Part
۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉
Part 3
ویو والریا
صبحانه امو که تموم کردم از سر میز بلند شدم و بعد از تعظیم کوتاهی رو به پدرم کیفم رو برداشتم و به سمت در خروجی راه افتادم گوشیمو از توی جیبم در اوردم و داشتم به لی یون پیام میدادم...
لی یون اولین دوست کره ایم بعد از اومدنم از ایتالیا به کره بود وقتی به خاطر کار پدرم مجبور شدیم به کره بیاییم اونموقع من ۶ سالم بود و با لی یون توی مهد کودک آشنا شدیم و از اونموقع باهم دوستیم و لی یون بر خلاف چهره و رفتار سردش با بقیه با من رفتار خاص و مهربونی داره و حتی بیشتر از اولویا دوسش دارم(خواهر بزرگترش) و هیچوقت قرار نیست دوستیمو باهاش تموم کنم(خدا یکی از این دوستا به ما بده🙄)
همینطور که سرم توی گوشی بود فردی باهام برخورد کرد که باعث شد بخورم زمین سرمو گرفتم بالا که دیدم اون اولویا ی عجوزست
اولویا: اوه(دستشو گذاشت رو دهنش)عذر میخوام
بلند شدم و بعد از کشیدن دستی به لباسام گوشیمو از روی زمین برداشتم و راه خودمو ادامه دادم
اولویا درسته که خواهرم بود اما هیچوقت مثل خواهر باهام رفتار نمیکرد و همیشه خودشو بالاتر از من میدونست به خاطر دانش آموز ممتاز مدرسه اش توجه و اهمیت زیادی رو از سمت پدر دریافت میکرد و پدر همیشه اونو به من ترجیح میداد....
(مدرسه)
والریا وارد کلاس شد و رفت کنار لی یون نشست
×سلام صبح بخیر
لی یون: سلام کوچولو صبح توهم بخیر
×(لبخند) چرا جواب پیاممو ندادی؟
لی یون: ببخشید کوچولو گوشیمو جا گذاشتم توی خونه
×آها
لی یون:امروز چطوری؟
×بد نیستم بلاخره یجوری میگذرونم
لی یون دستشو فرو برد توی موهای والریا و اونا رو بهم ریخت
×یاااا چند بار بهت گفتم موهامو بهم نریز
ادامه دارد🔪.....
Part 3
ویو والریا
صبحانه امو که تموم کردم از سر میز بلند شدم و بعد از تعظیم کوتاهی رو به پدرم کیفم رو برداشتم و به سمت در خروجی راه افتادم گوشیمو از توی جیبم در اوردم و داشتم به لی یون پیام میدادم...
لی یون اولین دوست کره ایم بعد از اومدنم از ایتالیا به کره بود وقتی به خاطر کار پدرم مجبور شدیم به کره بیاییم اونموقع من ۶ سالم بود و با لی یون توی مهد کودک آشنا شدیم و از اونموقع باهم دوستیم و لی یون بر خلاف چهره و رفتار سردش با بقیه با من رفتار خاص و مهربونی داره و حتی بیشتر از اولویا دوسش دارم(خواهر بزرگترش) و هیچوقت قرار نیست دوستیمو باهاش تموم کنم(خدا یکی از این دوستا به ما بده🙄)
همینطور که سرم توی گوشی بود فردی باهام برخورد کرد که باعث شد بخورم زمین سرمو گرفتم بالا که دیدم اون اولویا ی عجوزست
اولویا: اوه(دستشو گذاشت رو دهنش)عذر میخوام
بلند شدم و بعد از کشیدن دستی به لباسام گوشیمو از روی زمین برداشتم و راه خودمو ادامه دادم
اولویا درسته که خواهرم بود اما هیچوقت مثل خواهر باهام رفتار نمیکرد و همیشه خودشو بالاتر از من میدونست به خاطر دانش آموز ممتاز مدرسه اش توجه و اهمیت زیادی رو از سمت پدر دریافت میکرد و پدر همیشه اونو به من ترجیح میداد....
(مدرسه)
والریا وارد کلاس شد و رفت کنار لی یون نشست
×سلام صبح بخیر
لی یون: سلام کوچولو صبح توهم بخیر
×(لبخند) چرا جواب پیاممو ندادی؟
لی یون: ببخشید کوچولو گوشیمو جا گذاشتم توی خونه
×آها
لی یون:امروز چطوری؟
×بد نیستم بلاخره یجوری میگذرونم
لی یون دستشو فرو برد توی موهای والریا و اونا رو بهم ریخت
×یاااا چند بار بهت گفتم موهامو بهم نریز
ادامه دارد🔪.....
- ۱۰.۱k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط