اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزد

اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزد
میان باد و خاکستر چه بلوایی دلا خیزد
نهان چشم شیدایت که آتش میزند دل را
مرا آشفته میسازد که گر با عشق درآمیزد
در آغوش تو افتادن میان سحر و جادویت
گهی پیمانه میخواهد که از شور تو بگریزد
مرا در محفل عشقت جلا دادی شرابت را
صفا کردم ز گفتارت درین مجلس طلا خیزد
تو با چشمان شیدایت زبانم را چو بگشودی
مگر عقلی ز سر مانده که از مهرت بپرهیزد
چو رعنا قامتت ایدل مرا مستانه میسازد
بنام خالق هستی طهور باده میریزد
ز نی نامه بخوانم من نگارا میچکد هر دم
مرا اینگونه مستم‌کن ز آهی خون برانگیزد
دیدگاه ها (۱۰)

طلوعم برغُروب آمد در این بازیچه ی دورانچه بی بار و غم آلوده ...

دلا تا کی  بسویش  در  نمازی؟به تا کی خم  شوی بهر نیازی؟چرا  ...

چه قشنگ‌ست دلـی، مستِ نگاهت باشد!نَفَست "عطـرِ" کسی بَسته به...

چشمان دل یار پریشان نگرم کرددر مردمک چشم دریغا بَتَرم کرددر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط