{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم پرنسسی از جنس ابر

پارت پنجم پرنسسی از جنس ابر


زمان مثل رودخانه‌ای جاری است که هرگز باز نمی‌گردد. ۱۲ سال در پادشاهیِ ابرها گذشت… ⏳☁️

دیوارهای قصر که زمانی با صدای خنده‌های بی‌معنی و صداهای «آبووو» پر شده بود، حالا با وقار و سکوتِ پادشاهیِ بزرگ، ایستاده بودند. می‌می پاپوشکین دیگر آن دخترکِ پنگوئن‌وار و لرزان نبود. او حالا دختری ۱ de ساله‌ی بسیار زیبا، بلندقد و با وقاری خیره‌کننده بود.

اما چیزی که همه را مبهوت می‌کرد، آن چشم‌های کنده و درخشانش بود که حالا، به جای شیطنتِ کودکانه، عمقی جادویی و مرموز داشت؛ چشم‌هایی که انگار تمام اسرار ابرها را در خود ذخیره کرده بودند. ✨👁️
می‌می، حالا به عنوانِ پرنسسِ بزرگ، نه تنها زیبایی‌اش، بلکه هوش و درخشندگی‌اش را به ارث برده بود. اما او دیگر آن دخترکِ بی‌خیالی نبود که از درهای باز فرار می‌کرد؛ او حالا بارِ سنگینی را بر دوش می‌کشید که هیچ‌کس از آن خبر نداشت…

در حالی که غروب خورشید، آسمان پادشاهی را به رنگِ ارغوانی و طلایی درآورده بود، می‌می در بالکنِ بلندِ قصر ایستاده بود. دست‌هایش را به آرامی روی شکمِ برآمده‌اش گذاشته بود. او دیگر تنها نبود. در درون او، دو زندگی کوچک در حال رشد بودند… 🤰🤰

بله، می‌می، در اوج جوانی و زیبایی، باردارِ دوقلو بود.

این خبر، مثل یک طوفانِ آرام در پادشاهی پیچیده بود. پادشاه، که حالا پیرتر و با ابهت‌تر شده بود، با عشق و در عین حال با نگرانیِ بی‌پایان، از دخترش مراقبت می‌کرد. او که سال‌ها پیش می‌می را از میان آب‌های سرد بیرون کشیده بود، حالا می‌ترسید که دوباره آن حسِ درماندگی را تجربه کند.

می‌می با خود فکر می‌کرد: «آیا آن‌ها هم چشم‌های کنده من را خواهند داشت؟ آیا آن‌ها هم قرار است با طبیعت و ابرها صحبت کنند؟» 💭

او به سمت کِکّی (که حالا بزرگ‌تر و پشمالوتر از قبل شده بود و مثل یک نگهبان وفادار در کنارش بود) نگاه کرد. کِکّی با آن چشم‌های کوچک خود، انگار می‌فهمید که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. او با یک صدای آرام و جادویی، کنار پای می‌می نشست.

در این سال‌ها، می‌می یاد گرفته بود که قدرتِ چشم‌هایش فقط برای زیبایی نیست؛ او می‌توانست با نگاه کردن به گیاهان، آن‌ها را شکوفا کند و با نگاه کردن به ابرها، مسیر باران را تغییر دهد. اما حالا، این قدرت باید برای محافظت از دو موجود کوچکِ درونش استفاده می‌شد. 🛡️✨

یک شب، زیر نورِ ماهِ کامل، می‌می در باغ نشسته بود. او با دست‌هایش روی شکمش، به آرامی نوازش می‌کرد و زیر لب، کلماتی را که از کودکی به یاد داشت، زمزمه می‌کرد:

«مِن خیلی دوستتون دارم اما نمی زارم هیچ کس درباره پدرتون بدونه»
دیدگاه ها (۲)

پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پ...

پارت سوم پرنسسی از جنس ابر آن روز صبح، بادِ ملایمی از سمت جن...

پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابردر دوردست‌ترین سرزمین‌های شرق...

Name💎:الماس کوچولوTag: #الماس_کوچولوPart:...صدای تق تق و دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط