{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»
به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد..
دیدگاه ها (۹)

این بار اگر آمدی اسپند بیاوریک عالمه احساس خوشایند بیاوروقتی...

باز هم از تو نوشتم، بدنم می لرزدمن نفس می زنم و پیرهنم می لر...

آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار استکه شب از یاد تو تا وقت سحر...

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرموچکه چکه می چکم...به سطر ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط