{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز از اون تصادف میگذشت. هنوز جواب ازمایش نیومده

چند روز از اون تصادف میگذشت. هنوز جواب ازمایش نیومده بود هنوز چشماش سیاهی میرفت و تار میدید.

یه نیمکت توی خیابون دید..اما تا اینکه به سمتش رفت چند تا دختر کوچولو نشست رو اون نیمکت.

نمیدونست الان کجا بره..بره شرکت بره خونه..
تمام تنش زخم بود..این سه روز حتی وقت نمیکرد بره پرورشگاه خواهرکوچیک ترش رو ببره خونه..

نگاهی به صفحه گوشیش کرد. نزدیک شصت تا تماس بی پاسخ داشت. به سمت پرورشگاه راه افتاد.

به پرورشگاه که رسید خواهر کوچیکش تینا رو دید..




× اوپا..چرا انقدر دیر اومدی

" واقعا متاسفام برای پدر مادرتون..من مادر دوم تینا تو پروشگاه ام..

+ تنها الان نتینا رو دارم...

" واقعا متاسفا از ته دل براتون..خدا رحمتشون کنه

وقتی تینا رو دید اشک تو چشاش جمع شد..اون بچه هیچی نمیدونست..اینکه پدر و مادش مردن..

× اوپا خیلی خسته ای انگار..مامان بابا خونه ان؟..

+تینا...مامان..بابا..مردن

× چیمیگی تهیونگ..شوخی میکنی نه؟...

+تینا...

تینا شروع کرد به گریه کردن. اونجا یه نیمکت بود..تینا رو نشوندم اونجا اما همش گریه میکرد.

زنگ زدم به پرورشگاه و درمورد اینکه یه چند ماهی تینا رو نگه دارن حرف زدم و اونا قبول کردن.

×اوپا دیگه نمیبینمت؟..

+ تینا..منو میبینی دوباره میام دنبالت میبرمت پارک...

وقتی تینا رو تحویل دادم یه حس عجیب اومد سراغم..
انگار یه روح متحرک بودم. به ایستگاه اتوبوس رسیدم.
دیگه نمیتونستم راه برم.. روی صندلی ایستگاه نشستم..
برای چند لحظه چشمام رو بستم..اما وقتی که به خودم اومدم اتوبوس رفته بود..

یه پسر قد بلند و هیکلی اومد و نشست کنارم. سیگارش رو روشن کرد. به من نگاهی انداخت..

* یه پوک میکشی؟

+نه سیگاری نیستم

*اوکی

+ اسمت چیه؟

* م..من؟

+اره خودت

* جونگ کوک..

+ جونگ کوک؟..

* اره جئون جونگ کوک...

* خودت چی اسم خودت چیه؟

+ تهیونگ

* تهیونگ؟..

+اره..

+ چند سالته؟..

* بیست و هشت سالمه..

جالب بود با اینکه دو سال ازش بزرگ تر بودم ولی هم سن خودم به نظر میومد

* اَه اینم ته کشید

اخرین سیگارش بود..پوک اخر رو کشید و زیر پا لهش کرد.

+ بدون توجه به اون پسر بلند شدم و رفتم...

[فلش بک به سه روز پیش روز تصادف]

• دخترم تو باید بری پیش خاله توی پرورشگاه تا ما بریم جایی و برگردیم باشه؟...

× باشه مامان..

تینا رو بردن پرورشگاه و به سمت فروشگاه حرکت کردن.
بعد از خرید توی راه پرورشگاه یه تصادف رخ داد...

[ پایان فلش بک]

پایان پارت اول
دیدگاه ها (۰)

پدرتو پکیده بود🤣🤣🤣

اوففف جئونفک کن دوست جئون هستی و رفتی خونشتو کامنتا یه چیزی ...

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک /پارت ۵۷ تهیونگ : برمیگردم 《به سمت ...

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک / پارت ۲۴ جونگ کوک : مرسی .. (از ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط