شب تهیونگ P
🍷شب تهیونگ🍷 🪐P1🪐
شب از نیمه گذشته بود. آسمون صاف و پرستاره، ولی هوا کمی سرد. صدای باد آروم از لای درختهای کوچه رد میشد و چراغهای خیابون نور زرد و خستهای روی آسفالت ریخته بودن. تو خونه، همهچی آروم بود. دیوارها رنگ کرم ملایم داشتن، کفپوش چوبی با فرش دستبافت کوچکی وسط سالن، و نور گرم چراغهای رومیزی فضا رو نرم کرده بود. عطر چای دارچین که تازه دم کرده بودی، هنوز تو هوا بود.
تو با لباس راحتی بلند و لطیف، رنگش خاکستری روشن، نشسته بودی روی مبل کنار پنجره. موهات باز بود، موجدار و نرم، روی شونههات ریخته بود. داشتی کتاب میخوندی، ولی تمرکز نداشتی. گوشیت چند بار زنگ خورده بود، پیامهایی که بیجواب مونده بودن، و دلنگرانیای که توی دلت سنگینی میکرد.
یه دفعه صدای در بلند شد. آروم ولی محکم. رفتی سمت در، قلبت تند میزد. در رو که باز کردی، تهیونگ اونجا بود.
موهاش آشفته بود، انگار با دستهای خودش بارها کشیده بودشون. پیراهن سفیدش چروک شده بود، لکهی شراب روی یقهاش، و چشماش قرمز بودن. نگاهش خسته بود، ولی توش یه چیزی بود—یه التماس بیصدا.
با صدایی گرفته گفت:
"ببخشید... نمیتونستم جواب بدم... نمیدونستم چی بگم..."
تو فقط نگاهش کردی. یه لحظه سکوت بود، بعد آروم گفتی:
"بیا تو."
تهیونگ وارد شد، کفشهاش رو درآورد، و بیحرف روی مبل نشست. بدنش سنگین بود، شونههاش افتاده، انگار تمام بار دنیا روش بود. تو کنارش نشستی، فاصلهتون کم بود ولی هنوز یه دیوار نازک بینتون بود.
پارت دو ...........؟
شب از نیمه گذشته بود. آسمون صاف و پرستاره، ولی هوا کمی سرد. صدای باد آروم از لای درختهای کوچه رد میشد و چراغهای خیابون نور زرد و خستهای روی آسفالت ریخته بودن. تو خونه، همهچی آروم بود. دیوارها رنگ کرم ملایم داشتن، کفپوش چوبی با فرش دستبافت کوچکی وسط سالن، و نور گرم چراغهای رومیزی فضا رو نرم کرده بود. عطر چای دارچین که تازه دم کرده بودی، هنوز تو هوا بود.
تو با لباس راحتی بلند و لطیف، رنگش خاکستری روشن، نشسته بودی روی مبل کنار پنجره. موهات باز بود، موجدار و نرم، روی شونههات ریخته بود. داشتی کتاب میخوندی، ولی تمرکز نداشتی. گوشیت چند بار زنگ خورده بود، پیامهایی که بیجواب مونده بودن، و دلنگرانیای که توی دلت سنگینی میکرد.
یه دفعه صدای در بلند شد. آروم ولی محکم. رفتی سمت در، قلبت تند میزد. در رو که باز کردی، تهیونگ اونجا بود.
موهاش آشفته بود، انگار با دستهای خودش بارها کشیده بودشون. پیراهن سفیدش چروک شده بود، لکهی شراب روی یقهاش، و چشماش قرمز بودن. نگاهش خسته بود، ولی توش یه چیزی بود—یه التماس بیصدا.
با صدایی گرفته گفت:
"ببخشید... نمیتونستم جواب بدم... نمیدونستم چی بگم..."
تو فقط نگاهش کردی. یه لحظه سکوت بود، بعد آروم گفتی:
"بیا تو."
تهیونگ وارد شد، کفشهاش رو درآورد، و بیحرف روی مبل نشست. بدنش سنگین بود، شونههاش افتاده، انگار تمام بار دنیا روش بود. تو کنارش نشستی، فاصلهتون کم بود ولی هنوز یه دیوار نازک بینتون بود.
پارت دو ...........؟
- ۵.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط