{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

پارت دو

یه نکته:هنوز نمیدونم اسمشو چی بزارم کمک کنید

چند ماه گذشت.حالم بهتر شد و برگشتم یتیم خونه.خدایا...آخه آدم انقد بدشانس؟! تمام دوستام رفته بودن.حتی یکیشون هم نمونده بود.رفتم تو اتاق قبلیم.حتی هم اتاقیم عوض شده بود.وقتی در زدم، صدایی بسیار نازک ولی آزار دهنده گفت بیا تو.وارد شدم.یه دختره نشسته بود روی یکی از تخت ها و داشت آرایش میکرد.یعنی که چی؟چرا کل اتاق انقد صورتیهههه؟سلام کردم و رفتم رو تخت مقابل اون وسایلمو گذاشتم.آه،اینطوری نمیشه.باید سر این کاغذ دیواری ها توافق کنیم.که اینکه از صورتی بدم بیادها،ولی خب انصافا فکر کنید کل خونه پر از رنگ صورتی و عروسک خرسی باشه!باز اگر دختره ،دختربچه بود،میگفتم اوکی،ولی این دیگه هم سنای من به نظر میومد.گفتم:"سلام.من آوا ام. و شما؟"دختره با عشوه برگشت سمتم و پشت چشم نازک کرد.موهاش بلوند بود و چرب خالص بوی عطر با بوی س.گ م.ر.ده قاطی شده بود و چشماش آبی بود و لباسش.....میگم من بدشانسم.با یه لحن بدی گفت:"ایش،اسم من به تو ربطی نداره دختره ی سیاه سوخته!ولی خب به هر حال،فقط برای این میگم تا بدونی اینجا کی رئیسه!من لیلی ام،بهترین دختر اینجا،توی کل یتیم خونه!"یکم نگام کرد و بعد گفت:"چرا دماغت انقد بزرگه؟" گفتم:"آره خب فقط یه قوز کوچولو داره_" گفت:"وسط حرفم نپر چندش!دارم بررسیت میکنم ببینم چقد لایقی برای رفتار خوب من!"🫤و ادامه داد:"میبینم موهاتو اینجوری رنگ کردی که جلب توجه کنی...چشماتم که لنزه!"هیچی نشده از رفتارش صبرم لبریز شد. از تخت اومدم پایین و گفتم:"ببین خانوم خانوما! تو ملکه ی اینجا نیستی.چرا دلیل رنگ موها و چشمام و قوز دماغم رو نمیپرسی؟" گفت:"خ_خب معلومه!میخوای جلب توجه کنی!"دستم تو جیبام بود.رفتم در گوشش گفتم:"نخیر.چون یه ایرانیم.و حواست باشه،ما ایرانیا مثل شماها پپه نیستیم مقابل اینجور رفتارا بشینیم و دست رو دست بزاریم!پس دفعه ی بعد،موقعی که خواستی راجب ظاهر بقیه نظر بدی،یاد من بیوفت!" با ترس و لرز نشست رو تختش.جدی ترسید؟گفت:"چیه؟انتقاد پذیرم نیستی!من فقط رکم!"میتونستم حس کنم چشمام و صدام بی حالت و سرد بودن.دست خودم نیست،اصلا از اینجور آدما خوشم نمیاد.گفتم:"رک بودن یعنی تو راجع به مسائل راجع به خودت با صراحت جواب بدی.مثلا نمیخورم،دوست ندارم،اینو نمیخوام و... ولی تو الان رک نیستی.گستاخی.گستاخی یعنی راجع به مسائلی که هیچ ربطی بهت نداره بدترین نظر ها رو میدی!در ضمن،این ور اتاق رو میتونی هرجور میخوای تزیین کنی.اما طرف من؟حتی پاتم نباید توش بزاری!" میرم به طرف تخت خودم و کاغذ دیواری های اون نیمه ی اتاق رو کامل میکنم و پرت میکنم سمتش:"دیگه هم مزاحمم نشو،لیلی خانوم"ساک وسایلم رو باز کردم و گذاشتم تو کشوی زیر تختم و گوشی هندزفریم رو برداشتم،رفتم رو تخت دراز کشیدم و یه آهنگ قدیمی پلی کردم.
چند ساعتی خوابیدم.وقتی بیدار شدم ساعت سه ی بعد از ظهر بود‌.لباسام رو عوض کردم،موهامو شونه زدم و رفتم توی باشگاه. (آره اونجا باشگاهم داشت)این موقع هیچکس نبود.بهتر.مزاحم کمتر.رفتم سمت کیسه بوکس،باند بوکسم رو روی دستام بستم،هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم،آهنگو پلی کردم و شروع کردم.مشت زدم و مشت زدم.خیلی وقته ورزش میکنم.تقریبا سه ساله.برا همین بازو ها و پاهام قوی شدن و انعطاف پذیر و ورزیده شدم.بجز اون،لذت هم میبرم.یه راه عالی برای خالی کردن احساسات بدون آسیب دیدن کسی.خوب نیست؟از نظر من که عالیه.بعد از یک ساعت،دیدم از بلندگو، مدیر یتیم خونه داره اعلام میکنه:"تمام بچه های بالای ده سال،لطفا یه لباس خوب بپوشین و هرچه سریع تر در سالن اصلی صف بکشین!"خودشه!شنیده بودم امروز روز مهمیه!یکی از کارکنان شیلد قرار بود بیاد اینجا و یکی از بچه های پایین هجده و بالای ده سال رو انتخاب کنه و باخودش ببره تا مورد آموزش قرارش بدن!چقدر این لحظه رو میتواستم!سریع رفتم تو اتاقم،پریدم حموم و چند دقیقا ای دوش گرفتم.اومدم بیرون،یه تیشرت با آستین های تا آرنج سبز تیره پوشیدم با شلوار کارگو ی مشکی.موهامو تشک کردم و مثل همیشه دم اسبی بستم و دوییدم به طرف سالن اصلی.هنوز زیاد اونجا نبودن.رفتم کنارشون و توی صف ایستادم.بعد از چند دقیقه،همه ی کسانی که بالای ده سال و پایین هجده سال بودن اونجا صف کشیدن.خب...لیلی هم بود.البته مطمئنم انتخاب نمیشه.یعنی..خب نه اخلاقش خوبه،نه ورزیده ست و نه آراسته.به هر حال.مدیر اومد حلومون و شروع کرد به توضیح دادن:"امروز برای همه ی شماها روز بزرگیه.صاف بایستید،رو به جلو نگاه کنین،و دستاتون رو پشتتون نگه دارید.با ادب و احترام حرف بزنید ، ولی نه خجالتی.محکم و استوار باشید"کار هایی که گفت رو انجام دادیم.دست ها پشت،صاف،نگاه رو به جلو‌.صدای در رو شنیدیم.بالاخره اومد!
دیدگاه ها (۰)

پارت یکاز زبان آوا:قبل از اینکه چشام رو باز کنم،بوی آشنا و د...

خبخب گفتین بزارم ولی اول میریم سراغ بیو گرافی شخصیت اصلیشخصی...

آواز بی صدا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط