اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزد
اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزد
میان باد و خاکستر چه بلوایی دلا خیزد
نهان چشم شیدایت که آتش میزند دل را
مرا آشفته میسازد که گر با عشق درآمیزد
در آغوش تو افتادن میان سحر و جادویت
گهی پیمانه میخواهد که از شور تو بگریزد
مرا در محفل عشقت جلا دادی شرابت را
صفا کردم ز گفتارت درین مجلس طلا خیزد
تو با چشمان شیدایت زبانم را چو بگشودی
مگر عقلی ز سر مانده که از مهرت بپرهیزد
چو رعنا قامتت ایدل مرا مستانه میسازد
بنام خالق هستی طهور باده میریزد
ز نی نامه بخوانم من نگارا میچکد هر دم
مرا اینگونه مستمکن ز آهی خون برانگیزد
میان باد و خاکستر چه بلوایی دلا خیزد
نهان چشم شیدایت که آتش میزند دل را
مرا آشفته میسازد که گر با عشق درآمیزد
در آغوش تو افتادن میان سحر و جادویت
گهی پیمانه میخواهد که از شور تو بگریزد
مرا در محفل عشقت جلا دادی شرابت را
صفا کردم ز گفتارت درین مجلس طلا خیزد
تو با چشمان شیدایت زبانم را چو بگشودی
مگر عقلی ز سر مانده که از مهرت بپرهیزد
چو رعنا قامتت ایدل مرا مستانه میسازد
بنام خالق هستی طهور باده میریزد
ز نی نامه بخوانم من نگارا میچکد هر دم
مرا اینگونه مستمکن ز آهی خون برانگیزد
- ۷.۰k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط