🪴✨ #واژههای_باقی_مانده
🪴✨ #واژههای_باقی_مانده
#پـارت_دوم
نگاهش با دست چپم برخورد کرد. دنبال چه بود؟ کیف کودکش یا حلقهام؟
شاید تصور میکرد حالا که حلقه را پس ندادهام، در دست کنم و وفادار باشم؟ شاید هم خیال میکند امروز آن را همراه ندارم؟ یا فکرش کمی دور تر رود و به یاد آورد که قسم خوردم هرگز آن را از خود جدا نکنم؟
سر و صدای کودکان در پارک مسبب میشد نتوانم اجازه ورود افکار تمیزی را صادر کنم، البته نگاه خیرهٔ آریا هم آزارش را میرساند.
علاقهای نداشتم که نگاهم را از او بدزدم، حداقل نه دیگر الان که همه چیز را گذراندم. بغض را بلعیدم. اشک را پاک کردم و غم را شستم.
چشمم را به نبات دادم اما نگاهش نمیکردم، میخواستم لباسهای همسر سابقم را بررسی کنم. بدانم پس از من چه چیز تغییری کرده و چه ثابت مانده.
کت و شلواری سورمهای با خطوط عمودی سفید به تن داشت. این سبک مسبب میشد قدبلند تر دیده شود، هر چند که احتیاجی نداشت.
بار آخر که کراواتش را میبستم را به یاد دارم. روبهروی آینه اتاق ایستاده بود تا آن را ببندد. لقمهای به کوچکی بند انگشتان نبات در دهانش گذاشتم و دست به کار شدم. آنقدر فشار بر انگشتان پاهایم گذاشتم که در نهایت، چهارپایهٔ کوچکی را با پایش سمتم کشید.
یاد آن روزها گرامی که لبخند هایش با من و خنده هایش اسیر دیگری بود.
اما هنوز هم محتاج هست؟ هنوز هم برای اثبات وجود خودش نیاز دارد که بوی عطرش را بر لباس آریا جا گذارد؟ گوشوارهای میان تخت خوابم قرار دهد؟ سیگارش را در ماشین همسرم نگه دارد؟ و موهایش را میان برس شخصیام، لبانش را بر گوشهٔ فنجان چایام و لباس... .
چینی میان ابرو هایم افتاد. یادآوری آن لحظات چقدر سخت است، چطور آنها را گذراندم و آخ نگفتم؟
ابر افکارم را در آسمان ذهنم از بین بردم و به حال بازگشتم. اما... ای کاش نبودم و نمیدیدم که کودکم با حالی غمزده دست بر گردن پدر، به تابها چشم دوخته بود.
هنوز دلش بازی میخواست یا خسته شده؟ میخواهد با پدرش بازی کند یا گرسنه است؟ از اینکه میروم ناراحت است یا مریض شده؟
تک کلمهاش، رشتهٔ افکارم را از هم گسیخت: «کیف.»
ضربان قلبم بالا رفت و میان پیشانیام سرد شد: «شرمنده... حواسم پرت شد.»
دستههای چمدان کوچک را به انگشتان منتظرش بخشیدم. با چنان ظرافتی آن را به او دادم که خوشبختانه هیچ برخوردی میان دستانمان رخ نداد.
چشمش را از من گرفت و به دخترکش اختصاص داد. بوسهای به موهای نبات زد و با لحنی جدی، جملهٔ همیشگیاش را خواند: «شنبه میبینمت.»
#پـارت_دوم
نگاهش با دست چپم برخورد کرد. دنبال چه بود؟ کیف کودکش یا حلقهام؟
شاید تصور میکرد حالا که حلقه را پس ندادهام، در دست کنم و وفادار باشم؟ شاید هم خیال میکند امروز آن را همراه ندارم؟ یا فکرش کمی دور تر رود و به یاد آورد که قسم خوردم هرگز آن را از خود جدا نکنم؟
سر و صدای کودکان در پارک مسبب میشد نتوانم اجازه ورود افکار تمیزی را صادر کنم، البته نگاه خیرهٔ آریا هم آزارش را میرساند.
علاقهای نداشتم که نگاهم را از او بدزدم، حداقل نه دیگر الان که همه چیز را گذراندم. بغض را بلعیدم. اشک را پاک کردم و غم را شستم.
چشمم را به نبات دادم اما نگاهش نمیکردم، میخواستم لباسهای همسر سابقم را بررسی کنم. بدانم پس از من چه چیز تغییری کرده و چه ثابت مانده.
کت و شلواری سورمهای با خطوط عمودی سفید به تن داشت. این سبک مسبب میشد قدبلند تر دیده شود، هر چند که احتیاجی نداشت.
بار آخر که کراواتش را میبستم را به یاد دارم. روبهروی آینه اتاق ایستاده بود تا آن را ببندد. لقمهای به کوچکی بند انگشتان نبات در دهانش گذاشتم و دست به کار شدم. آنقدر فشار بر انگشتان پاهایم گذاشتم که در نهایت، چهارپایهٔ کوچکی را با پایش سمتم کشید.
یاد آن روزها گرامی که لبخند هایش با من و خنده هایش اسیر دیگری بود.
اما هنوز هم محتاج هست؟ هنوز هم برای اثبات وجود خودش نیاز دارد که بوی عطرش را بر لباس آریا جا گذارد؟ گوشوارهای میان تخت خوابم قرار دهد؟ سیگارش را در ماشین همسرم نگه دارد؟ و موهایش را میان برس شخصیام، لبانش را بر گوشهٔ فنجان چایام و لباس... .
چینی میان ابرو هایم افتاد. یادآوری آن لحظات چقدر سخت است، چطور آنها را گذراندم و آخ نگفتم؟
ابر افکارم را در آسمان ذهنم از بین بردم و به حال بازگشتم. اما... ای کاش نبودم و نمیدیدم که کودکم با حالی غمزده دست بر گردن پدر، به تابها چشم دوخته بود.
هنوز دلش بازی میخواست یا خسته شده؟ میخواهد با پدرش بازی کند یا گرسنه است؟ از اینکه میروم ناراحت است یا مریض شده؟
تک کلمهاش، رشتهٔ افکارم را از هم گسیخت: «کیف.»
ضربان قلبم بالا رفت و میان پیشانیام سرد شد: «شرمنده... حواسم پرت شد.»
دستههای چمدان کوچک را به انگشتان منتظرش بخشیدم. با چنان ظرافتی آن را به او دادم که خوشبختانه هیچ برخوردی میان دستانمان رخ نداد.
چشمش را از من گرفت و به دخترکش اختصاص داد. بوسهای به موهای نبات زد و با لحنی جدی، جملهٔ همیشگیاش را خواند: «شنبه میبینمت.»
- ۴۳۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط