دقایقی بعد
𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁵⁹
_دقایقی بعد_
"میا"
مشغول خوردن غذام بودم.
چه بد بود،زندگی و میگم. پدر ناتنیم به همراه بهترین دوستم که احتمالا شده بود دوست پسم بهم تجاوز کردن.
چه چیزی در مورد من فرق داشت؟این که
همه چی داستانی بود؟
این که برخلاف واقعا یک نا پدری خوشگل و جذاب و همینطور پولدار من و به سرپرستی گرفت.
و بعدش خیلی اتفاقی تو یک پارک با یک پسر از خودم ندیدن سال بزرگتر دوست شدم و باهاش
اشنا شدم و دست بر قضا،دقیقا دوست ناپدری من بود.وارد عمارتی با ظاهری مجلل اما درونی
اشفته مواجه شدم.
عمارتی که ظاهر کلاسیک و بوی چوب استفاده شده دکوراسیونش تو رو مست میکرد،اما ادم های بودن که انگار عقلشون نه برای مستی،بلکه برای پول و شهو*ت و مقام
پریده بود.من چی بودم؟یک دختر معصوم،که بی خبر مثل اونا الوده شد...دختری شدم که با وجود همچون را*بطه تر*سناک و خش*نی که شب قبل داشت صبح خریلی عادی فرار کرد..فقط با یک کار و مقدار مناسبی پول نقد.شانس اوردم که هود جونگکوک رو پوشیدم.این کارت خریدشه.
مول همون شبی که رفتیم که شهربازی،اما چه
حیف که خراب کرد خاطره های خوبمونو.
حیف که نشد پدری داشته باشم که توی شرایط سخت دست نوازش بر سرم بکشه و من پ به اغوش گرم خودش بکشه.
مثل این که باید حسابی برای زنده موندن بدوئم.نه خبری از پدر هست و نه ار دوست.
خودم پدر مادر خودم هستم.
کاشک حداقل لیزا رو پیش خودم داشتم.
وگرنه الان حداقل امیدی به همراه
داشتم.
بیخیال و بی هدف بعد از تموم کردن غذام
توی خیابون های گرم پرسه میزدم.مثل احمقا تو این هوای گرم هودی پوشیده بودم.
ولی امشب بارون میاد.ار این خبر دارم.
خب.حالا چیکار کنم؟من نه شناسنامه همراهمه
نه زبان به خوبی بلدم و حتی نمیتونم
جایی برم که اسمم توی سیستم ثبت بشه چون ممکنه از طریق سیستم من و پیدا کنن.
باید جایی برای موندن شب پیدا کنم.
اینم پارت جدید با این که شرط رو نرسوندین.با کامنت هایی که تو ی پست قبل گذاشتین خواستم بگم من بیکار نیستم که همش فیک بنویسم وقتی مینویسم یعنی علاقه دارم. واقعا از نوشتن فیک و پست کردنش واقعا لذت میبرم مخصوصا وقتی کامنت میزارین. چون همیشه لایک برام مهم نبود ولی این که میبینم حتی برای اولین و اخرین شرطم کلی غر زدین واقعا ناراحت شدم. حداقل قبل این که بخونین لایک کنین جدا کار سختی نیست. اما ممنون از کسایی که حمایت کردن🎀✨
_دقایقی بعد_
"میا"
مشغول خوردن غذام بودم.
چه بد بود،زندگی و میگم. پدر ناتنیم به همراه بهترین دوستم که احتمالا شده بود دوست پسم بهم تجاوز کردن.
چه چیزی در مورد من فرق داشت؟این که
همه چی داستانی بود؟
این که برخلاف واقعا یک نا پدری خوشگل و جذاب و همینطور پولدار من و به سرپرستی گرفت.
و بعدش خیلی اتفاقی تو یک پارک با یک پسر از خودم ندیدن سال بزرگتر دوست شدم و باهاش
اشنا شدم و دست بر قضا،دقیقا دوست ناپدری من بود.وارد عمارتی با ظاهری مجلل اما درونی
اشفته مواجه شدم.
عمارتی که ظاهر کلاسیک و بوی چوب استفاده شده دکوراسیونش تو رو مست میکرد،اما ادم های بودن که انگار عقلشون نه برای مستی،بلکه برای پول و شهو*ت و مقام
پریده بود.من چی بودم؟یک دختر معصوم،که بی خبر مثل اونا الوده شد...دختری شدم که با وجود همچون را*بطه تر*سناک و خش*نی که شب قبل داشت صبح خریلی عادی فرار کرد..فقط با یک کار و مقدار مناسبی پول نقد.شانس اوردم که هود جونگکوک رو پوشیدم.این کارت خریدشه.
مول همون شبی که رفتیم که شهربازی،اما چه
حیف که خراب کرد خاطره های خوبمونو.
حیف که نشد پدری داشته باشم که توی شرایط سخت دست نوازش بر سرم بکشه و من پ به اغوش گرم خودش بکشه.
مثل این که باید حسابی برای زنده موندن بدوئم.نه خبری از پدر هست و نه ار دوست.
خودم پدر مادر خودم هستم.
کاشک حداقل لیزا رو پیش خودم داشتم.
وگرنه الان حداقل امیدی به همراه
داشتم.
بیخیال و بی هدف بعد از تموم کردن غذام
توی خیابون های گرم پرسه میزدم.مثل احمقا تو این هوای گرم هودی پوشیده بودم.
ولی امشب بارون میاد.ار این خبر دارم.
خب.حالا چیکار کنم؟من نه شناسنامه همراهمه
نه زبان به خوبی بلدم و حتی نمیتونم
جایی برم که اسمم توی سیستم ثبت بشه چون ممکنه از طریق سیستم من و پیدا کنن.
باید جایی برای موندن شب پیدا کنم.
اینم پارت جدید با این که شرط رو نرسوندین.با کامنت هایی که تو ی پست قبل گذاشتین خواستم بگم من بیکار نیستم که همش فیک بنویسم وقتی مینویسم یعنی علاقه دارم. واقعا از نوشتن فیک و پست کردنش واقعا لذت میبرم مخصوصا وقتی کامنت میزارین. چون همیشه لایک برام مهم نبود ولی این که میبینم حتی برای اولین و اخرین شرطم کلی غر زدین واقعا ناراحت شدم. حداقل قبل این که بخونین لایک کنین جدا کار سختی نیست. اما ممنون از کسایی که حمایت کردن🎀✨
- ۶.۵k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط