ویکوک part
ویکوک part1
#ویکوک
#بی_تی_اس
#فیکشن
#کیم_تهیونگ
#جئون_جونگ_کوک
با نشستن روی تخت بدون این که نگاهی به
چشمهای مشکیِ و پشیمون پسر بزرگتر بندازه، جعبهی کمکهای اولیه رو روی تخت گذاشت و مشغول گشتن داخلش شد. بعداز مدتی دستهای پسر رو توی دستش گرفت تا درمانش رو شروع کنه. همون لحظه با حس نداشتن نگاه جونگ کوک به چشمهاش، بهنرمی لب زد: «جونگ کوک…»
- الان نه تهیونگ .
کوک با بیطاقتی جملهی اون رو قطع کرد و با دقت نگاهی به زخمهاش انداخت. با برداشتن پماد مخصوص زخمی که همراه خودش آورده بود، کمی از اون رو روی دستهای تهیونگ زد. فوتهای آرومی روی زخم دستش کرد و در آخر بند انگشتش رو با چسبِ زخم بست. بعداز مطمئن شدن از این که کارش رو درست تموم کرده، وسایل رو به داخل جعبه برگردوند و خواست از روی تخت بلند بشه، که دستهای تهیونگ مانع از رفتنش شدند
کوکی؟ من که گفتم متاسفم، قول میدم بازم مراقب خودم باشم.
کیم تهیونگ تا به حال صدتا قول بهم دادی که هربار بدتر از قبلی شکسته میشن. اینبار دیگه نه.
بعد هم با بازکردن دستهای تهیونگ از دور بدنش از روی تخت بلند شد و به سمت دستشویی رفت.
تهیونگ با نفس عمیقی که کشید پشت سر جونگ کوکش قدم برداشت و تمام سعی خودش رو توی حفظ خونسردیش و عصبینشدن، کرد. این ماجراها مدتی بود که باعث خراب شدن جو بینشون شده بود و طاقت هردو رو طاق.
- تهیونگ! چرا انقدر مقاومت میکنی دربرابر قبول کردنش؟
با دیدن این که جونگ کوک جوابش رو نمیده و مشغول جادادن جعبهی کمکهای اولیه داخل کمد هست، حسابی از کوره در رفت و با صدای بلندی شروع به گفتن حرفهایی کرد که تمام تلاشهاش برای ناگفته بودنشون، خاکستر شدند.
- لعنت بهش! وقتی از هیچچیزی خبر نداری حق نداری برام تعیین تکلیف کنی و از انجام کارم پشیمون. من برای کارهام، برای تکبهتکشون دلیل دارم و تو اینو خوب میدونی!
جونگ کوک با آرامش سرجاش چرخید و بعداز تکیهدادن کمرش به روشویی و گرهزدن دستهاش جلوی سینهاش، از پسر بزرگتر توضیح خواست: «خیلخب، این بار هم دلیلت رو بهم بگو.»
- چی؟
#ویکوک
#بی_تی_اس
#فیکشن
#کیم_تهیونگ
#جئون_جونگ_کوک
با نشستن روی تخت بدون این که نگاهی به
چشمهای مشکیِ و پشیمون پسر بزرگتر بندازه، جعبهی کمکهای اولیه رو روی تخت گذاشت و مشغول گشتن داخلش شد. بعداز مدتی دستهای پسر رو توی دستش گرفت تا درمانش رو شروع کنه. همون لحظه با حس نداشتن نگاه جونگ کوک به چشمهاش، بهنرمی لب زد: «جونگ کوک…»
- الان نه تهیونگ .
کوک با بیطاقتی جملهی اون رو قطع کرد و با دقت نگاهی به زخمهاش انداخت. با برداشتن پماد مخصوص زخمی که همراه خودش آورده بود، کمی از اون رو روی دستهای تهیونگ زد. فوتهای آرومی روی زخم دستش کرد و در آخر بند انگشتش رو با چسبِ زخم بست. بعداز مطمئن شدن از این که کارش رو درست تموم کرده، وسایل رو به داخل جعبه برگردوند و خواست از روی تخت بلند بشه، که دستهای تهیونگ مانع از رفتنش شدند
کوکی؟ من که گفتم متاسفم، قول میدم بازم مراقب خودم باشم.
کیم تهیونگ تا به حال صدتا قول بهم دادی که هربار بدتر از قبلی شکسته میشن. اینبار دیگه نه.
بعد هم با بازکردن دستهای تهیونگ از دور بدنش از روی تخت بلند شد و به سمت دستشویی رفت.
تهیونگ با نفس عمیقی که کشید پشت سر جونگ کوکش قدم برداشت و تمام سعی خودش رو توی حفظ خونسردیش و عصبینشدن، کرد. این ماجراها مدتی بود که باعث خراب شدن جو بینشون شده بود و طاقت هردو رو طاق.
- تهیونگ! چرا انقدر مقاومت میکنی دربرابر قبول کردنش؟
با دیدن این که جونگ کوک جوابش رو نمیده و مشغول جادادن جعبهی کمکهای اولیه داخل کمد هست، حسابی از کوره در رفت و با صدای بلندی شروع به گفتن حرفهایی کرد که تمام تلاشهاش برای ناگفته بودنشون، خاکستر شدند.
- لعنت بهش! وقتی از هیچچیزی خبر نداری حق نداری برام تعیین تکلیف کنی و از انجام کارم پشیمون. من برای کارهام، برای تکبهتکشون دلیل دارم و تو اینو خوب میدونی!
جونگ کوک با آرامش سرجاش چرخید و بعداز تکیهدادن کمرش به روشویی و گرهزدن دستهاش جلوی سینهاش، از پسر بزرگتر توضیح خواست: «خیلخب، این بار هم دلیلت رو بهم بگو.»
- چی؟
- ۴.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط