{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زنی با لباس مشکی و موهای قرمز بلند وارد شدنگاهش حساب گرا

زنی با لباس مشکی و موهای قرمز بلند وارد شد.نگاهش حساب گرانه و تیز بود.مدیر معرفی کرد:"بچه ها،ایشون خانم رومانوف هستن.مسئول انتخاب کردن یکی از شماها" مامور رومانوف شروع کرد به توضیح دادن:"امروز شماها سه آزمون سخت رو پشت سر میزارین:اخلاق،سرعت،و مبارزه.ولی اول،باید به ترتیب خودتون رو معرفی کنید"از اول صف،بچه ها یکی یکی خودشون رو معرفی کردن.لیلی جلوتر از من ایستاده بود.دو سه نفر ملوتر.هه،میخواست ثابت کنه بهترینه.اما وقتی نوبتش رسید،دیدم مامور رومانوف کمی عقب تر ایستاد.حقم داره خب!اون بو و اون صدا...زیاد خوب نیست.لیلی با پررویی تمام گفت:"من لیلی ام،۱۶ سالمه و بهترین و قوی ترین و زیباترین دختر توی کل یتیم خونه ام!" بعد از چند نفر نوبت به من رسید.قدمی جلو رفتم و با صدای محکم ولی نه بیش از حد بلند گفتم:"آوا هستم.۱۶ ساله.خوشبختم از دیدار شما"و دیدم مامور رومانوف خیلی نامحسوس سری به نشونه ی تایید تکون داد و رفت پیش نفر بعد.یعنی معنی اون کارش چی بود؟ وقتی همه خودشون رو معرفی کردن،مامور رومانوف ایستاد و گفت حالا وقت آزمون اوله:سرعت"مامور رومانوف دو به دو هم اتاقی ها رو جمع کرد و گفت باهم دور زمین مسابقه ی دو بدن.بعد از چند نفر نوبت منو لیلی بود.ایستادیم روی خط شروع و مامور رومانوف شمارش معکوس رو شروع کرد:"۳....۲....۱.....شروع کنید!"به محض اینکه گفت شروع کنید،من عین گلوله از جا در رفتم.سرعتم زیاد بود.این خوبه.پشت سرم رو نگاه کردم.لیلی تازه سه چهار متر از خط شروع فاصله گرفته بود و داشت با چشمانی پر از حسودی بهم نگاه میکرد اما نزاشتم داستانم مثل مسابقه ی خرگوش و لاکپشت بشه.به راهم ادامه دادم و بعد از چند دقیقه به خط پایان رسیدم.مامور رومانوف به نشونه ی پایان سوت زد و لیلی که تازه سه چهارم راه رو تموم کرده بود،داشت بشدت نفس نفس میزد در حالی که من فقط یکم ضربان قلبم رفت بالا.مامور رومانوف اعلام کرد:"برنده ی این دور:آوا.لیلی از دور حذف میشه.لیلی،میتونی به اتاقت برگردی." و روند مسابقه ها ادامه پیدا کرد.از اوننایی که اولش زوج بودیم و تو هر مسابقه یه نفر حذف شد،از ۵۲ نفر شدیم ۲۶ نفر.حالا نوبت آزمون بعده:مبارزه.
دیدگاه ها (۰)

پارت دویه نکته:هنوز نمیدونم اسمشو چی بزارم کمک کنیدچند ماه گ...

پارت یکاز زبان آوا:قبل از اینکه چشام رو باز کنم،بوی آشنا و د...

زندگی پر بحث سه دوست ( معمولا نیمه خون آشام ) پارت۱۰

[☆part³⁴☆]حس میکردم بدنش با لمسم اروم میشه،به دیوار چسبوندمش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط