𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / تاوان حقیقت
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / تاوان حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐𝟗
- من باید ازت بپرسم هانا...تو واقعا کی هستی که با اومدنت اینهمه شر تو کلابم بپا شد......
────────────────────
دختر با سردرد شدیدی چشم از هم باز کرد..
انگاری که یک دارکوب به سرش نوک میزد.
- اخ..
با تکون دادن سرش سردردش شدید تر شد و روی دیدش تاثیر گذاشت..
هانا میتونست قسم بخوره که اون تنها کسی بود که تو یه روز دوبار بیهوش شد و میتونست تو تاریخ ثبتش کنه..
بعد از گذشت یک دقیقه سردردش مثل دود محو شد و دید تارش واضح شد..
و بله بازم همون اتاق نفرین شده..
چقدر از این اتاق دلگیر نفرت داشت..
شاید نفرتش بیشتر از نفرتی بود که به بلک داشت...
با کلافگی به اطرافش نگاه کرد که با ندیدن وسایل های قبلی عصبی تر شد..
نفرین بر این کلاب و خود صاحبش..
قسم میخورد به محض اینکه ازاد بشه تلافی بیهوش شدنش رو روی جئون انجام بده و بی توجه به شغلش یه تیر تو مغز پوک جئون خالی کنه !
هانا کلافه پوفی کرد و سرشو به عقب پرت کرد...
دختر تک تک حرفای جئون رو یادش بود و حالا میفهمید چرا کارکنان اونجا از رئیسشون ترس دارن و بادیگارد های زیادی مثل قطار صف کشیده بودن...
یعنی تا الان داشت با یه خلافکار صحبت میکرد؟
یجورایی با اینکارش به خودش و شغلش توهین کرده بود و این اصلا به دل هانا نَشِست...
هانا واقعا داشت حس میکرد داخل یه دراما بازی میکنه..
اخه کدوم کاراگاه یا پلیسی توی دنیا انقدر نزدیک به یک قاتل خلافکار شده بود؟؟؟
واقعا این چه زندگی بود که داشت؟؟
هانا برای باز هزارم به زندگی و خودش تف پرت کرد و از مسیح میخواست هرچی زودتز از این وضعیت نجاتش بده..
بعد ۲۰ دقیقه که هانا تقریبا داشت خوابش میبرد صدای باز شدن در اومد و یکی با قدم های کنترل شده وارد اتاق شد...
دختر که حدس میزد همون جئون باشه خودش رو بخواب زد و دکمه بازیگریش رو روشن کرد...
جئون با کفش های براق مشکیش ، اروم و اهسته به سمت جسم دختر رفت و دو تا دستاش رو روی صندلی زنگ زده قرار داد و از بالا مثل یک عقاب به چهره که شباهتی به آینه داشت نگاه کرد..
البته جونگ کوک انقدر احمق نبود و از تکون های ریز پلک دختر فهمید خودش رو به خواب زده..
اما جوری رفتار کرد که دختر فکر کنه جئون باور کرده که خوابه..
جونگ کوک با پوزخند عجیبی انگشت های کشیده اش رو وارد موهای طلایی تیره دختر کرد و موهای نرمش رو نوازش میکرد..
هانا به لیست کار هایی که بعد فرار میخواست انجامش بده اضافه کرد که حتما دست این مردک رو قطع کنه...
( خونه خرابت میکنم مردک ، حالا ببین ! )
هانا که حسابی عصبی شده بود و تحمل دست این مرتیکه رو نداشت چشم هاش رو باز کرد و کل عصبانیت رو توی چشماش ریخت و به �طرف خیره شد...
جونگ کوک که دید نقشه اش موفقیت امیز بوده پوزخندی زد و روبه روی دختر ایستاد :
- ضایع بود که خواب نبودی موش کوچولو...
- ببخشید ؟ الان چی گفتی ؟
- به سرت ضربه خورده نه به گوشات که کر شدی...
هانا با صورتی سرخ از عصبانیت هزار تا که چه عرض کنم بینهایت فحش ناموسی تو دلش به طرف مقابل داد و لحظه شماری میکرد که فقط دستش باز بشه...
هرچند خود مسیح هم خبر داشت که اگه دست دختر باز باشه طرف مقابل رو زنده به گور میکنه و این اصلا خوب نبود..
هانا با نفس های عمیقی که میکشید سعی میکرد عصبانیتش رو فروکش کنه :
- برای چی مثل کَنه چسبیدی به من هاا؟
ناگهان جئون خنده بلندی کرد :
- برای تاوان کارات..
- چه کارهایی؟
- مثل جاسوس وارد کلابم شدن.. فرار کردن از چنگ من... حتا جون یکی از کارکنانم بخاطر کارای تو از دست رفت
- میخواستی اون روز پیشنهادم رو قبول کنی که شاهده اتفاقای بد نباشیم..
هانا با پرویی تمام بدون فکر کردن به عواقبش حاضر جوابی میکرد و مثل بلک میرید به اعصاب جونگ کوک.
شرط : ۵۰ تا لایک ۷۰ تا کامنت
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #تهیونگ #تاوان_حقیقت #داستان #فیک #فیکشن #رمان
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐𝟗
- من باید ازت بپرسم هانا...تو واقعا کی هستی که با اومدنت اینهمه شر تو کلابم بپا شد......
────────────────────
دختر با سردرد شدیدی چشم از هم باز کرد..
انگاری که یک دارکوب به سرش نوک میزد.
- اخ..
با تکون دادن سرش سردردش شدید تر شد و روی دیدش تاثیر گذاشت..
هانا میتونست قسم بخوره که اون تنها کسی بود که تو یه روز دوبار بیهوش شد و میتونست تو تاریخ ثبتش کنه..
بعد از گذشت یک دقیقه سردردش مثل دود محو شد و دید تارش واضح شد..
و بله بازم همون اتاق نفرین شده..
چقدر از این اتاق دلگیر نفرت داشت..
شاید نفرتش بیشتر از نفرتی بود که به بلک داشت...
با کلافگی به اطرافش نگاه کرد که با ندیدن وسایل های قبلی عصبی تر شد..
نفرین بر این کلاب و خود صاحبش..
قسم میخورد به محض اینکه ازاد بشه تلافی بیهوش شدنش رو روی جئون انجام بده و بی توجه به شغلش یه تیر تو مغز پوک جئون خالی کنه !
هانا کلافه پوفی کرد و سرشو به عقب پرت کرد...
دختر تک تک حرفای جئون رو یادش بود و حالا میفهمید چرا کارکنان اونجا از رئیسشون ترس دارن و بادیگارد های زیادی مثل قطار صف کشیده بودن...
یعنی تا الان داشت با یه خلافکار صحبت میکرد؟
یجورایی با اینکارش به خودش و شغلش توهین کرده بود و این اصلا به دل هانا نَشِست...
هانا واقعا داشت حس میکرد داخل یه دراما بازی میکنه..
اخه کدوم کاراگاه یا پلیسی توی دنیا انقدر نزدیک به یک قاتل خلافکار شده بود؟؟؟
واقعا این چه زندگی بود که داشت؟؟
هانا برای باز هزارم به زندگی و خودش تف پرت کرد و از مسیح میخواست هرچی زودتز از این وضعیت نجاتش بده..
بعد ۲۰ دقیقه که هانا تقریبا داشت خوابش میبرد صدای باز شدن در اومد و یکی با قدم های کنترل شده وارد اتاق شد...
دختر که حدس میزد همون جئون باشه خودش رو بخواب زد و دکمه بازیگریش رو روشن کرد...
جئون با کفش های براق مشکیش ، اروم و اهسته به سمت جسم دختر رفت و دو تا دستاش رو روی صندلی زنگ زده قرار داد و از بالا مثل یک عقاب به چهره که شباهتی به آینه داشت نگاه کرد..
البته جونگ کوک انقدر احمق نبود و از تکون های ریز پلک دختر فهمید خودش رو به خواب زده..
اما جوری رفتار کرد که دختر فکر کنه جئون باور کرده که خوابه..
جونگ کوک با پوزخند عجیبی انگشت های کشیده اش رو وارد موهای طلایی تیره دختر کرد و موهای نرمش رو نوازش میکرد..
هانا به لیست کار هایی که بعد فرار میخواست انجامش بده اضافه کرد که حتما دست این مردک رو قطع کنه...
( خونه خرابت میکنم مردک ، حالا ببین ! )
هانا که حسابی عصبی شده بود و تحمل دست این مرتیکه رو نداشت چشم هاش رو باز کرد و کل عصبانیت رو توی چشماش ریخت و به �طرف خیره شد...
جونگ کوک که دید نقشه اش موفقیت امیز بوده پوزخندی زد و روبه روی دختر ایستاد :
- ضایع بود که خواب نبودی موش کوچولو...
- ببخشید ؟ الان چی گفتی ؟
- به سرت ضربه خورده نه به گوشات که کر شدی...
هانا با صورتی سرخ از عصبانیت هزار تا که چه عرض کنم بینهایت فحش ناموسی تو دلش به طرف مقابل داد و لحظه شماری میکرد که فقط دستش باز بشه...
هرچند خود مسیح هم خبر داشت که اگه دست دختر باز باشه طرف مقابل رو زنده به گور میکنه و این اصلا خوب نبود..
هانا با نفس های عمیقی که میکشید سعی میکرد عصبانیتش رو فروکش کنه :
- برای چی مثل کَنه چسبیدی به من هاا؟
ناگهان جئون خنده بلندی کرد :
- برای تاوان کارات..
- چه کارهایی؟
- مثل جاسوس وارد کلابم شدن.. فرار کردن از چنگ من... حتا جون یکی از کارکنانم بخاطر کارای تو از دست رفت
- میخواستی اون روز پیشنهادم رو قبول کنی که شاهده اتفاقای بد نباشیم..
هانا با پرویی تمام بدون فکر کردن به عواقبش حاضر جوابی میکرد و مثل بلک میرید به اعصاب جونگ کوک.
شرط : ۵۰ تا لایک ۷۰ تا کامنت
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #تهیونگ #تاوان_حقیقت #داستان #فیک #فیکشن #رمان
- ۳.۶k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط