تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۷
*وقتی جفتشون اینو گفتن احساس سبوکی کردن و خوابشون برد
(فردا صبح)
ایزوکو : بلخره بیدار شدی کاچان
باکوگو : از کی بیداری الان ساعت چنده ؟
ایزوکو : من ساعت ۵ بیدار شدم از رو عادت و الان ساعت ۹
باکوگو : ۹ ؟
ایزوکو : اره
باکوگو : واییی بدو باید بریم گفته بودن ساعت ۱۰ باید اونجا باشیم
ایزوکو : اروم باش هنوز یک ساعت وقت داریم
باکوگو : من میرم سریع یه دوش میگیرم میام
ایزوکو : باشه
*باکوگو رفت حموم ایزوکو لباس پوشید و میدونست باکوگو وقتی از حموم بیاد چیزی نمی خوره رفت و براش ساندویچ کوچیکی درست کرد و تو ظرف گذاشت (ایزنا 🥪 دیگه ببخشید مغزم کار نمیکنه) باکوگو از پله ها با عجله اومد پایین *
باکوگو : دکو بدو بیا
ایزوکو : باشه
*دوتایی رفتن سریع کفش پوشیدن و سوار ماشین باکوگو شدن*
ایزوکو : کاچان
باکوگو : بله
ایزوکو : چون هیچی نخرده بودی برات این ساندویچ رو درست کردم بیا
باکوگو : ممنونم
ایزوکو : راستی دیشب چی می خواستی بگی ؟
باکوگو : گفتم که بی خیال
ایزوکو : بگو دیگه
باکوگو : اگه بگم ناراحت نمیشی از دستم
ایزوکو : نه قول میدم
باکوگو : بزار پارک کنم بهت میگم
ایزوکو : خب چی میخواستی بگی
باکوگو : خببببب راستشششششش من عامم دوتا انگشتر ست گرفتم برا خودم و خودت
ایزوکو : برا دوستیمون
باکوگو : یچی فراتر
ایزوکو : یعنی می خوایی منو تو وارد رابطه بشیم ؟؟؟؟؟؟؟؟
باکوگو : ا......اره
*باکوگو گونه هاش سرخ شد و به جلو مینجوری نگاه میکرد و ایزوکو خیلی خجالت کشید بود و بیرون رو نگاه میکرد*
باکوگو : از دست ناراحت شدی ؟
ایزوکو : نه ، میشه انگشتر هایی که گرفتی رو بدی ببینم(با استرس و خجالت)
باکوگو : بیا
*ایزوکو جعبه ی انگشتر هارو باز کرد یکیش رو برداشت*
ایزوکو : کاچان دست چپت رو بده
باکوگو : چرا !!!
ایزوکو : عهههه تو بده
باکوگو : باشه
*ایزوکو دست چپ باکوگو رو گرفت و انگتر رو توی انگشت حلقش انداخت و بعد اون یکی انگشتر رو برداشت و توی دست چپ کودش هم گذاشت*
ایزوکو : بفرما الان تو دیگه فقط مال منی نه نه نه وایسا ببخشید منظوری نداشتم !!!!!!
باکوگو : اره من مال تو تو هم مال من تا ابد
*ایزوکو دوباره مثل قدیم ها لب خند زد*
باکوگو : خب دیگه ۵ دیقه دیگه وقتشه باید پیاده شیم و وارد ساختمون بشیم
ایزوکو : باشه
*اونا پیاده شدن و دست همو گرفتن و رفتن به ساختمونی که محل آزمون ایزوکو بود*
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده🙏🎀
*وقتی جفتشون اینو گفتن احساس سبوکی کردن و خوابشون برد
(فردا صبح)
ایزوکو : بلخره بیدار شدی کاچان
باکوگو : از کی بیداری الان ساعت چنده ؟
ایزوکو : من ساعت ۵ بیدار شدم از رو عادت و الان ساعت ۹
باکوگو : ۹ ؟
ایزوکو : اره
باکوگو : واییی بدو باید بریم گفته بودن ساعت ۱۰ باید اونجا باشیم
ایزوکو : اروم باش هنوز یک ساعت وقت داریم
باکوگو : من میرم سریع یه دوش میگیرم میام
ایزوکو : باشه
*باکوگو رفت حموم ایزوکو لباس پوشید و میدونست باکوگو وقتی از حموم بیاد چیزی نمی خوره رفت و براش ساندویچ کوچیکی درست کرد و تو ظرف گذاشت (ایزنا 🥪 دیگه ببخشید مغزم کار نمیکنه) باکوگو از پله ها با عجله اومد پایین *
باکوگو : دکو بدو بیا
ایزوکو : باشه
*دوتایی رفتن سریع کفش پوشیدن و سوار ماشین باکوگو شدن*
ایزوکو : کاچان
باکوگو : بله
ایزوکو : چون هیچی نخرده بودی برات این ساندویچ رو درست کردم بیا
باکوگو : ممنونم
ایزوکو : راستی دیشب چی می خواستی بگی ؟
باکوگو : گفتم که بی خیال
ایزوکو : بگو دیگه
باکوگو : اگه بگم ناراحت نمیشی از دستم
ایزوکو : نه قول میدم
باکوگو : بزار پارک کنم بهت میگم
ایزوکو : خب چی میخواستی بگی
باکوگو : خببببب راستشششششش من عامم دوتا انگشتر ست گرفتم برا خودم و خودت
ایزوکو : برا دوستیمون
باکوگو : یچی فراتر
ایزوکو : یعنی می خوایی منو تو وارد رابطه بشیم ؟؟؟؟؟؟؟؟
باکوگو : ا......اره
*باکوگو گونه هاش سرخ شد و به جلو مینجوری نگاه میکرد و ایزوکو خیلی خجالت کشید بود و بیرون رو نگاه میکرد*
باکوگو : از دست ناراحت شدی ؟
ایزوکو : نه ، میشه انگشتر هایی که گرفتی رو بدی ببینم(با استرس و خجالت)
باکوگو : بیا
*ایزوکو جعبه ی انگشتر هارو باز کرد یکیش رو برداشت*
ایزوکو : کاچان دست چپت رو بده
باکوگو : چرا !!!
ایزوکو : عهههه تو بده
باکوگو : باشه
*ایزوکو دست چپ باکوگو رو گرفت و انگتر رو توی انگشت حلقش انداخت و بعد اون یکی انگشتر رو برداشت و توی دست چپ کودش هم گذاشت*
ایزوکو : بفرما الان تو دیگه فقط مال منی نه نه نه وایسا ببخشید منظوری نداشتم !!!!!!
باکوگو : اره من مال تو تو هم مال من تا ابد
*ایزوکو دوباره مثل قدیم ها لب خند زد*
باکوگو : خب دیگه ۵ دیقه دیگه وقتشه باید پیاده شیم و وارد ساختمون بشیم
ایزوکو : باشه
*اونا پیاده شدن و دست همو گرفتن و رفتن به ساختمونی که محل آزمون ایزوکو بود*
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده🙏🎀
- ۱۱.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط