{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقدی که قلب را دزدید 🖤

عقدی که قلب را دزدید 🖤

پارت ۹ | کلیسای متروکه

ساعت نزدیک نیمه‌شب بود.

عمارت جئون در سکوت فرو رفته بود، اما هیچ‌کدام از آن دو خوابشان نمی‌برد.

آت کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه می‌کرد.

صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:

«می‌دونستی ممکنه تله باشه؟»

آت برگشت.

«می‌دونستی ممکنه تنها فرصتمون برای فهمیدن حقیقت باشه؟»

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

«پس با هم می‌ریم.»

آت اخم کرد.

«گفته فقط یکی از ما.»

«اهمیتی نمی‌دم.»

«جونگکوک—»

«من تو رو تنها نمی‌فرستم.»

لحنش آن‌قدر جدی بود که آت دیگر چیزی نگفت.


---

ساعت دوازده شب...

ماشین مشکی مقابل کلیسای متروکه توقف کرد.

ساختمان قدیمی زیر نور ماه تقریباً ترسناک به نظر می‌رسید.

آت پیاده شد.

«عجیبه...»

جونگکوک کنار او ایستاد.

«چی؟»

«حس می‌کنم قبلاً اینجا بودم.»

جونگکوک به اطراف نگاه کرد.

«پس بیشتر مراقب باش.»

در بزرگ کلیسا با صدای بلندی باز شد.

داخل تاریک بود.

آن‌ها قدم‌به‌قدم جلو رفتند.

ناگهان صدای زنی از بلندگوهای قدیمی پخش شد:

«بالاخره اومدین...»

آت ایستاد.

«کی هستی؟»

زن خندید.

«کسی که حقیقتی رو می‌دونه که خانواده‌هاتون سال‌ها ازتون پنهان کردن.»

چراغ‌های کلیسا یکی‌یکی روشن شدند.

روی دیوار مقابل...

تصویری بزرگ از همان تاج سیاه دیده می‌شد.

زن ادامه داد:

«پدرهای شما دشمن نبودن.»

جونگکوک با صدای سرد گفت:

«پس چه اتفاقی افتاد؟»

«خیانت.»

آت پرسید:

«از طرف چه کسی؟»

سکوت.

بعد زن گفت:

«از طرف کسی که هنوز بین شما زندگی می‌کنه.»

آت و جونگکوک به یکدیگر نگاه کردند.

«کی؟»

صدای زن آرام شد.

«کسی که هر دو بهش اعتماد دارید.»

ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.

جونگکوک آت را پشت خودش کشید.

چراغ‌ها خاموش شدند.

چند ثانیه بعد دوباره روشن شدند...

اما زن ناپدید شده بود.

روی زمین، فقط یک پاکت باقی مانده بود.

آت آن را برداشت.

داخلش یک عکس بود.

عکس قدیمی خانواده‌ها.

اما پشت عکس یک نام نوشته شده بود.

آت با دیدن نام، رنگش پرید.

«نه...»

جونگکوک پرسید:

«چی شده؟»

آت عکس را به سمت او گرفت.

نام روی عکس متعلق به...

پدرخوانده جونگکوک بود.

مردی که سال‌ها نزدیک‌ترین و قابل‌اعتمادترین فرد خاندان جئون محسوب می‌شد.

جونگکوک برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.

بعد با صدایی سرد گفت:

«محاله...»

آت آرام جواب داد:

«فکر کنم تازه فهمیدیم دشمن واقعی کیه.»

اما در همان لحظه...

صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.

آن‌ها برگشتند.

در انتهای کلیسا...

یک نفر ایستاده بود.

و صدای آشنایی گفت:

«بالاخره فهمیدین...»

پایان پارت ۹ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۲)

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۰ | خیانتصدای قدم‌ها در کلیسای م...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۱ | چیزی که بین ما تغییر کردماشی...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۸ | چیزی که نباید می‌دیدماشین مشک...

وقتی فیکم و می‌خونید کامنت هم بزاریدچون الان نمیدونم هرکس چه...

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط