شب تهیونگ Pآخر
🍷شب تهیونگ🍷 🪐P2(آخر)🪐
تهیونگ سرش رو پایین انداخت، اشک از گوشهی چشمش چکید. با صدایی بریده گفت:
"من خرابش کردم... همهچی رو... تو رو..."
تو دستش رو گرفتی، آروم و مطمئن. گفتی:
"نه. تو فقط خستهای. من اینو میفهمم."
اون لحظه، تهیونگ سرش رو بالا آورد، نگاهش توی نگاهت گره خورد. یه لحظه طولانی، پر از حرفهای نگفته. بعد تو بلند شدی، دستش رو کشیدی و گفتی:
"امشب پیش من بمون. نمیخوام تنها باشی."
رفتین سمت اتاق خواب. اتاق ساده بود، با پردههای سفید نیمهکشیده، تختی با ملحفههای تمیز و نرم، و چراغ خواب کوچکی که نورش مثل نفس آروم بود. تهیونگ روی تخت نشست، کف دستش رو روی صورتش گذاشت، انگار میخواست خودش رو از دنیا پنهون کنه.
تو کنارش دراز کشیدی، فاصلهتون کم بود ولی هنوز محتاط. تهیونگ آروم گفت:
"میتونم فقط بخوابم؟ بدون حرف؟"
تو گفتی:
"هر طور که راحتی."
اون شب، تهیونگ خوابید. نفسهاش آروم شد، بدنش از تنش خالی شد. تو بیدار موندی، به سقف نگاه کردی، به صدای نفسهاش گوش دادی، و توی دلت دعا کردی که صبح، همهچی بهتر باشه.
صبح که شد، نور خورشید از لای پردهها افتاده بود روی صورت تهیونگ. اون با چشمای نیمهباز، گیج و خسته، گفت:
"من... دیشب چی شد؟"
تو فقط لبخند زدی. گفتی:
"هیچی. فقط خوابیدی. و من کنارت بودم."
تهیونگ نفس عمیقی کشید، و برای اولین بار بعد از مدتها، یه لبخند کوچیک روی لبش نشست.
💜پایان💜
تهیونگ سرش رو پایین انداخت، اشک از گوشهی چشمش چکید. با صدایی بریده گفت:
"من خرابش کردم... همهچی رو... تو رو..."
تو دستش رو گرفتی، آروم و مطمئن. گفتی:
"نه. تو فقط خستهای. من اینو میفهمم."
اون لحظه، تهیونگ سرش رو بالا آورد، نگاهش توی نگاهت گره خورد. یه لحظه طولانی، پر از حرفهای نگفته. بعد تو بلند شدی، دستش رو کشیدی و گفتی:
"امشب پیش من بمون. نمیخوام تنها باشی."
رفتین سمت اتاق خواب. اتاق ساده بود، با پردههای سفید نیمهکشیده، تختی با ملحفههای تمیز و نرم، و چراغ خواب کوچکی که نورش مثل نفس آروم بود. تهیونگ روی تخت نشست، کف دستش رو روی صورتش گذاشت، انگار میخواست خودش رو از دنیا پنهون کنه.
تو کنارش دراز کشیدی، فاصلهتون کم بود ولی هنوز محتاط. تهیونگ آروم گفت:
"میتونم فقط بخوابم؟ بدون حرف؟"
تو گفتی:
"هر طور که راحتی."
اون شب، تهیونگ خوابید. نفسهاش آروم شد، بدنش از تنش خالی شد. تو بیدار موندی، به سقف نگاه کردی، به صدای نفسهاش گوش دادی، و توی دلت دعا کردی که صبح، همهچی بهتر باشه.
صبح که شد، نور خورشید از لای پردهها افتاده بود روی صورت تهیونگ. اون با چشمای نیمهباز، گیج و خسته، گفت:
"من... دیشب چی شد؟"
تو فقط لبخند زدی. گفتی:
"هیچی. فقط خوابیدی. و من کنارت بودم."
تهیونگ نفس عمیقی کشید، و برای اولین بار بعد از مدتها، یه لبخند کوچیک روی لبش نشست.
💜پایان💜
- ۱۰.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط