Part
۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉
Part 2
(6 May)
(کاخ چانگ دیوک گونگ)
دختر میون اون جمعیتی که دارای لباس های سنتی بودن ترسیده و شتاب زده به دنبال دوستش میگشت که دو روز پیش توسط یک فرد ناشناس تهدید شده بود
(متن پیام)
؟: سلام کوچولو امروز که توی شهربازی دیدمت بعد از اندکی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که اندام خوبی برای سرگرم کردن من داری عاشق اون لحظه ای ام که بی صبرانه چاقو رو توی سینه ات فرو میکنم و خون بدنت راهشو کج میکنه و از دهنت میزنه بیرون به زودی گیرت میارم....
بشدت قلبش تند تند میزد اشکاش سرازیر شده بود به خودش لعنت میفرستاد چون که وقتی دوستش میخواست اون تهدید رو گزارش کنه مانع این کار شد و گفت فقط یه شوخی ساده ست و بدتر از این دوستشو برای لحضه ای تنها گذاشت تا دوکبوکی بخره اما همون چند دقیقه ی تنهایی باعث ربوده شدنش شد
دختر با صدای بلندی اسم دوستشو صدا میزد و عکس اون رو به تمام افرادی که اونجا بودن نشون میداد تا شاید کسی اونو بشناسه و پیدا کردنش راحت تر بشه
اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین
(سه روز بعد)
(۹ May)
با بی میلی چشماشو از هم فاصله داد و نگاهی به ساعت دیجیتالی بغل تختش کرد که ۶:35 دقیقه رو نشون میداد پتو رو کنار زد و رفت سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق و بعد از کارای مربوطه اومد بیرون، فرم مدرسه اشو پوشید و بعد از شونه زدن موهاش کیفشو برداشت و از اتاق رفت بیرون....
به ارومی از پله ها پایین میرفت و با هر قدمی که به سمت میز بزرگ صبحانه و فردی که پشت میز نشسته بود بر میداشت ضربان قلبش به شدت افزایش پیدا میکرد و باعث میشد بدنش از جمله دستاش شروع به لرزیدن کنه...
توی دو قدمی میز و با فاصله ی نسبتاً کمی از پدرش ایستاد و بعد از تعظیم و به زبون اوردن جمله ی صبحتون بخیر نشست سر میز
پ.و: منتظر چی هستی شروع کن به خوردن تا دیر نرسی به مدرست
×اما این مؤدبانه نیست که من زودتر از شما شروع به خوردن کنم پدر
پ.و: منتظرم قهوه ی قبل از صبحانه ام که حاضر شه ولی کاش همیشه انقدر مؤدب و با وقار بودی موندم کی میخواد با دختر دست و پا چلفتی مثل تو ازدواج کنه
دختر بدون زدن هیچ حرفی شروع کرد به خوردن صبحانه اش....
پ.و: سه روز پیش توی کاخ چانگ دیوک گونگ یه دختر ۱۷ ساله رو دزدیدن و امروز صبح یه مرد جسدشو زیر پل رودخونه ی هان پیدا کرده بهتره از این به بعد با راننده بری و بیایی
×(توی ذهنش)کاش همیشه از ته قلبت انقدر بهم اهمیت میدادی
پ.و: شنیدی؟
×ب....بله شنیدم....چشم حتماً همینکارو میکنم
ادامه دارد🔪......
این فیکمون شرایط نداره خوشحال باشین
Part 2
(6 May)
(کاخ چانگ دیوک گونگ)
دختر میون اون جمعیتی که دارای لباس های سنتی بودن ترسیده و شتاب زده به دنبال دوستش میگشت که دو روز پیش توسط یک فرد ناشناس تهدید شده بود
(متن پیام)
؟: سلام کوچولو امروز که توی شهربازی دیدمت بعد از اندکی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که اندام خوبی برای سرگرم کردن من داری عاشق اون لحظه ای ام که بی صبرانه چاقو رو توی سینه ات فرو میکنم و خون بدنت راهشو کج میکنه و از دهنت میزنه بیرون به زودی گیرت میارم....
بشدت قلبش تند تند میزد اشکاش سرازیر شده بود به خودش لعنت میفرستاد چون که وقتی دوستش میخواست اون تهدید رو گزارش کنه مانع این کار شد و گفت فقط یه شوخی ساده ست و بدتر از این دوستشو برای لحضه ای تنها گذاشت تا دوکبوکی بخره اما همون چند دقیقه ی تنهایی باعث ربوده شدنش شد
دختر با صدای بلندی اسم دوستشو صدا میزد و عکس اون رو به تمام افرادی که اونجا بودن نشون میداد تا شاید کسی اونو بشناسه و پیدا کردنش راحت تر بشه
اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین
(سه روز بعد)
(۹ May)
با بی میلی چشماشو از هم فاصله داد و نگاهی به ساعت دیجیتالی بغل تختش کرد که ۶:35 دقیقه رو نشون میداد پتو رو کنار زد و رفت سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق و بعد از کارای مربوطه اومد بیرون، فرم مدرسه اشو پوشید و بعد از شونه زدن موهاش کیفشو برداشت و از اتاق رفت بیرون....
به ارومی از پله ها پایین میرفت و با هر قدمی که به سمت میز بزرگ صبحانه و فردی که پشت میز نشسته بود بر میداشت ضربان قلبش به شدت افزایش پیدا میکرد و باعث میشد بدنش از جمله دستاش شروع به لرزیدن کنه...
توی دو قدمی میز و با فاصله ی نسبتاً کمی از پدرش ایستاد و بعد از تعظیم و به زبون اوردن جمله ی صبحتون بخیر نشست سر میز
پ.و: منتظر چی هستی شروع کن به خوردن تا دیر نرسی به مدرست
×اما این مؤدبانه نیست که من زودتر از شما شروع به خوردن کنم پدر
پ.و: منتظرم قهوه ی قبل از صبحانه ام که حاضر شه ولی کاش همیشه انقدر مؤدب و با وقار بودی موندم کی میخواد با دختر دست و پا چلفتی مثل تو ازدواج کنه
دختر بدون زدن هیچ حرفی شروع کرد به خوردن صبحانه اش....
پ.و: سه روز پیش توی کاخ چانگ دیوک گونگ یه دختر ۱۷ ساله رو دزدیدن و امروز صبح یه مرد جسدشو زیر پل رودخونه ی هان پیدا کرده بهتره از این به بعد با راننده بری و بیایی
×(توی ذهنش)کاش همیشه از ته قلبت انقدر بهم اهمیت میدادی
پ.و: شنیدی؟
×ب....بله شنیدم....چشم حتماً همینکارو میکنم
ادامه دارد🔪......
این فیکمون شرایط نداره خوشحال باشین
- ۹.۵k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط