𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟱
هانا که دیگه واقعا توان باز نگه داشتن چشم هاش رو نداشت خودشو به سرنوشت سپرد و اروم چشم هاشو بست...
جئون از پشت تلفن با عصبانیتی که مثل یک اتیش شدت گرفت بود خطاب به ویکتور دستور میداد که چند بادیگارد بیان و تن لش دختر رو جمع کنن...
جئون بدون کنترل کردن صداش خطاب به دختری که تنها یک دقیقه از بیهوش شدنش گذشته بود گفت :
- مامور قانون خودش کار های غیر قانونی انجام میده... جالبه!
جئون واقعا عصبی بود که دختر هشدارشو به چپش گرفته بود و حتما باید با دختر کاری میکرد که برای بقیه درس عبرتی بشه که گوش ندادن به حرف جئون چه عاقبتی داره..
صدای دینگ اسانسور و صدای برخورد کفش ها به سرامیک سکوت راهرو شکست.
دو بادیگارد برای رئیسشون سر خم کردن و جسم هانا رو مثل یک جنازه روی دوششون قرار دادن :
- قربان ، کجا ببریمش ؟
- ببریدش تو اتاق سوم طبقه چهارم و دست پاهاش رو جوری ببندین که نتونه فرار کنه و در ضمن ، دو تا از بادیگارد هارو رو بزارید در اتاق که مراقب دختر باشن..
اون دو بادیگارد برای تایید حرف رئیسشون سر تکون دادن و از راهرو تاریک و مرموز دور شدن..
جئون موهای اشفته اش رو به سمت عقب هولش داد و با قدم های نا منظم روی صندلی چرمی بزرگش جا خوش کرد...
بعد از نشستن روی صندلی سیگارش رو روشن کرد و بعد زدن پک اولش چشم هاشو بست و به اتفاقات اخیر فکر کرد...
چجوری بلک متوجه حضور هانا اونم توی طبقه هفتم شده بود؟؟
این موضوع شدیدا ذهنش رو درگیر کرده بود و اصلا جوابی نمیتونست برای این سوالش پیدا بکنه...
جونگ کوک در افکارش غرق شده بود که ناگهان گوشیش در جیب شلوارش لرزید و از خودش صدا تولید کرد...
جونگ کوک کلافه گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و بدون اینکه به صفحه سفید گوشیش نگاهی بندازه تماس رو برقرار کرد:
- مزاحم که نشدم ، نه جئون ؟
صدای تغییر یافته ینفر در گوش های جونگ کوک پیچید که جونگ کوک عصبی تر شد :
- چی میخوای بلک ؟
کسی که پشت تلفن بود با شنیدن حرف جونگ کوک خنده بلندی کرد :
- چرا فکر میکنی من همیشه ازت یه درخواستی دارم ؟ حالا اینارو بیخیال.. چخبر از اون دختری که چند دقیقه قبل مثل جن*ده هات بغلش کرده بودی ؟
جئون شوکه شده با صدای لرزونی زمزمه کرد :
- ت _ تو از کجا میدونی؟
بلک باز دوباره قهقهه زد که فقط با اینکارش اعصاب جونگ کوک رو خط خطی کرد :
- اوهه جئون منو نخندون خواهشا تو که میدونی هیچ چیزی از چشم من دور نمیمونه !
جئون با نادیده گرفتن این جمله بلک با صدای محکمی گفت :
- جایی پنهونش کردم که تو دستت بهش نمیرسه...
- اوه خدای من لابد می خواستی مثل پسرای تو دراما ها ازش محافظت کنی...
جئون گوشیش رو محکم تر گرفت جوری که گوشی بدبخت کم مونده بود زیر دست جونگ کوک پودر بشه :
- کی ک*س گوییات تموم میشه بلک ؟
- راستش هیچوقت !
بگذریم.. من که به شخصا تا صحنه زیر میز رو دیدم لذت بردم خیلی رمانتیک بود برات ارزو میکنم دلشو بدست بیاری چون میدونی ، هانا به این سادگیا دل به کسی نمیده مخصوصا اگه طرف کارای غیر قانونی بکنه !
بلک خودش شخصا داشت می*رید تو اعصاب نداشته ی جونگ کوک!
بلک واقعا پیش خودش چی فکر کرده بود ؟
- امیدوارم سری دیگه که میام کلابت صحنه های قشنگ تر بین خودت و هانا ببینم...
- بلک دیگه داری زیادی ک*سشعر تحویلم میدی !
- میدونم اقای جئون جونگ کوک !
شرط : ۵۰ تا لایک ۶۰ تا کامنت.
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟱
هانا که دیگه واقعا توان باز نگه داشتن چشم هاش رو نداشت خودشو به سرنوشت سپرد و اروم چشم هاشو بست...
جئون از پشت تلفن با عصبانیتی که مثل یک اتیش شدت گرفت بود خطاب به ویکتور دستور میداد که چند بادیگارد بیان و تن لش دختر رو جمع کنن...
جئون بدون کنترل کردن صداش خطاب به دختری که تنها یک دقیقه از بیهوش شدنش گذشته بود گفت :
- مامور قانون خودش کار های غیر قانونی انجام میده... جالبه!
جئون واقعا عصبی بود که دختر هشدارشو به چپش گرفته بود و حتما باید با دختر کاری میکرد که برای بقیه درس عبرتی بشه که گوش ندادن به حرف جئون چه عاقبتی داره..
صدای دینگ اسانسور و صدای برخورد کفش ها به سرامیک سکوت راهرو شکست.
دو بادیگارد برای رئیسشون سر خم کردن و جسم هانا رو مثل یک جنازه روی دوششون قرار دادن :
- قربان ، کجا ببریمش ؟
- ببریدش تو اتاق سوم طبقه چهارم و دست پاهاش رو جوری ببندین که نتونه فرار کنه و در ضمن ، دو تا از بادیگارد هارو رو بزارید در اتاق که مراقب دختر باشن..
اون دو بادیگارد برای تایید حرف رئیسشون سر تکون دادن و از راهرو تاریک و مرموز دور شدن..
جئون موهای اشفته اش رو به سمت عقب هولش داد و با قدم های نا منظم روی صندلی چرمی بزرگش جا خوش کرد...
بعد از نشستن روی صندلی سیگارش رو روشن کرد و بعد زدن پک اولش چشم هاشو بست و به اتفاقات اخیر فکر کرد...
چجوری بلک متوجه حضور هانا اونم توی طبقه هفتم شده بود؟؟
این موضوع شدیدا ذهنش رو درگیر کرده بود و اصلا جوابی نمیتونست برای این سوالش پیدا بکنه...
جونگ کوک در افکارش غرق شده بود که ناگهان گوشیش در جیب شلوارش لرزید و از خودش صدا تولید کرد...
جونگ کوک کلافه گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و بدون اینکه به صفحه سفید گوشیش نگاهی بندازه تماس رو برقرار کرد:
- مزاحم که نشدم ، نه جئون ؟
صدای تغییر یافته ینفر در گوش های جونگ کوک پیچید که جونگ کوک عصبی تر شد :
- چی میخوای بلک ؟
کسی که پشت تلفن بود با شنیدن حرف جونگ کوک خنده بلندی کرد :
- چرا فکر میکنی من همیشه ازت یه درخواستی دارم ؟ حالا اینارو بیخیال.. چخبر از اون دختری که چند دقیقه قبل مثل جن*ده هات بغلش کرده بودی ؟
جئون شوکه شده با صدای لرزونی زمزمه کرد :
- ت _ تو از کجا میدونی؟
بلک باز دوباره قهقهه زد که فقط با اینکارش اعصاب جونگ کوک رو خط خطی کرد :
- اوهه جئون منو نخندون خواهشا تو که میدونی هیچ چیزی از چشم من دور نمیمونه !
جئون با نادیده گرفتن این جمله بلک با صدای محکمی گفت :
- جایی پنهونش کردم که تو دستت بهش نمیرسه...
- اوه خدای من لابد می خواستی مثل پسرای تو دراما ها ازش محافظت کنی...
جئون گوشیش رو محکم تر گرفت جوری که گوشی بدبخت کم مونده بود زیر دست جونگ کوک پودر بشه :
- کی ک*س گوییات تموم میشه بلک ؟
- راستش هیچوقت !
بگذریم.. من که به شخصا تا صحنه زیر میز رو دیدم لذت بردم خیلی رمانتیک بود برات ارزو میکنم دلشو بدست بیاری چون میدونی ، هانا به این سادگیا دل به کسی نمیده مخصوصا اگه طرف کارای غیر قانونی بکنه !
بلک خودش شخصا داشت می*رید تو اعصاب نداشته ی جونگ کوک!
بلک واقعا پیش خودش چی فکر کرده بود ؟
- امیدوارم سری دیگه که میام کلابت صحنه های قشنگ تر بین خودت و هانا ببینم...
- بلک دیگه داری زیادی ک*سشعر تحویلم میدی !
- میدونم اقای جئون جونگ کوک !
شرط : ۵۰ تا لایک ۶۰ تا کامنت.
- ۱.۱k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط