تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۰
ایزوکو : اره بیا بریم
*دوتایی رفتن پایین پیش ایزاوا*
ایزاوا : سوار ماشینم بشید بریم یو.ای المایت باهاتون کار داره
باکوگو : چیکار داره الان دکو....
*ایزوکو یه لبخند به سمت ایزاوا و دست باکوگو رو فشار داد باکوگو فهمید منظورش رو و ادامه حرفش رو نزد*
ایزاوا : ایزوکو چی
ایزوکو : هیچی هیچی یکم پیش سرم یکم درد میکرد الان حالم خوبه کاچان بیا بریم
باکوگو : باشه
*سوار ماشین ایزاوا شدن و رفتن یو.ای*
(اوتاق کار المایت)
المایت : سلام بلخره اومدید بفرمایید بشینید
ایزوکو : مرسی
باکوگو : چیکارمون داشتی
المایت : در واقع با ایزوکو کار داشتم ولی فک کنم مشکلی نداشته باشه که توهم بدونی
*المایت شروع کرد به توضیح دادن یکی برای همه برای باکوگو و ایزوکو*
(نویسنده : راستش حال نداشتم این بخش رو بنویسم)
ایزوکو : یعنی درواقع از من می خوایی صاحب بعدی یکی برای همه باشم
المایت : اره
*باکوگو خیلی عصبی بود با اینکار اونا از هم فاسله میگرفتن ولی اون نمیخواست و بعدش اینکه ایزوکو باید با همه برای یکی میجنگید که زندش کرده و این برای ایزوکو سخته*
ایزوکو : کاچان چیزی شده ؟
باکوگو : عمرن بزارم ، دکو پاشو بریم
*دست ایزوکو رو گرفت و کشید و رفتن خوابگاه*
کامیناری : خوش اومدید بگید ببینم چطور گذشت ؟
باکوگو : به تو چه فقط داشت زر میزد
ایزوکو : کاچان من خستم میرم یکم استراحت کنم
باکوگو : باشه می خوایی منم بیام
ایزوکو : نه نیازی نیست بمون پایین خودم میتونم برم
باکوگو : باشه
*ایزوکو رفت باکوگو رو کاناپه نشسته بود و با گوشی ور می رفت همش به ایزوکو فکر میکرد ۱ ساعت شده بود که اون رفته اوتاقش باکوگو رفت که به ایزوکو سر بزنه اما....*
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده 🙏🎀
ایزوکو : اره بیا بریم
*دوتایی رفتن پایین پیش ایزاوا*
ایزاوا : سوار ماشینم بشید بریم یو.ای المایت باهاتون کار داره
باکوگو : چیکار داره الان دکو....
*ایزوکو یه لبخند به سمت ایزاوا و دست باکوگو رو فشار داد باکوگو فهمید منظورش رو و ادامه حرفش رو نزد*
ایزاوا : ایزوکو چی
ایزوکو : هیچی هیچی یکم پیش سرم یکم درد میکرد الان حالم خوبه کاچان بیا بریم
باکوگو : باشه
*سوار ماشین ایزاوا شدن و رفتن یو.ای*
(اوتاق کار المایت)
المایت : سلام بلخره اومدید بفرمایید بشینید
ایزوکو : مرسی
باکوگو : چیکارمون داشتی
المایت : در واقع با ایزوکو کار داشتم ولی فک کنم مشکلی نداشته باشه که توهم بدونی
*المایت شروع کرد به توضیح دادن یکی برای همه برای باکوگو و ایزوکو*
(نویسنده : راستش حال نداشتم این بخش رو بنویسم)
ایزوکو : یعنی درواقع از من می خوایی صاحب بعدی یکی برای همه باشم
المایت : اره
*باکوگو خیلی عصبی بود با اینکار اونا از هم فاسله میگرفتن ولی اون نمیخواست و بعدش اینکه ایزوکو باید با همه برای یکی میجنگید که زندش کرده و این برای ایزوکو سخته*
ایزوکو : کاچان چیزی شده ؟
باکوگو : عمرن بزارم ، دکو پاشو بریم
*دست ایزوکو رو گرفت و کشید و رفتن خوابگاه*
کامیناری : خوش اومدید بگید ببینم چطور گذشت ؟
باکوگو : به تو چه فقط داشت زر میزد
ایزوکو : کاچان من خستم میرم یکم استراحت کنم
باکوگو : باشه می خوایی منم بیام
ایزوکو : نه نیازی نیست بمون پایین خودم میتونم برم
باکوگو : باشه
*ایزوکو رفت باکوگو رو کاناپه نشسته بود و با گوشی ور می رفت همش به ایزوکو فکر میکرد ۱ ساعت شده بود که اون رفته اوتاقش باکوگو رفت که به ایزوکو سر بزنه اما....*
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده 🙏🎀
- ۱۱.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط