{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_8
میخواستم از گذشته اش بفهمم..
_بابات چرا رفت زندان؟
+باباییم ورشکسته شد بردنش زندان!
با اخم لب زدم:
_مامانت هر بار که می‌رفت خونه مرد ها تورو هم می برد با خودش؟
کمی تو فکر فرو رفت بعد خوشحال نگاهم کرد:
+بعضی روز ها منو میذاشت خونه خاله نازی پیش امیر و گلی..ما هم کلی بازی میکردیم خیلی خوش می‌گذشت..
حرصی لب زدم:
_امیر کدوم خریه؟
+پسر خالمه 17 سا..
وسط حرفش پریدم
_خفه شو!
بغض کرده ساکت شد..
که امیر جونش باهاش بازی می‌کنه!
امیر جونش گوه خورده ..
با عصبانیت خیره شدم بهش ..
وقتی بغض میکرد چشاش ی جور عجیبی جذاب میشد ..
موهاش خیلی صاف بلند بود .
_کش داری؟
+ اره آقا
بعد دوتا از انگشت هاشو بالا آورد
+دوتا دارم..
اشاره ای به پام زدم
_بیا اینجا !
اومد نزدیکم خواست بشینه رو مبل که دستشو کشیدم رو پاهام نشوندمش..
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت9_ از این به بعد اگر چیزی بگم...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_10دستشو کشیدم به سمت اتاق بر...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_7منه لعنتی داشتم چه غلطی میک...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_6_فردا بیا شرکتم تا پول رو و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط