عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۱۱ | چیزی که بین ما تغییر کرد
ماشین با سرعت از جاده خیس عبور میکرد.
آت هنوز کلید قدیمی را در دستش گرفته بود و به پنجره خیره شده بود.
جونگکوک که پشت فرمان بود، چند لحظه نگاهش کرد.
«هنوز داری به حرفای اون مرد فکر میکنی؟»
آت آهی کشید.
«آره... نمیفهمم چرا مامانم باید همچین چیزی رو ازم مخفی کرده باشه.»
جونگکوک آرام گفت:
«شاید میخواسته ازت محافظت کنه.»
آت با ناراحتی خندید.
«همه همینو میگن... ولی آخرش همیشه یه نفر تصمیم میگیره چی رو بدونم و چی رو ندونم.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«منم همین کارو کردم.»
آت نگاهش کرد.
«چی؟»
«روز اولی که اومدی عمارت... درباره خیلی چیزا بهت نگفتم.»
«مثلاً؟»
جونگکوک نگاهش را به جاده دوخت.
«اینکه قبل از اینکه باهات ازدواج کنم، دربارهت تحقیق کرده بودم.»
آت ابرو بالا انداخت.
«چقدر تحقیق؟»
«خیلی.»
«یعنی حتی غذای مورد علاقهمو هم میدونستی؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«رامیون.»
آت با تعجب خندید.
«جدی؟»
«آره.»
«پس چرا هر شب اون غذاهای عجیب رو سفارش میدادی؟»
جونگکوک خندید.
«میخواستم ببینم خودت میگی یا نه.»
آت با شیطنت گفت:
«خب حالا که فهمیدی، فردا برام رامیون میخری.»
«باشه.»
«با پنیر.»
«باشه.»
«و کیمچی.»
جونگکوک نیمنگاهی به او انداخت.
«دیگه داری از ازدواج اجباری سوءاستفاده میکنی.»
آت خندید.
«بالاخره یه مزیتی هم باید داشته باشه.»
برای چند لحظه، فضای سنگین ماشین تبدیل به سکوتی آرام شد.
آت سرش را به صندلی تکیه داد.
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
«تو واقعاً از این ازدواج ناراضی نیستی؟»
جونگکوک کمی مکث کرد.
«اولش بودم.»
آت آرام پرسید:
«الان چی؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.
«الان... نمیدونم.»
آت قلبش کمی تندتر زد.
سریع نگاهش را به بیرون برگرداند.
«عجیب شدی.»
جونگکوک خندید.
«تو هم.»
...
چند دقیقه بعد، ماشین مقابل عمارت توقف کرد.
آت خواست پیاده شود که جونگکوک صدایش زد.
«آت.»
«جان؟»
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد.
«از این به بعد اگه چیزی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»
آت به چشمانش نگاه کرد.
«تو هم همینطور.»
جونگکوک لبخند زد.
«باشه.»
آت از ماشین پیاده شد.
اما قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و گفت:
«راستی...»
«چی؟»
«فردا رامیون یادت نره.»
جونگکوک خندید.
«چشم، خانم پارک.»
آت لبخند زد و وارد عمارت شد.
هیچکدام هنوز اسمش را عشق نمیگذاشتند...
اما چیزی بینشان دیگر شبیه روز اول نبود.
پایان پارت ۱۱ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۱ | چیزی که بین ما تغییر کرد
ماشین با سرعت از جاده خیس عبور میکرد.
آت هنوز کلید قدیمی را در دستش گرفته بود و به پنجره خیره شده بود.
جونگکوک که پشت فرمان بود، چند لحظه نگاهش کرد.
«هنوز داری به حرفای اون مرد فکر میکنی؟»
آت آهی کشید.
«آره... نمیفهمم چرا مامانم باید همچین چیزی رو ازم مخفی کرده باشه.»
جونگکوک آرام گفت:
«شاید میخواسته ازت محافظت کنه.»
آت با ناراحتی خندید.
«همه همینو میگن... ولی آخرش همیشه یه نفر تصمیم میگیره چی رو بدونم و چی رو ندونم.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«منم همین کارو کردم.»
آت نگاهش کرد.
«چی؟»
«روز اولی که اومدی عمارت... درباره خیلی چیزا بهت نگفتم.»
«مثلاً؟»
جونگکوک نگاهش را به جاده دوخت.
«اینکه قبل از اینکه باهات ازدواج کنم، دربارهت تحقیق کرده بودم.»
آت ابرو بالا انداخت.
«چقدر تحقیق؟»
«خیلی.»
«یعنی حتی غذای مورد علاقهمو هم میدونستی؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«رامیون.»
آت با تعجب خندید.
«جدی؟»
«آره.»
«پس چرا هر شب اون غذاهای عجیب رو سفارش میدادی؟»
جونگکوک خندید.
«میخواستم ببینم خودت میگی یا نه.»
آت با شیطنت گفت:
«خب حالا که فهمیدی، فردا برام رامیون میخری.»
«باشه.»
«با پنیر.»
«باشه.»
«و کیمچی.»
جونگکوک نیمنگاهی به او انداخت.
«دیگه داری از ازدواج اجباری سوءاستفاده میکنی.»
آت خندید.
«بالاخره یه مزیتی هم باید داشته باشه.»
برای چند لحظه، فضای سنگین ماشین تبدیل به سکوتی آرام شد.
آت سرش را به صندلی تکیه داد.
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
«تو واقعاً از این ازدواج ناراضی نیستی؟»
جونگکوک کمی مکث کرد.
«اولش بودم.»
آت آرام پرسید:
«الان چی؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.
«الان... نمیدونم.»
آت قلبش کمی تندتر زد.
سریع نگاهش را به بیرون برگرداند.
«عجیب شدی.»
جونگکوک خندید.
«تو هم.»
...
چند دقیقه بعد، ماشین مقابل عمارت توقف کرد.
آت خواست پیاده شود که جونگکوک صدایش زد.
«آت.»
«جان؟»
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد.
«از این به بعد اگه چیزی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»
آت به چشمانش نگاه کرد.
«تو هم همینطور.»
جونگکوک لبخند زد.
«باشه.»
آت از ماشین پیاده شد.
اما قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و گفت:
«راستی...»
«چی؟»
«فردا رامیون یادت نره.»
جونگکوک خندید.
«چشم، خانم پارک.»
آت لبخند زد و وارد عمارت شد.
هیچکدام هنوز اسمش را عشق نمیگذاشتند...
اما چیزی بینشان دیگر شبیه روز اول نبود.
پایان پارت ۱۱ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱۵۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط