{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐𝟖

- نه بزار بیاد ببینه با کارایی که کرده چه گندی زده !

هانا با تمام سرعت مثل یه مگس تو هوا راه میرفت که ناگهان صدای داد و بیداد توی راهرو طبقه سوم مانع دویدن دختر توی راهرو شده بود !
هانا سر چرخوند و چند نفر رو دید که میشد ترس رو از چشم هاشون خوند..
یع ... یعنی چه اتفاقی افتاده بود ؟
چه کسی اسیب یا چه چیزی اسیب دیده بود که همه نفس توی سینه هاشون حبس کرده بودن؟
هرچند هانا سعی میکرد تمرکزش رو روی فرارش بزاره اما یک حسی که مثل زنگوله به هانا هشدار میداد که نباید از اونجا فرار بکنه !
هانا که بخاطر کنجکاویش تا مرز خفگی رفته بود بیخیال افکار مربوط به فرارش شد و وارد راهرو شلوغ طبقه سوم شد تا بفهمه چه اتفاقی افتاده..
هانا با چهره ای متعجب به کارکنانی که از ترس تن و بدن شون میلرزید نگاه میکرد..
مگه چقدر این اتفاق وحشتناک بود کهه بعضیا به شدت حالشون بد بود و از ترس گریه میکردن؟
هانا بادیگارد های درشت هیکل رو کنار زد و وارد اتاقی که اون اتفااق وحشتناک داخل رخ داده بود شد که با صحنه ای که دید یکباره تن بدنش مثل کارکنان لرزید و ناگهان انرژی که درون زانو هاش بود خالی شد و جسم خشک شده هانا روی زمین اافتاد...

(اگه روحتون خیلی لطیفه این یه تیکه رو نخونید خیلی دلخراشه !)

- وی..ویکتو..ویکتوریا !

جسم دختر مثل جسمی که توسط حیوون تیکه تیکه شده بود وسط اتاق پهن بود و چشمای بی گناه دختر بی حرکت به سقف زل زده بود...
دست چپ دختر از تنش جدا شده بود و چند سانت اونور تر افتاده بود و سر دختر مثل دست چپ و پاهای راستش از بدنش جدا شده بود و کل سرامیک داخل اتاق رو با خونش طراحی کردهه بود..
این دیگر چه قت*لی بود ؟ بلک واقعا کی بود ؟ هویت واقعی صاحب اینجا چی بود ؟ اینجا دیگه چه جهنمی بود ؟
ای کاش به توصیه های دختر گوش میکرد و پاش رو هرگز به اینجا نمیذاشت.
کاش مسئول حل این پرونده نمیشد که همچین صحنه دلخراشی ببینه..
هانا با دیدن گوشت قرمزی که از شکم دختر بیرون زده بود تک تک گوشت های تنش ریش ریش شد و اشکاش مانند ابشار جاری شد...
ای کاش کنجکاو نمیشد و به فرار کردنش ادامه میداد ای کاش !!!
هانا بی توجه به اطرافش بلند بلند گریه میکرد و سرش رو پایین انداخته بود تا مبادا دوباره جسم دختر رو نبینه که حالش بد تر بشه...

- اگه به هشدارام توجه میکردی این اتفاق نمیوفتاد !

هانا ناگهان صدای هق هقش قطع شد و به پشت سرش نگاه کرد که ببینه کی این حرف رو زد که با هیکل درشت جونگ کوک مواجه شد.

- اون بخاطر تو قربانی بلک شد !

هانا ناخوداگاه با شنیدن این حرف گریه هاش شدت گرفت ..

- ارزش داشت بخاطر پیدا کردن یکی جون یکی دیگه از دست بره ؟

هانا نمیخواست جلوی اون مرد ضعیف دیده بشه و پس دست سفیدش رو روی صورتش که مثل اینه بود گرفت تا صدای هق هق هاش رو خفه کنه..
هانا با صورت قرمز که بخاطر اشک بود به چشم های مرد زل زد :

- جئون ... تو واقعا کی هستی؟ اینجا دیگه چه قبرستونیه ؟

- من؟ همون کسی که هرکسی با شنیدن اسمم تن بدنش میلرزه..

- چ..چرا ؟

- چون شاید خلافکارم ؟

جئون با پوزخند و با چهره ای متعجب خیره چهره ای که مات و مبهوت مونده بود خیره شد که دست راستش رو تکون داد و بعد چند صدم ثانیه یه چیز سفت و اهنی به سر هانا برخورد کرد و هانا با همون اشک های خشک شده روی گونش بیهوش شد..
دو بادیگارد در حال بردن جسم سبک دختر بودن که جونگ کوک زیر لب خطاب به هانا زمزمه کرد :

- من باید ازت بپرسم هانا... تو واقعا کی هستی که با اومدنت اینهمه شر تو کلابم بپا شد .....

شرطارو نرسونده بودید ولی من گذاشتم...
شرط : ۴۵ لایک ۷۰ کامنت

#رمان #فیکشن #فیک #داستان #تاوان_حقیقت #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #جین #نامجون
دیدگاه ها (۷۳)

لطفا هرکی داستان رو میخونه یه چیزی یا حتا یک نقطه تو کامنتا ...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / تاوان حقیقت𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐𝟕 ─────...

من بخاطر اون احمق ها گریه نمیکنم ، بخاطر توعه ، من بخاطر تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط