p
p9
پرش به فردا
ات با غر غر های لیسا که بالا سرش مثل خروس صدا در اورده بود بلند شد
لیسا. ههههههه بلند شو دیگه برو گمشو از خونم بیرون ایش دختره خجالتم نمیکشه
ات.اااا چته حرفات نمیزاره بخوابم مزاحممی
هجین. ببخشید خانم ملکه ساعت سه بعداز ظهره
ات.چیییییی
ات به ساعت نگاه کرد و.... بله ساعت سه بود
دید که 109 تا تماس بی پاسخ از مادرش داشت سریع بلند شد و رفت دستشویی گوشیش رو برداشت و زنگ زد به مادرش بعد از چند بوق مادرش گوشی رو برداشت و با صدای داد مادرش مواجه شد از شدت زیاد بودن صدای مادرش گوشی رو یک متر از گوشش فاصله داد
م.ا. ات معلوم هست کجایی توووووو؟ ها!! مگه جونگکوک امروز نمیخواست بیاد سراغت؟ ها؟چی میگی صدات نمیاد؟ مگه دستم بهت نرسه زود بیا خونه پدر بزرگت به خونت تشنس جونگکوک هم منتظرته اینجااااااااا
ات. باشه مامان چرا اعصبانی الان میام دیگه
م.ا. زود بیا ببینم
مامان ات نزاشت حرف ات کامل بشه تلفن رو روی ات به راحتی با یک دکمه ی شیک و مجلسی قطع کرد
ات ویو
از بچگی از من بدشون میومد چون دوست داشتن که من بدبخت پسر باشم ولی نشدم بلند شدم و لباسام رو عوض کرد و به سمت خونه حرکت کردم تو راه که بودم مجبور شدم از یهککوچه خلوت برم داشتم میرفتم که یکی دستم رو کشید تو کوچه و انداختم روی زمین
ات. با من.... من چیکار دارید؟
ناشناس. به جونگکوک بگو مواظب زنش باشه و بلندم کرد و یه چاقو زد به پهلوم از درد افتادم زمین چون خونمون نزدیک بود با هرسختی که میشد رسیدم در خونه با دست خونیم زنگ در رو زدم در رو باز کردن اجوما بود وارد خونه که شدم پدربزرگم داد زد و گفت
پ.ب. کجا بودی ها دختره خیره سر چرا خونیییی؟!
ات با دست خونی زخمش رو سفت گرفت و به سمت خانوادش رفت که جونگکوک پیششون بود
ات. م...م....ا
به یک لحظه نکشید ات.....
پرش به فردا
ات با غر غر های لیسا که بالا سرش مثل خروس صدا در اورده بود بلند شد
لیسا. ههههههه بلند شو دیگه برو گمشو از خونم بیرون ایش دختره خجالتم نمیکشه
ات.اااا چته حرفات نمیزاره بخوابم مزاحممی
هجین. ببخشید خانم ملکه ساعت سه بعداز ظهره
ات.چیییییی
ات به ساعت نگاه کرد و.... بله ساعت سه بود
دید که 109 تا تماس بی پاسخ از مادرش داشت سریع بلند شد و رفت دستشویی گوشیش رو برداشت و زنگ زد به مادرش بعد از چند بوق مادرش گوشی رو برداشت و با صدای داد مادرش مواجه شد از شدت زیاد بودن صدای مادرش گوشی رو یک متر از گوشش فاصله داد
م.ا. ات معلوم هست کجایی توووووو؟ ها!! مگه جونگکوک امروز نمیخواست بیاد سراغت؟ ها؟چی میگی صدات نمیاد؟ مگه دستم بهت نرسه زود بیا خونه پدر بزرگت به خونت تشنس جونگکوک هم منتظرته اینجااااااااا
ات. باشه مامان چرا اعصبانی الان میام دیگه
م.ا. زود بیا ببینم
مامان ات نزاشت حرف ات کامل بشه تلفن رو روی ات به راحتی با یک دکمه ی شیک و مجلسی قطع کرد
ات ویو
از بچگی از من بدشون میومد چون دوست داشتن که من بدبخت پسر باشم ولی نشدم بلند شدم و لباسام رو عوض کرد و به سمت خونه حرکت کردم تو راه که بودم مجبور شدم از یهککوچه خلوت برم داشتم میرفتم که یکی دستم رو کشید تو کوچه و انداختم روی زمین
ات. با من.... من چیکار دارید؟
ناشناس. به جونگکوک بگو مواظب زنش باشه و بلندم کرد و یه چاقو زد به پهلوم از درد افتادم زمین چون خونمون نزدیک بود با هرسختی که میشد رسیدم در خونه با دست خونیم زنگ در رو زدم در رو باز کردن اجوما بود وارد خونه که شدم پدربزرگم داد زد و گفت
پ.ب. کجا بودی ها دختره خیره سر چرا خونیییی؟!
ات با دست خونی زخمش رو سفت گرفت و به سمت خانوادش رفت که جونگکوک پیششون بود
ات. م...م....ا
به یک لحظه نکشید ات.....
- ۱۲.۵k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط