طلوعم برغروب آمد در این بازیچه ی دوران
طلوعم برغُروب آمد در این بازیچه ی دوران
چه بی بار و غم آلوده اسیرِ دسته ی کوران
به تاریکی نظر کرده هراسان گشته از شادی
عجب سر درغروب غم درآتش خانه شد ویران
گلستان بی ثمر گشته بجز لاله نمی روید
تمام مُرغکان خفته ، قفس ها بسته بر شیران
شهابی را نمی بینم جدا گردد زِ اصل خود
زمین را روشنی بخشد همه دشت و دمن نالان
هزاران جغد بر بام و زنند هوهو به ویرانه
نه بوئی ازگُلی ماند و نه می بارد به سر باران
غُروبی تیره در پیش و هزاران خنده بر ریشم
عجب دیوانه سالاری کمین بر عرشه و ایوان
بیا بپا داریم شبِ شور و شبِ شادی
گذر باید کُنی از غم وگرنه تا ابد گریان
چه بی بار و غم آلوده اسیرِ دسته ی کوران
به تاریکی نظر کرده هراسان گشته از شادی
عجب سر درغروب غم درآتش خانه شد ویران
گلستان بی ثمر گشته بجز لاله نمی روید
تمام مُرغکان خفته ، قفس ها بسته بر شیران
شهابی را نمی بینم جدا گردد زِ اصل خود
زمین را روشنی بخشد همه دشت و دمن نالان
هزاران جغد بر بام و زنند هوهو به ویرانه
نه بوئی ازگُلی ماند و نه می بارد به سر باران
غُروبی تیره در پیش و هزاران خنده بر ریشم
عجب دیوانه سالاری کمین بر عرشه و ایوان
بیا بپا داریم شبِ شور و شبِ شادی
گذر باید کُنی از غم وگرنه تا ابد گریان
- ۶.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط