{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p⁴(end)

★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p⁴(end)
جیمین با لحن جدی گفت:"بورام... واقعیتو بگو؛ باشه؟"
مکث کردم و سعی کردم با استرسی که دارم مقابله کنم!
_"م.. من... شاید واقعا عاشقت باشم... نمی‌دونم جیمین ؛نمی‌دونم!! خب... خب می‌دونی... کسی که درخواست جدا شدن رو داد من نبودم! نمی‌تونستم با کسی باشم که از ته قلبم دوسش دارم و اون دیگه به من حسی نداره!! چرا این سوالو می‌پرسی جیمین؟؟ چرا؟؟ من نمی‌دونم واقعاً هنوزم دوست دارم یا نه چون توی این دوران که هیون‌سو خودکشی کرد، تنها چیزی که می‌خواستم بغل تو بود... اما تو ازم جدا شده بودی! نمی‌دونستم باید بیام سمتت یا نه... منم سردرگمم که آیا هنوزم دوستت دارم یا نه!!"
واقعیت رو گفتم...
واقعا نمی‌دونستم هنوزم عاشقش بودم یا نه!
از ته دلم احساساتم می‌گفت هنوزم خیلی دوسش دارم...
اما خب، جواب غرورم در برابر طلاق، عشق نبود!
جیمین... جوری که انگار نمی‌خواد گریه کنه...
سرش رو انداخت پایین و خیلی آروم یه چیزیو زمزمه کرد...
با کنجکاوی گفتم:"چیزی گفتی؟؟"
با داد و چشم‌های اشکی گفت:" زمزمه کردم لعنت به خودم... خوبه؟؟؟ الان شنیدی؟؟؟ چون اگه همه چیز رو خیلی توی ذهنم بزرگ نمی‌کردم هیچ وقت پیشنهاد طلاق داده نمی‌شد!!! هیچ وقت ازت جدا نمی‌شدم و الان برای اینکه عاشقمی یا نه شکی نداشتی!!! آره بورام داشتم خودم رو لعنت می‌کردم که چرا برای جدا شدنمون انقدر عجله کردم که الان همینقدر پشیمون باشم.... بورام منم نمی‌دونستم هنوز دوست دارم یا نه... اما دیدم بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم!"
وقتی گریه‌هاش رو می‌دیدم...
دلم آتیش می‌گرفت!
احساس می‌کردم مقصر گریه‌های کسی هستم که یک روزی از گذشتم، من رو آروم می‌کرد...
کم کم می‌خواستم صحبت کنم!
می‌خواستم بهش بگم که منم تو این دورانی که ندیدمش خیلی اذیت شدم!
ناخواسته گفتم:"هنوزم عاشقتم!!"
چی؟؟؟
چرا باید همچین حرفی بزنم؟؟؟
اصلاً دست خودم نبود....
جیمین جوری که انگار واقعا خوشحال شد...
اومد سمتمو بغلم کرد!!
به این بغل واقعاً نیاز داشتم!!!!
آروم گفتم:"دست خودم نبود که گفتم هنوزم دوستت دارم... اما الان که بغلم کردی دوباره ضربان قلبم باعث شد بفهمم چقدر عاشقتم.... می‌تونیم این حرف ناخواسته رو به عنوان یک شروع دوباره حساب کنیم؟؟؟"
با ذوق گفت:"آرهههههه معلومه.... من پشیمون شدم، تو قبولم کردی آره؟؟؟ یعنی دوباره ازدواج می‌کنیم؟؟ هوم؟؟؟"
_"آره... دوباره زندگیمون رو می‌سازیم!!"
(*دو ماه بعد*)
داخل آینه خودم رو نگاه کردم...
لباس عروس خیلی به تنم نشسته بود!
از پله‌ها اومدم پایین...
و جیمینی رو دیدم که با دیدنم چشماش برق می‌زنن!!
گفت:"چه شروع دوباره زیبایی!!"
جواب دادم:"زندگیمون دقیقاً مثل شروع دوبارمون زیبا میشه.."
تمام اعضا برای عروسی اومده بودن...
جیهوپ اومد سمتم و گفت:"واو چه زیبا شدی بورام... همون روزی که داشتید از هم جدا می‌شدین با استرس به جیمین زنگ می‌زدم که منصرفش کنم چون می‌دونستم شما برای هم ساخته شدین... تبریک میگم که برای بار دوم عاشق هم شدید!"
نمی‌دونم چرا با شنیدن حرف‌های جیهوپ داشتم احساساتی می‌شدم... اون روز خیلی عجیب بود...
حدس نمی‌زدم که جیمین از طلاقمون پشیمون بشه...
فکر می‌کردم همه چیز تمومه!
با خودم می‌گفتم عشق ما دیگه وجود نداره و تموم شده!
اما بعد...
زندگی باعث شد بفهمم...
روزهای بد؛ دقیقه به دقیقه طولانی‌تر از روزهای دیگه هستن...
اما روزهای قشنگی می‌رسن، که با خودت میگی؛ لحظه به لحظه‌ی اون عذاب‌ها ارزش روزهای خوبی مثل امروز رو داشت!!
مطمئنم روزی این خاطرات رو برای فرزند زیبامون تعریف خواهم کرد... و بهش یاد میدم چه جوری قوی باشه تا خودش رو برای روزهای ارزشمند آماده کنه!




این فیک رو دوست داشتید؟؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۸)

آخرین بحث پارت ۱۳

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: دیدن پروژه‌هایی که برای تولدم برگزار کردید واقعاً...

من می خواستم یچیزی بگممن شمارو درک نمی کنم نه واقعا درک نمی ...

و دوباره دست به نوشتن برداشتم، چیزی که براش به دنیا اومده بو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑جیمین چند ثانیه هیچ حرفی نزدصدای لیا دو...

بچه ها واقعا این فیک جدید برای من خیلی مهمه دو سال از عمرمو ...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط