بعد از ناهار خانه خلوت تر شده بود
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝔓𝔞𝔯𝔱 6
بعد از ناهار خانه خلوت تر شده بود.
تهیونگ جیهوپ و نامجون در اتاقی مشغول بازی کردن بودند.
جِین تصمیم گرفته بود از خانه بیرون برود تا هوای تازه بخورد و از آن نگاه سنگین جونگ کوک در امان باشد.
خورشید نیمروز سنگینی خاصی به هوا بخشیده بود.
جِین سعی کرده بود تمان اتفاقات صبح را در گوشه تاریک ذهنش دفن کند.
آن نگاه تمسخرآمیز جونگ کوک...
او فقط می خواست از خانه بیرون برود، جایی که بوی حضور یک آلفای غریبه، فضای تنهایش را مسموم نمی کرد.
اما درست وقتی میخواست از ورودی اصلی عبور کند، سایه ای بلند روی زمین سالن افتاد.
قلبش قبل از اینکه حتی چشمانش را بالا بیاورد، با ضربه ای سنگین به سینه اش می کوبید.
او نیازی به دیدن نداشت، بوی تلخ، چرمی و مقتدر جونگ کوک، مثل یک حصار راه فرارش را بست.
جِین ایستاد و سعی کرد شانه هایش را صاف کند و همان حالت بی تفاوت صبح را حفظ کند،
اما لرزش لب هاش، در آن سکوت، خیانت میکرد.
جونگ کوک برخلاف صبح که با تمسخر از کنارش رد شده بود، حالا مستقیم مقابل او ایستاده بود.
او نه تمسخر میکرد نه فریاد می زد.
او فقط ایستاده بود و با نگاهی که حالا از 'تحقیر' به 'براندازی' تغییر کرده بود، جِین و تماشا میکرد.
نگاهش روی یقه باز او و بعد به چشمان عسلی لرزانش گره خورد.
"کجا با این عجله؟"
صدای جونگ کوک برعکس صبح، آرام بود.
اما این آرامش، خطرناک تر از جر و بحث تند صبح بود.
او یک قدم جلو آمد، آنقدر نزدیک جِین ایستاد که مجبور شد سرش را بالا بگیرد.
"فکر کردی با این لباس ها و این بی خیالی، می تونی در این خانه جوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده؟"
جِین سعی کرد با لحن سرد و مغرورش جواب بده:
"من فقط دارم میرم بیرون. مشکلش چیه؟"
جونگ کوک پوزخندی محو زد اما چشمانش هیچ نشانه ای از شوخی نداشت. او کمی خم شد.
به طوری که جِین می توانست گرمای نفس هاش و حس کنه.
"مشکل؟" او با صدایی که حالا زمزمه ای بم و تهدید آمیز بود، ادامه داد:"مشکل اینه که تو حتی نمیدونی وقتی وارد این خونه شدی، چه آشوبی به پا کردی...و چه بویی از خودت جا گذاشتی که تمرکزم و بهم میزنه."
او قبل از اینکه جِین بتونه واکنشی داشته باشه یا حرفی بزنه، با نگاهی نافذ، فرصت فرار رو از او گرفت و منتظر موند تا ببیند آیا این امگا می شکند یا نه؟
شرط
لایک 20
کامنت 10
بازنشر 10
𝔓𝔞𝔯𝔱 6
بعد از ناهار خانه خلوت تر شده بود.
تهیونگ جیهوپ و نامجون در اتاقی مشغول بازی کردن بودند.
جِین تصمیم گرفته بود از خانه بیرون برود تا هوای تازه بخورد و از آن نگاه سنگین جونگ کوک در امان باشد.
خورشید نیمروز سنگینی خاصی به هوا بخشیده بود.
جِین سعی کرده بود تمان اتفاقات صبح را در گوشه تاریک ذهنش دفن کند.
آن نگاه تمسخرآمیز جونگ کوک...
او فقط می خواست از خانه بیرون برود، جایی که بوی حضور یک آلفای غریبه، فضای تنهایش را مسموم نمی کرد.
اما درست وقتی میخواست از ورودی اصلی عبور کند، سایه ای بلند روی زمین سالن افتاد.
قلبش قبل از اینکه حتی چشمانش را بالا بیاورد، با ضربه ای سنگین به سینه اش می کوبید.
او نیازی به دیدن نداشت، بوی تلخ، چرمی و مقتدر جونگ کوک، مثل یک حصار راه فرارش را بست.
جِین ایستاد و سعی کرد شانه هایش را صاف کند و همان حالت بی تفاوت صبح را حفظ کند،
اما لرزش لب هاش، در آن سکوت، خیانت میکرد.
جونگ کوک برخلاف صبح که با تمسخر از کنارش رد شده بود، حالا مستقیم مقابل او ایستاده بود.
او نه تمسخر میکرد نه فریاد می زد.
او فقط ایستاده بود و با نگاهی که حالا از 'تحقیر' به 'براندازی' تغییر کرده بود، جِین و تماشا میکرد.
نگاهش روی یقه باز او و بعد به چشمان عسلی لرزانش گره خورد.
"کجا با این عجله؟"
صدای جونگ کوک برعکس صبح، آرام بود.
اما این آرامش، خطرناک تر از جر و بحث تند صبح بود.
او یک قدم جلو آمد، آنقدر نزدیک جِین ایستاد که مجبور شد سرش را بالا بگیرد.
"فکر کردی با این لباس ها و این بی خیالی، می تونی در این خانه جوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده؟"
جِین سعی کرد با لحن سرد و مغرورش جواب بده:
"من فقط دارم میرم بیرون. مشکلش چیه؟"
جونگ کوک پوزخندی محو زد اما چشمانش هیچ نشانه ای از شوخی نداشت. او کمی خم شد.
به طوری که جِین می توانست گرمای نفس هاش و حس کنه.
"مشکل؟" او با صدایی که حالا زمزمه ای بم و تهدید آمیز بود، ادامه داد:"مشکل اینه که تو حتی نمیدونی وقتی وارد این خونه شدی، چه آشوبی به پا کردی...و چه بویی از خودت جا گذاشتی که تمرکزم و بهم میزنه."
او قبل از اینکه جِین بتونه واکنشی داشته باشه یا حرفی بزنه، با نگاهی نافذ، فرصت فرار رو از او گرفت و منتظر موند تا ببیند آیا این امگا می شکند یا نه؟
شرط
لایک 20
کامنت 10
بازنشر 10
- ۱۱۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط