بار باز می‌شن... و بعضی نگاه‌ها، زندگی آدم رو برای همیشه عوض می‌کنن.» 🖤
دیدگاه ها (۰)

فالوور پیجش شاهکارههههه @xhimjudd

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

پارت یکپشت در، کسی منتظرم بودباران، آرام و بی‌وقفه روی شیشه‌...

🌸 رمان ساکورا اسکول👻 پیام ساعت ۳:۳۳قسمت دومساکورا با ترس به ...

صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط