نگاه ممنوعه
«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟞
𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒
ℂ𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤 𝕚𝕟 𝕊𝕚𝕝𝕖𝕟𝕔𝕖**
چند ثانیه همهچیز متوقف شد.
کارمند جوان جلوی آسانسور خشکاش زده بود و نگاهش بین من و تهیونگ میچرخید. نفسهایم هنوز نامنظم بود و میتوانستم گرمای دست تهیونگ را دور کمرم حس کنم.
لعنتی…
سریع یک قدم عقب رفتم.
تهیونگ اما برخلاف من کاملاً آرام به نظر میرسید. انگار نه انگار که چند ثانیه قبل مرا میبوسید.
او خیلی خونسرد گفت:
«مشکلی هست؟»
پسرک فوراً سرش را پایین انداخت.
«ن-نه آقا.»
بعد تقریباً فرار کرد.
در آسانسور دوباره بسته شد و سکوت سنگینی بین ما افتاد.
با عصبانیت به تهیونگ نگاه کردم.
«دیدی چی شد؟!»
او نگاهم کرد؛ آرام، بیتکان.
«انگار زیادی ترسیدی.»
باورم نمیشد.
«تهیونگ، یکی نزدیک بود ما رو ببینه!»
لبخند خیلی محوی گوشه لبش نشست.
«نزدیک بود.»
این آرامشش دیوانهکننده بود.
دستم را بین موهایم کشیدم و از او فاصله گرفتم.
«تو چرا اینقدر عادی رفتار میکنی؟»
برای اولین بار نگاهش کمی تغییر کرد. چند ثانیه فقط نگاهم کرد، بعد آهسته گفت:
«چون وقتی کنارتم… برای اولین بار بعد مدتها چیزی واقعی حس میکنم.»
قلبم فشرده شد.
نه… نباید این حرفها را میشنیدم.
آسانسور در طبقهی ما ایستاد و این بار من بدون نگاه کردن به او بیرون رفتم. قدمهایم سریع بود، اما صدای قدمهایش پشت سرم میآمد.
وقتی وارد بخش کاری شدم، چند نفر مشغول صحبت بودند. سعی کردم عادی رفتار کنم و مستقیم سمت میزم رفتم.
اما هنوز ننشسته بودم که صدای آشنایی کنارم آمد.
«ا.ت؟»
خشکم زد.
میرا.
سرم را بالا آوردم و او را دیدم که با لبخند همیشگیاش ایستاده بود. لباس روشنی پوشیده بود و موهایش روی شانههایش ریخته بود. همانقدر مهربان… همانقدر بیخبر.
و این موضوع عذاب وجدانم را هزار برابر میکرد.
لبخند زورکی زدم.
«میرا… تو اینجا چیکار میکنی؟»
«اومدم تهیونگ رو ببینم. چند روزه خیلی دیر میاد خونه.»
قلبم فرو ریخت.
او با خندهی کوچکی ادامه داد:
«فکر کنم زیادی خودش رو تو کار غرق کرده.»
نتوانستم چیزی بگویم.
چون دقیقاً میدانستم دلیل دیر برگشتنش چیست.
یا بهتر بگویم… چه کسی.
میرا بیخبر کنار میزم نشست و آهی کشید.
«راستش این روزا حس میکنم ازم فاصله گرفته.»
هر کلمهاش مثل فشار سنگینی روی سینهام مینشست.
نگاهم را پایین انداختم.
«شاید فقط خستهست.»
او آرام لبخند زد، اما غم توی چشمهایش واضح بود.
«شاید… ولی دلم برای تهیونگ قبلی تنگ شده.»
در همان لحظه صدای قدمهایی نزدیک شد.
بدنم ناخودآگاه منقبض شد.
تهیونگ.
وقتی نگاهش به میرا افتاد، برای چند ثانیه حالت صورتش کاملاً خالی شد. نه لبخند، نه تعجب… فقط سکوت.
اما چیزی که بیشتر قلبم را لرزاند، نگاه کوتاهی بود که بعدش به من انداخت.
یک نگاه کوتاه، پنهانی… اما پر از چیزهایی که نباید وجود میداشت.
میرا با خوشحالی بلند شد و سمتش رفت.
«تهیونگ.»
او خیلی آرام نگاهش را از من گرفت و به همسرش نگاه کرد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
میرا لبخند زد و بازویش را گرفت.
«اومدم شوهـرم رو ببینم. اشکالی داره؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
و من همانجا فهمیدم—
این رابطه آرامآرام داشت همهچیز را خراب میکرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟞
𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒
ℂ𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤 𝕚𝕟 𝕊𝕚𝕝𝕖𝕟𝕔𝕖**
چند ثانیه همهچیز متوقف شد.
کارمند جوان جلوی آسانسور خشکاش زده بود و نگاهش بین من و تهیونگ میچرخید. نفسهایم هنوز نامنظم بود و میتوانستم گرمای دست تهیونگ را دور کمرم حس کنم.
لعنتی…
سریع یک قدم عقب رفتم.
تهیونگ اما برخلاف من کاملاً آرام به نظر میرسید. انگار نه انگار که چند ثانیه قبل مرا میبوسید.
او خیلی خونسرد گفت:
«مشکلی هست؟»
پسرک فوراً سرش را پایین انداخت.
«ن-نه آقا.»
بعد تقریباً فرار کرد.
در آسانسور دوباره بسته شد و سکوت سنگینی بین ما افتاد.
با عصبانیت به تهیونگ نگاه کردم.
«دیدی چی شد؟!»
او نگاهم کرد؛ آرام، بیتکان.
«انگار زیادی ترسیدی.»
باورم نمیشد.
«تهیونگ، یکی نزدیک بود ما رو ببینه!»
لبخند خیلی محوی گوشه لبش نشست.
«نزدیک بود.»
این آرامشش دیوانهکننده بود.
دستم را بین موهایم کشیدم و از او فاصله گرفتم.
«تو چرا اینقدر عادی رفتار میکنی؟»
برای اولین بار نگاهش کمی تغییر کرد. چند ثانیه فقط نگاهم کرد، بعد آهسته گفت:
«چون وقتی کنارتم… برای اولین بار بعد مدتها چیزی واقعی حس میکنم.»
قلبم فشرده شد.
نه… نباید این حرفها را میشنیدم.
آسانسور در طبقهی ما ایستاد و این بار من بدون نگاه کردن به او بیرون رفتم. قدمهایم سریع بود، اما صدای قدمهایش پشت سرم میآمد.
وقتی وارد بخش کاری شدم، چند نفر مشغول صحبت بودند. سعی کردم عادی رفتار کنم و مستقیم سمت میزم رفتم.
اما هنوز ننشسته بودم که صدای آشنایی کنارم آمد.
«ا.ت؟»
خشکم زد.
میرا.
سرم را بالا آوردم و او را دیدم که با لبخند همیشگیاش ایستاده بود. لباس روشنی پوشیده بود و موهایش روی شانههایش ریخته بود. همانقدر مهربان… همانقدر بیخبر.
و این موضوع عذاب وجدانم را هزار برابر میکرد.
لبخند زورکی زدم.
«میرا… تو اینجا چیکار میکنی؟»
«اومدم تهیونگ رو ببینم. چند روزه خیلی دیر میاد خونه.»
قلبم فرو ریخت.
او با خندهی کوچکی ادامه داد:
«فکر کنم زیادی خودش رو تو کار غرق کرده.»
نتوانستم چیزی بگویم.
چون دقیقاً میدانستم دلیل دیر برگشتنش چیست.
یا بهتر بگویم… چه کسی.
میرا بیخبر کنار میزم نشست و آهی کشید.
«راستش این روزا حس میکنم ازم فاصله گرفته.»
هر کلمهاش مثل فشار سنگینی روی سینهام مینشست.
نگاهم را پایین انداختم.
«شاید فقط خستهست.»
او آرام لبخند زد، اما غم توی چشمهایش واضح بود.
«شاید… ولی دلم برای تهیونگ قبلی تنگ شده.»
در همان لحظه صدای قدمهایی نزدیک شد.
بدنم ناخودآگاه منقبض شد.
تهیونگ.
وقتی نگاهش به میرا افتاد، برای چند ثانیه حالت صورتش کاملاً خالی شد. نه لبخند، نه تعجب… فقط سکوت.
اما چیزی که بیشتر قلبم را لرزاند، نگاه کوتاهی بود که بعدش به من انداخت.
یک نگاه کوتاه، پنهانی… اما پر از چیزهایی که نباید وجود میداشت.
میرا با خوشحالی بلند شد و سمتش رفت.
«تهیونگ.»
او خیلی آرام نگاهش را از من گرفت و به همسرش نگاه کرد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
میرا لبخند زد و بازویش را گرفت.
«اومدم شوهـرم رو ببینم. اشکالی داره؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
و من همانجا فهمیدم—
این رابطه آرامآرام داشت همهچیز را خراب میکرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۸۳
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط