طلوعم برغروب آمد در این بازیچه ی دوران

طلوعم برغُروب آمد در این بازیچه ی دوران
چه بی بار و غم آلوده  اسیرِ  دسته ی کوران
به تاریکی  نظر کرده  هراسان گشته از شادی
عجب سر درغروب غم درآتش خانه شد ویران
گلستان  بی  ثمر  گشته  بجز  لاله  نمی روید
تمام مُرغکان خفته ، قفس ها بسته بر شیران
شهابی  را نمی بینم جدا   گردد  زِ اصل خود
زمین را روشنی بخشد همه دشت و دمن نالان
هزاران  جغد بر بام و زنند  هوهو  به ویرانه
نه بوئی ازگُلی ماند و نه می بارد به سر باران
غُروبی تیره در پیش و هزاران خنده بر ریشم
عجب دیوانه سالاری کمین بر عرشه و ایوان
بیا   بپا  داریم  شبِ  شور و شبِ شادی
گذر   باید  کُنی  از غم  وگرنه  تا  ابد  گریان
دیدگاه ها (۲)

دلا تا کی  بسویش  در  نمازی؟به تا کی خم  شوی بهر نیازی؟چرا  ...

رفتم که بی تو سر کنم صدشاخه گل پرپر کنمرفتم  به  دنیای جنون ...

اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزدمیان باد و خاکستر چه بلو...

چه قشنگ‌ست دلـی، مستِ نگاهت باشد!نَفَست "عطـرِ" کسی بَسته به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط