{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلی ناراحت بودی. از پشت امواج اینترنت, می دانستم داری گر

خیلی ناراحت بودی. از پشت امواج اینترنت, می دانستم داری گریه می کنی.
پرسیدم:«هِی! حالت خوبه تو؟»
تو شروع کردی به تایپ کردن...
و تو سه دقیقه داشتی تایپ می کردی.
بعد از سه دقیقه که انگار تا ابد طول کشید نوشتی:«خوبم :)»
دنیا روی سرم خراب شد. نمی دانستم چه کنم.
من مناسبِ درد و دل کردن و حرفِ دلت را شنیدن, نبودم. نمی خواهم بی رحمی کنم و بگویم که نمی دانم چه می خواستی تایپ کنی...
دقیقا حرف هایی را که نوشتی اما نفرستادی, می دانم و درک می کنم اما نگو که حالت خوب است.
نمی دانم! چیز دیگری بگو... نمی دانم!
مثلا بپرس, حالِ من چطور است تا بگویم و گریه کنم و گریه کنم.
آنقدر که اشتباهات تایپی زیاد شود.
آنقدر که صفحه ی گوشی تار شود.
آنقدر که فعل و فاعل جابجا شود...
آنقدر که زبانِ مادری فحشم دهد!
ما مثل هم نیستیم اما می توانیم با هم باشیم.
#نوبادی
دیدگاه ها (۱)

قسمت ۸(بخش دو)

وقتی جلوشون گریه میکنیم

سناریو درخواستی

سناریو(درخواستی):وقتی باهاشون قهری و یه مهمونی دعوت شدید و ا...

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

☆پارت ۱۱☆☆ستاره‌ای در شب☆وقتی رسید و لو سریع به حالت فرار از...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط